عجب روزای پرهیاهویی! میبینی تورو خدا؟ وقت سر خاروندن هم ندارم !لامصب از بس سرم شلوغه! هی باید به این تلفن به اون تلفن جواب بدم کارارو هماهنگ کنم یه عده رو راهنمایی کنم به یه عده جرات و شهامت بدم یه عده ی دیگرو مشتاق کنم وخلاصه تمام جوانب رو آنالیز کنم و تصمیم بگیرم!!( اخی... چیه خب دوست دارم تو دلت بگی بابا خیلی کار دار)

الان فکر میکنی لابد میخوام شوور کنم یا کسی رو شوور بدم یا شوور یکیو ازش جدا کنم یا از این سوسول بازیا خلاصه!... نه بابا همه اینکارا واسه خاطر این یه هفته ایی بود که چندتا بازدید  داشتیم! بازدیدم که الکی نیست جانم ... خودش کلی وقت و انرژی از آدم میگیره ... حالا حسابشو بکن چندتا رو باهم هم تو یه هفته داشته باشی! خب همین خودش باعث میشه خیل عظیم مشتاقان رو به سوی یه مغز متفکر بیارن تا براشون برنامه ریزی کنه دیگه! ... بالاخره تو اون درجه حرارت و با توجه به شرایط متفاوت اقلیمی! در اون گوشه از دنیا که قرار بود ما بریم مسئله ی تصمیم گیری در مورد اینکه چیز برگر بخوریم یا هایدا مطـــــــرح بود! و یا اینکه بعد از کلاس یک نفر جسور که در اصطلاح محلی بهش پیش نوک هم میگن نیاز بود تا به بقیه خط بده که چطور با شهامت هرچه تمامتر کلاسایی که تشکیل میشدن رو دودره کنند! و الخ!  

خب دیگه از شوخی گذشته برداشتن همه بازدیدا رو انداختن تو یه هفته و یا حتی یه روز! که ما رو نابود کنن ... اینجوریاست! اینم از نظام اموزشی ما ... البته بد نبود و مشکلی ایجاد نمیکرد اما به هر حال باید معترض شد ...  دانشجوری معترض همیشه کلاسش بیشتره ... میــــــــــــــــدونی؟!

اولا که عرضم به خدمتتون هفته ی گذشته که رفتم استخر انقدر منو نظر زدن که پدر جدمو اوردن جلوی چشام ... آخه از بس که تو استخر هی منو تحسین کردن هی تحسین کردن! اون از مربیمون که میگفت فرم بدنت کم کم داره تغییر میکنه و نمیدونم شونه هات داره فلان میشه ودستات قویه و این حرفا اونم از اون خانومه که توی اب باله میرقصید و به قولی خدای شنا بود و همش به من میگفت چه خوب شنا میکنی!

تازه اینا که صاداقانه اومدن اعتراف کردن هیچی بقیه هم یه جورایی تو نخم بودن چون که هر وقت سرمو از آب میاوردم بیرون از اونجایی که عینک به چشمم بود میتونستم از پشت عینک مخفیانه کشف کنم که چقد بعضیا بهم زل زدن!! البته محل نمیدادم و خالصانه براشون شنا میکردم تا غرق لذت شن ولی بعدش به محض اینکه از سونا اومدم بیرون کله پا شدم! به جان خودم !....

اوا؟! راست میگم به خدا ... چی چیو من ضعیفم مگه ندیدی مربیمون میگفت دستات چه قویه و شونه هات دارن یه فرم خاصی میشن؟ ( فک کنم مثه این دهاتیا که نمد میپوشن سرشونه هاشون چوق داره همونجوری دارم میشم! والا بخدا! ما که شانس نداریم عوض اینکه استخونای پام یه جوری بشن و دراز بشن بلکه بیاد رو قدم استخونای شونه هام دراز میشن! اونم افقی!)

آره آقا ما غش کردیم و این جماعت نازنین اولا که پاهامو تا منتهی الیه خودم و خودشون گرفتن بالا طوری که روی سرم واساده بودم! دوم اینکه بهم نمک دادن به خیال اینکه فشار خونم افتاده! آقا نمک دادن همانا و مردیدن و زرد شدن و بلکل دار فانی رو برای لحظاتی وداع گفتن هم همانا! تازه به این مرحله که رسیدم فهمیدن ای بابا مثکه قند خونم افتاده یه لیوان آب قند بهم دادن که توش انواع و اقسام جک و جونورا پیدا میشد!

