فک کنم من امروز صبح  یه گندی زدم ... گند زدنی!! هر بار یادش میوفتم ریسه میرم از خنده چمیدونم شایدم فقط یه تصادف باشه و هیچ ربطی به من نداشته باشه اما خب خیلی بامزه ست از صبح هروقت یادش میوفتم خندم میگیره...

وای وای این فرزاد فرزین این دفه چه اهنگای جواتی خونده یادمه دفه قبل یه اهنگ داشت ای ستاره تا تورو دیدم آدم هی دلش میخواست گوش بده اما این دفه آهنگاش همچین مالی نیست  ...

 خب خواهرم خدا بخواد رفت ازگیل بخوره حالا میشه با خیال راحت حرف زد ... ول نمیکنه منو! چند وقته پیله کرده به من میگه چرا انقد اخلاقت گند شده عین سگ شدی ... اخه دیگه زیاد مثل قبلنا حوصلم نمیاد هی از اینور اونور بشینم واسش تعریف کنم یعنی بیشتر دلم میخواد سکوت باشه تا بتونم تمرکز داشته باشم ... نه اینکه بخوام بهش محل نذارم و این حرفا کلا چند وقته خیلی تو خودمم زیاد متوجه دورو برم نیستم ... به تمرکز نیاز دارم ... تا میام ذهنم رو متمرکز کنم این خواهرم مثه قاشق نشسته پا برهنه میاد کاسه کوزه ی ما رو میریزه بهم .. بابا عزیز من بفهم من درگیرم ... عین این زنای غر غرووو منتظره تا من یه چیزی از دهنم بپره و شروع کنه به جر و بحث .. امروز میگه چرا دیگه با من کم حرف میزنی میگم خب حرفم نمیاد میگه از من بدت میاد؟ میگم پاشو گمشو برو بیرون فک کردی من شوورتم که اینجوری حرف میزنی؟ ازم بدت اومده چرا اخمات تو همه کم محلی میکنی و این مزخرفات چیه؟ ..

این شوهرای بدبخت از دست زناشون چی میکشن.. بابا خب بعضی وقتا آدم میره تو خودش دیگه ... هرچند این حالت در اصول روانشناسی مال مرداس ... من خوندم زنا وقتی ناراحتن یا چیزی ذهنشون رو درگیر میکنه خیلی دلشون میخواد ازشون بپرسن برعکس مردا ترجیح میدن سکوت کنن و چیزی نگن! منم مثه این مردا اصلا از سین جیم شدن تو این حالت خوشم نمیاد دلم میخواد خفه خون بگیرم و یا بنویسم یا اینکه پامو تند تند و محکم تکون بدم  البته بعدش که به خودم میام میبینم پام داره میمیره از خستگی اونوقت دیگه تکونش نمیدم.....

لبم داره به حالت طبیعی برمیگرده البته من الان به این نتیجه رسیدم که اگر لبم این گسترشی که یافته رو حفظ میکرد چقد من قشنگتر میشدم. الان از اون زماناییه که در نهایت پچلی بسر میبرم ... حسابشو بکن یه جوش عوضی روی گونه ی چپم در اومده که به هیچ وجه من الوجوه با ناز و نوازش و کلیندامایسین حاضر نیست گورشو گم کنه منم مجبورم کرم رو بردارم دوف دوف بکوفم رو جوشه بلکه یه جورایی ماس مالی بشه یا به قول برادرم ماله کشی میکنم. اما نچ! بزرگتر از این حرفاس ... حتی اگه یه بند انگشت کرم روی صورتم باشه باز نوک جوشه مثله قله ی کوه زده بیرون. توروخدا چیکار کنم؟:( یه ذره از موهامو بچینم که بتونم از بغلا بیارم روی گونه م؟ میگن مدل فشنیه دیگه!  فک کنم بهتر میشم ..

 اخه بدبختی یکی دوتا نیست که یه تبخالم داره گوشه ی لبم درمیاد ... اینو چیکارش کنم؟ باید سیبیل بذارم .... تازه باید بذارم انقد بلند بشه بیاد روی لبم و لب پایینم و حتی زیرش رو هم کاملا پوشش بده ... ای خدا :( 

یه گند عظمایی هم در ابروم زدم ... حالا هرکدومشون یه ساز میزنن آخه قیچی رو برداشتم یکم بچینم زدم یه ور ابرومو بردم :( مامانم میگه تو جنون چیدن داری ...

