همیشه فکر میکردم از هفته ها اگر پنچ شنبه ها رو درز بگیریم میشن ایده آل ... اما این هفته عجیب منتظر پنج شنبه ام ... آخه عروسی دعوتیم! عروسی که نه جشن نامزدی... آخخخخخ که چقد دلم هوای جشن و این حرفا رو کرده ...

چند روز پیش عکس نامزدی خسرو و شیرین رو تو گوشی یکی از بچه ها دیدم ... اصلا فکر نمیکردم با هم ازدواج کنند این چند وقتم هرجا میشنیدم که اینا میخوان عقد کنن باور نمیکردم .. اخه شنیده بودم این دختره سر فرهاد طفلک هم همین بساطا رو در اورده بود اخرشم هیچی به هیچی ... اما این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نبود ... این خسرو تا دید تنور داغه چسبوند و حسابیییی کک انداخت توی تنبون ما که : «یه جشنی یه چیزییی... دلمون پوکید» رو هی ناله کنیم...

و امان از دست این خدا که هنوز نگفتی ف ... میره فرحزاد :) امروز صبح که از خواب پاشدم باز بنای ناسازگاری و غرولند رو گذاشتم که چی؟ که تو اصلا منو درک نمیکنی ... چرا منو آوردی ... خسته ام کردی ... از اتاقم برو بیرون .... دیگه حق نداری صبح ها بیدارم کنی و خلاصه این حرفا ....

 ... انقدی نگذشته بود از این رو به اون رو شدم، انگار یه دست نامرئی هی با یاداوری مسائل خوب و هیجان انگیز و زندگی بخش قلقلکم میداد! تو ماشین همش لبامو جمع میکردم یا گاز میگرفتم که مبادا نیشم تا بناگوش باز بشه و ملت فکر کنن من خلم!

خلاصه که پنج شنبه عروسی دعوتیم و من از الان دارم برنامه ریزی میکنم که چی بپوشم ... خداییش هیچی لذت بخش تر از امتحان کردن لباس ها و آرایش های مختلف نیست ... مدل موهااااامو بگوووو ... نمیدونم همینطوری سرخپوستی بریزم دورم یا اینکه بپیچمشون .... واییییی اگه بپیچمشون یه دستمال سر همرنگ لباسم هم میخرم از جلو موهامو میدم بالا و دستماله رو مدل تل میبندم به سرم، موهای فر خورده ام هم از اینور اونور دستماله میریزن دورم.... چه بلایی بشم من :)

دوستای دوران دبیرستانم هم هستن .... به احتمال زیاد اگه اونا به گاگولی من نباشن میریزیم وسط مجلشو میترکونیم :) دلم میخواد با این اهنگ مهدی مقدم انقد برقصم تا نفسم بند بیاد... خیلی قریهههه.... وقتی بار اول تو ماشین  بچه ها گوش دادم کم مونده بود بپرم پایین یه قر کمر درست و حسابی بیام  .... این آهنگس (صدای یارو شبیه صدای خسروس)؛

..... وقتی چشاتو روبروم میبینم وقتی عزیزم پیش تو میشینم نمیشه پنهون میخوامت از جون ... آآآ ...بیا ... حالا... :)) خیلی جواتم نه؟ .....

بگذریم ... من خیلی رو خودم کار کردم که این جوات بازیا و سبکسری هاا رو از خودم در نیارم و متشخص باشم...اما بعضی وقتا از دستم در میره دیگه! چاره ایی نیست باید تحمل کرد ...

از گربه ی دم در بگم که چقدررر این روزا احساسات انساندوستانه ی منو به خودش جلب کرد ... از وقتی فهمیدم پاش ناقص شده و نمیتونه درست راه بره و متعاقبا ( از کلمات شیک استفاده میکنم بلکه اندکی سبکسری اول کار حبران بشه!) یاد نگاه های مظلوم و بی پناهش افتادم که هر وقت از در میرفتم بیرون با چه امیدی به دستام نگاه میکرد و اینکه دیگه نا نداشت مثل روزای گذشته دنبالم چند قدم بیاد و میو میو کنه - شایدم مثل من وقتی سردش میشه خشک میشه و قدرت تکون خوردن نداره- حسااابی جیگرم کباب میشد.

تازه چند روزه گذشته اصلا اینورا پیداش نشده بود ... به گمونم از نا امیدی قهر کرده و رفته بود ... اولش فکر میکردم حتما مامانم حرفی بهش زده که پیداش نیست. اولتیماتوم داده بودم که اگه تا یکی دو روز آینده برنگرده یا بلایی سرش بیاد رسماا گریه خواهم کرد!! 

و امروز صبح وقتی کسی خونه نبود گریه کردم بعدشم شال و کلاه کردم که برم با یه سوسیس یک متری  تو راه پله ها دنبالش بگردم و از دلش در بیارم .... همین که درو باز کردم دیدم جلو در نشسته ... دلم میخواست بپرم بغلش کنم اما ملاحظه ی خودش رو کردم .... دیدم پاش درد میکنه نمیتونه واسه یوقت سرخورده میشه! منم که عمرا خوابیده بغلش کنم! دهااا!