همینه دیگه وقتی تمام روزای هفته رو به جای ناهار همش کیک و بیسکوییت بخوری اینجوری میشه دیگه ( مثلا خودمو لوس میکنم ) تازه نه تنها غش میکنی بلکه دندوناتم میپوسه از بس به خاطر اون کیک و پفک های احمقی که تا میخوریشون میرن لای دندونات و پدرت رو در میارن  و مجبورت میکنن همش از این آدمسا که اثر ملینی هم دارن مصرف کنی :( ( الان دیگه باید بغلم کنی با یه عالمه ناز و نوازش )

این ازاین! ... ولی قضیه همینجا خاتمه نیافت! چشمم زده بودن بدجوریم زده بودن! دو سه شب پیش متوجه شدم به عفونت قارچی مبتلا شدم اونم بدجووووور!! کارم البته به دکتر هم کشید ولی اونچیزی که خیلی ازارم میداد حس کردن یک سری موجود موذی و چندش اور زنده ی دیگه به طور خیلی خیلی ملموس توی بدنم بود! حالا میدونم باکتری ها و چمیدونم ویروس ها و اینا هم زنده اند توی بدن اما نمیدونم چرا این قارچا رو انقدر زنده و نزدیک حس کردم ... خیلی اذیت شدم، از تصور وجودشون شقیقه هام یه جوری میشد ... شل میشد! هرچی هم  فحش میدادم بهشون دلم خنک نمیشد....

بگذریم ... روز شنبه رفتیم بازدید درختان.. کجا؟ ب اغ گ ی اه ش ن اس ی ک رج ... این باغ در حدود 160 هکتاره و بی اغراق یه بهشته در نوع خودش .... حدود 38 سال پیش ساخته شده و هنوز هم به طور رسمی افتتاح نشده که البته من امیدوارم هیچ وقت افتتاح نشه چون هنوزبین مردم  فرهنگ سازی نشده  که چطور با گیاه ها رفتار کنن میزنن بابای این بیچاره ها رو در میارن ...

یه جای دنج و خوشگلی بود که خدا میدونه ... البته استاد میگفت توی فصل بهار زیبایش چند برابر میشه اما به نظر من که همینشم عااالی بود. فکرشو بکن .....

اون پل سفید خوشگلی که روی دریا چه ی مصنوعیش بود و اونقدر با ترکیب رنگ محشری که برگای پاییزی ایجاد کرده بودن هماهنگ بود ... اون مه رقیقی که بالای گیاهای پوششی گوگولی بود – آخه ما صبح رفتیم اونجا -  و نور خورشیدی که میتابید بهشون ...

قدم زدن توی جنگل های مصنوعی بارون خورده و محو تکون خوردن شاخه های خیس درختا شدن و بوی گیاه و خاک بارون خورده رو استنشاق کردن ...

عبور کردن از جاده هایی که به سبک فرانسوی ها دو طرفش یکسری درخت هم قامت  قرار دارن و جاده رو طویل تر نشون میدن .... همه ی اینها در حالیه که زمین زیر پات خیسه و بوی نم بارون حسابی رووووحتو تازه میکنه ...  آخ که چه لذتی داره تماشا کردن اینا...سردی پاییز هم به تابش ملایم و شیرین خورشید در! :)

 اول که وارد شدیم رفتیم گلخونه ی کاکتوس ... اونجا یه قسمتی بود شبیه سازی شده به سبک مناطق بیابونی آمریکا شاید ... چمیدونم همونجایی که لوک خوش شانس همیشه آخر کارتون با اسبش ازش عبور میکرد .. پر بود از یه عالمه کاکتوس مامان که ادم دلش میخواست گازشون بزنه از بس گوشتی و خوشمزه به نظر میومدن.بعد اومدیم رفتیم قسمت هیرکانی ... این قطعه هم شبیه سازی شده ی مناطق خزری بود .... بعد رفتیم قسمت چین و ژاپنی ... وای وای وای محشری به پا بود ... فقط ترکیب رنگاش ادمو دیوونه میکرد ... یهو یه درختی میدیدی برگاش انواع و اقسام رنگ های زرد و طلایی رو با هم داشتن ...

