و بالاخره من امروز تدریجا تقریبا تحقیقا تلویحا و اینا تونستم یکی از جزوه هامو به صورت خلاصه شده روی یک سری کارت بیارم که خوندنش علاوه بر اینکه خیلی آسونه خیلی هم به یادگیری کمک میکنه... چون وقتی یه سری مطالب بسیار شبیه هم باشن هیچ راهی جز مرتب دیدن اونها در کنار هم و مقایسه کردنشون و گرفتن نقاط تمایزشون به یادگیری صحیح آدم کمک نمیکنه ...

این کار برای یک آدم تنبل و بی حوصله و داغونی مثل من یعنی شاهکار ... تازه باید اینو هم در نظر گرفت که الان دقیقا هفته ی پایانی ترم نیست و من اینکارا رو انجام دادم!

و علاوه بر اون کتاب زیبای تنها ( خاطرات ثریا همسر دوم شاه ) رو هم تموم کردم بالاخره، با یه عالمه سانسور مزخرف! وسط حرفای ثریا یهو میبینی نوشته بعلـــــــه و ثریا با شاه نامزد کرد و بقیه شم آنچه اتفاق افتد و دانی!! .... آخه بگو بی پدر مادر! من اصلا هم نمیدونم چی اتفاق افتاد چرا سانسورش میکنی؟ خلاصه این کتاب از هرگونه اعتبار و ارزش تاریخی ساقط است ...

از سانسور متنفرم... امروز صبح داشتم وبلاگ یکی از بچه هایی که خیلی هم نوشته ها و شیوه ی تفکرش رو دوست دارم رو میخوندم دیدم اون بنده خدا هم از سانسور میناله .. تازه اونم خودسانسوری!! خدا نیاره اون روزی رو واسه هیچ کس که بخواد خودش رو سانسور کنه ... احساسش رو بیانش رو تفکرش رو در نطفه خفه کنه ...

یه وقتایی اطرافیا این رو به آدم تحمیل میکنند و یه وقتایی هم خود سانسوری منشا و ریشه یی نداره جز احساسات درونی آدمها ...

البته احساسات آدم هم از همون دیگران منشا میگیره ... چه خوشبخته کسی که بتواند وقعی ننهد به این دیگرانی که سایشون تفکر آدم رو تیره میکند!

مثلا به این فکر میکنی که اگر فلان حرف رو بگی یا فلان عمل رو مرتکب بشی بقیه چطور از اون عمل تو برای خودشون داستان ها میسازند و همین تفکرات خفه ات میکنه و ترجیح میدی هیچی نگی ... البته الان بحث سر این طور بزدلی ها نیست که نتونی حتی جلوی خودت بایستی و بی توجه به هر فکر و غولی که اذهان بقیه میسازند به کارت ادامه بدی .. بحث سر اینه که اگر ادامه بدی خفه ات میکنن! سانسورت میکنن ... دیگه کات کردن و ادامه دادن یا ندادن دست خودت نیست ... کلا اختیارت رو ازت میگیرن ... به نوعی میمیروننت!

 ... شدیدا حس هم ذات پنداری میکنم با ایشون ( شاید چون هم جنسیم!) .. مسئله این نیست که دقیقا تفکراتش منطبقه بر افکار و عقایدم. من برخلاف شاید خیلی ها اصلا اهمیت نمیدم که آیا طرفم دقیقا اندیشه ی من رو داره یا نه و بعد بر همون اساس بشینم مجیزش رو بگم و زنده باد مرده باد راه بندازم! نه... من قبل از هر چیز به این توجه میکنم که طرف چه شیوه ی تفکری داره .... شاید لزوما به همون نتایجی که من میرسم نرسه اما مهم مدل اندیشیدنه .... اتفاقا بیشتر دوستام هم کسایی هستن که از نظر فکری کلا تو یه وادیه دیگه سیر میکنن :)

من از رهرو کسی بودن بیزارم چون  فرصت شکوفا شدن انحصاری هر فرد رو ازش میگیره... من بی تحقیق راجع به چیزی تز دادن رو نمیپذیرم چون مسلمه نتیجه ی کار هرچی از آب در بیاد بر اساس حب و بغضه شخصی افراده..... از توهین به عقیده و حتی احساس بقیه بیزارم، شاید نپذیرمشون اما به نظرم توهین کلا از حقارت خود آدم ناشی میشه... تو این وبلاگایی که میخونم هستن بلاگرهایی که اتفاقا خیلی هم خواننده دارن و مطرح هستن اما در کمال ناباوری میبینم چطور مثلا با مسخره کردن اینو اون میخوان حقارت و کوچیکی اونها رو به نمایش بذارن اما در نهایت تنها چیزی که به نظر میاد کوتاه نظری خودشونه...

و خیلی چیزای دیگه که باعث میشن اگر کسی رو دیدم که دقیقا تفکراتش نقطه ی مقابل منه  بازم برای خیلی محترم و ارزشمند باشه و گاهی حتی میتونه منو واقع بین کنه ...

حالا .... همیشه میگم بین حرف و عمل فرسنگها فاصله است ... درسته من اینجوری میپسندم اما سوال اینجاست آیا هیچ وقت منم میتونم مثل بعضیا عملا مناعت طبع رو در رفتارم هم بگنجونم؟

بگذریم .. امروزم باز دانشگاه تعطیله صرفا به این خاطر که مقداری برف بارید! میبینی ما چه باحالیم؟ حلوای دانشگاه امروز رو هم پزیدیم و خوردیم و رفت پی کارش ... آخه آدم زورش میاد بلند شه تو این سرما این همه راهو بکوبه بره واسه یه کلاس!

پ.ن: آفتاب شد! ولی بازم نمیرم کلاس ... میخوام بشینم درس بخونم.