خب .... اینم زیاد جالب نشد! .... راستی نوشته ات اینبار خیلی به دلم نشست ... هم مسئله ی آب و شکل ملکول های آب که البته اینو قبلا به عنوان یه خبر در چند خط به طور خلاصه سر کلاس مطرح کرده بودن و هم احساست به خواهر و برادرت ...

کلی یاد ماری افتادم و دلم تنگید :( البته دروغ چرا ... چند وقتیه تا کتاب نامه های عاشقانه ی پیامبر رو میگیرم دستم و اول هر نامه میخونم ماری عزیزم ... ماری دلبندم و محبوبم و این حرفا یاد ماری مارمولک خودمون میوفتم! .... ای کاش گیسکی هم از اون نامه های عاشقانه و عارفانه ی خلیل جبران برای ماری نوشته باشه ...

چند وقت پیشا واسم آهنگ کودکی افتخاری رو فرستاده بود ... تمام مدت که این ترانه با کلی قطع و وصل شدن از اسپیکرا پخش میشد من یاد اون روزایی افتادم که کودک بودیم! ... نه... من یاد دوران کودکیمون افتادم! ... خب میدونی اینجوری نوشتن خیلی کلیشه ایی میشه که! بذار یه جور دیگه بنویسم؛

یاد اون روزایی که توی باغ با فک و فامیلای زنعمو اینا سر ظهر گرما و تابستون بازی میکردیم بخیر... البته منو هیچ وقت بازی نمیدادن چون اون موقع ها من خردسال بودم .. نه میتونستم مامان بشم نه بابا! بچه ها رو هم که معمولا زیاد جدی نمیگیرن تو این بازی ها! بازی های پیشرفته تری مثل وسطی و والیبال هم که واسم خوب نبود چون زیر دست و پا له میشدم! ماری تو خیلی پست بودی! حالا دلیل نداشت چون از من بزرگتری اونقدر منو جدی نگیری و بهم اجازه ی مطرح شدن ندی!! واقعا که! تو اگه به اون احمقا میفهموندی که منم بلدم بازی کنم حتما به حرفت گوش میدادن و منو راه میدادن تو بازیشون!

اون پرویز آقا رو بگو! یادته اومد از توی باغ ما یه گونی گردو کند واسه خودش؟!! چقد به این مامانی عز و چز کردم که نذاره گردوهامونو ببرن!! تازه دخترای لوسشم مارو گول میزدن میبردن کنار درخت گلابی ها که بهمون یاد بدن کدوما رسیده اند و بعد همه رو میچیدن میذاشتن تو سبد میاوردن میخوردن! تازه اون طوطی خوشگله با اون دم دراز و رنگ رنگی رو یادته چطوری اون مردک قاسم گرفت کرد تو قفس برد خونش؟ و همه ی اینا توی باغ ما اتفاق افتاد!! ....

... باز گند زدم ... بیخیال الان درستش میکنم؛ ماری عزیزم تو خیلی خوب و مهربون و دوست داشتنی هستی ... حالا که نیستی انقدر جای خالیت قلبهایمان را چنگ میزند... شاید به نبودنت عادت کنیم اما هرگز به عقب ذهن ما نمیروی ... تازه یادت هر لحظه بیشتر جان میگیرد! همین امشب داداش جانت میگفت سیندرلاتون رفته و شما دوتا ( من و اون یکی ) گریزیلا و آناستازیا هستیم!! میبینی تورو قرآن؟ حالا جو نگیرت... منم اگه رفته بودم میشدم سیندرلا! والا دیگه آدم تا هست قدرش رو نمیدونن که!

ای بابا ... چه روزگاری شده! میشه لطفا اون نوشته ی منو فراموش کنی؟ من در اوج ناراحتی و غصه اون رو نوشتم و میخواستم تورو حرص بدم. از تمام ملاحت و بلاهتم! هم مایه گذاشتم! واسه همین اون نوشته ی گند از آب در اومد ...

نمیدونم... یکجور سادیسم ساعتی بیخ گلوم رو فشار میداد و انصافا کی مظلوم تر از تو؟ حس میکردم لب یه پرتگاهی ایستادم که سقوط ازش دو حالت برام داره یا اینکه یاد میگیرم دوباره پریدن و اوج گرفتن رو و یا اینکه سقوط میکنم رو صخره های عوضی و مغزم میاد تو دهنم. اطرافیا هم یه عده دستشون رو گذاشتن روی سینه ام و تشویقم میکنن که بپرم و منتظرن تا بغضم بترکه و نتیجه بگیرن خودم قدرت تصمیم گیری ندارم و هولم بدن! یا اینکه با نفرت منتظر کوچکترین عکس العملی هستن تا با خوشحالی با خودشون به این نتیجه برسن که اینم یه آشغال بود! ربط این قضایا بهم رو فراموش کن ... نه ارزشش رو داره که بگم و نه حوصله اش رو دارم...

ولی باور کن من انقدر فهمیده و خانوم هستم که نخوام تورو مجبور به نوشتن و یا هر کار دیگه ایی بکنم. بعد از این هر طور رفتار کنی مختاری. حتی اگر برای همیشه ننویسی. هرچند دلم برای نوشته هات تنگ میشه اما قول میدم درک کنم ...