از همه اینا بگذریم الان باید بشینم جزوه ی کت و کلفت پدر مادر دار حیوانات شکاری رو بخونم که یکشنبه امتحان میان ترم دارم ... البته درس شیرینیه زیاد اذیت نمیکنه ... حالا جز اینکه باید اسم علمی رو یاد بگیرم، اسم اینگلیسی این بابا ها رو هم باید حفظ کنم ...

من خیلی بدم میاد به رشته ام توهین بشه ... چند روز پیشا همینطوری سر صحبت با یکی از بچه ها باز شد پرسید چه کتابایی میخونی؟ تا اومدم جواب بدم گفت البته بجز حیات وحش و اینا! گفتم هرچی باشه بهتر از اون کتابای مزخرف آچار شناسی و غیره ی شماست! ( البته اینو گفتم که به اون توهین کرده باشم وگرنه به نظر من کتاب آچار شناسی و اینا هم خوبه ... یه وقت دیدی یکی از پیچای ناسا شل شد آدم خواست سفتش کنه)

ولی واقعا تا کسی وارد این رشته نشه نمیتونه به دنیای عجیب و جالبی که دورو برش هست پی ببره ... من که خیلی خوشم میاد ازش. هرچند اطلاعاتی که تا اینجا بدست اوردیم احساس میکنم من یکی رو ارضا نمیکنه به هیچ وجه ...  یا باید تا مرحله ی دکترا و بعدش تحقیق و تفحص پیش برم یا اینکه بمیرم.

استادمون چند وقت پیشا از بذر گیری گروه های تحقیقاتی صحبت میکرد که توی اذر شروع به کار میکنن میرن مناطق کوهستانی و مشغول به کار میشن. اتفاقا از بچه های محیط زیست هم هرکس که بخواد میتونه از طریق دانشگاه معرفی بشه باهاشون بره هم برای کمک و هم یادگیری .. این مامان من نمیذاره که وگرنه من با کله میرفتم ... تازه یه سری اردوهای دیگه هم هست که البته رفتنش برای عموم آزاده ... این موقع ها که میشه میبرن میانکاله و اونورا واسه دیدن پرنده ها .. یکی از بچه ها که باهاشون میره داشت تعریف میکرد میگفت ماها اسمشو گذاشتیم بهشت پرنده ها ... دلم قیلی ویلی میره ... یعنی میشه منم یه محقق بشم و پای ثابت اینجور جاها؟!

وقتی استادامون حرف میزنند انگار واسه من قصه ی سند باد و میگن انقد از چیزیای جالب و عجیب تعریف میکنند .... چه جاهایی که نرفتن چه چیزایی که ندیدن و البته چه بلاهایی که سرشون نیومده!!

همین استاد حیوانات شکاریمون یه بار تعریف میکرد که رفته تو یه غار برای مطالعه ی خفاشا بعد یکی از دوستاشم که خیلی به این مسائل علاقه داره با اصرار زیاد همراهش رفته.  خفاش ها هم که نسل اندر نسل تو یه غار زندگی میکنن واسه همین فضولاتشون همینطوری رو هم انباشه میشه ... استادمون تعریف میکرد که تا زانو توی گوه ( دقیقا از همین کلمه استفاده میکرد) فرو رفته بودن ... بعد تو همین حالت هی حال دوستشو  هم میپرسیده و منتظر بوده که یارو به غلط کردن بیوفته! اونم پر رو تر از استادمون غرق لذت!!! شده بوده ... تازه واسه اینکه کم نیاره به استادمون گفته همه اینااا به لذت چکیدن قطره های آبی که از سقف غار میریزه رو سر و گردنمون در! استادمونم چراغ قوه رو انداخته رو سقف بهش گفته بنده خدا این جیش خفاشاس که میریزه رو سرت!! :)

با همه ی علاقم به طبیعت قسم میخورم که هیچ وقت انقدر خودم رو غرق لذت!!! نکنم .... البته قسم که نه اما قول میدم ... قول که ... بابا طبیعت رو مگه میشه پیش بینی کرد؟ .. نمیشه دیگه! آدم خوب نیست رو هوا قول بده ولی خب من سعی خواهم کرد که توی گوه فرو نرم! ...

برم .. برم بشینم سر درسم که باید بخونم .... خدایا خواهش میکنم درس منو بخون... نه منو به درس بخون ... درسو به من بخون .... منو .... خوندن .... منو درسو بهم گره بزن اصولا!

پ.ن: خدایا درس مرسو  بیخیال شو این اتاقمو یکم جم و جور کن بیزحمت....