از اون درختای کوتاه که معمولا تو فیلما و کارتونای ژاپنی میبینیم هم بود ... از بعضی گونه ها فقط یکی توی کل ایران بود که اونم توی این باغ نگهداری میشد ...

یه جایی از یه سری پله ی سنگی و فوق العاده کم عرض پایین اومدیم و با گیاه ابشار طلایی مواجه شدیم ...البته گل های زرد و طلاییش همه ریخته بودن و اونچیزی که ما میدیدیم یه ابشار سبز بود! فقط ساقه های خوشگل و درهمش بصورت آبشار ریخته بودن پایین...  وااای وقتی بارون میخوره به این درختا انگار با ادم حرف میزنن.. میخندن... نمیدونم خیلی حسای خوبی رو منتقل میکنن خلاصه ....

یه قسمت دیگه حدود 12 هزار کامیون فقط خاک خالی کرده بودن و یه تپه یی در حدود شاید 700-800 متری ایجاد کرده بودن برای شبیه سازی مناطق هیمالیایی ... انواع سنگای مختلف هم توش بچشم میخورد البته پوشش گیاهی خاصی نداشت یا هنوز فرصت نشده بود روی پوشش گیاهیش کار بشه یا اینکه شاید اونچیزی که ما دیدیم دامنه ی جنوبی کوه بود که  مثل اغلب دامنه های جنوبی نیمکره ی شمالی پوشش انچنانی نداشت ....

یه جایی موقع برگشتن دیدیم یه تابلو زده که جنگل ها مال ملت است نباید انرا خراب کرد!! امام خمینی (ره)! میبینی؟ چشم بسته غیب میگه! به دوستم میگم لابد بعد از اینکه انقلاب شد مثل خیلی چیزای دیگه ی رژیم سابق که نابود شد این باغ رو هم میخواستن نابود کنن که خمینی این حرفو زده!

عصر وقتی رسیدم خونه منگ خواب بودم ... قشنگ منگ بودما ... یعنی هم سرم شدیدا درد میکرد هم اینکه یه کوچولو تب داشتم که همه ی اینا فقط با 20 دقیقه چرت زدن کاملا برطرف شد! بعدشم که مامان صدام کرد رفتیم دکتر واسه خاطر همون چیزی که شرحش رفت ...

روز بعد دوباره خروس خون پاشدم شال و کلاه کردم رفتیم واسه بازدید ش ن اخ ت م ح ی ط! تازه کجای کاری که توی این روز فرخنده  ما دوتا بازدید با هم داشتیم که از بس سرمون شلوغ بود مجبور شدیم یکیشو موکول کنیم به سه شنبه!:) ... این بازدید البته جذابیت بازدید روز قبلو نداشت اما خوب بود نسبتا ...

رفتیم یه جایی که تا ساق پامون توی برف بود ... البته دروغ چرا  فقط یه جاهاییش که چاله بود پامون تا ساق میرفت تو برف بقیه جاها فقط چند سانت از کفشمون فرو میرفت ...

اینجا که رفتیم مناطق استپی و رودخونه های پیر و جوون و میان سالو مورد بررسی قرار دادیم ... چیز خاصی نداشت برای گفتن جز قشنگی تپه ماهورای برف پوشیده اش که اتفاقا یه جاهایی هم با ارایش پله پله یی درختای سوزنی برگ تازه کاشته شده قشنگ تر به نظر میومد ...

یه جایی هم که روی یه بلندی بالای یه مخروطه افکنه واساده بودیم و به توضیحات علمی منظره ی فوق العاده ی زیر پامون گوش میکردیم ... البته من که فقط محو آبی خوشرنگ جلوی روم بودم ... یه وقتایی به خودم میومدم میدیدم انگار که تو باتلاقم همینطوری دارم تو گل فرو میرم ...هی کفشامو پاک میکردم با گل و گیاه خشک و نصفه نیمه ی اونجا اما فایده نداشت و در کمال شرمندگی باید اعلام کنم که بنده به همراه  کلیه ی دانشجویان محترم گند زدیم تو اتوبوس آخرین سیستم و آنتیک یارو با این پرو پاچه ی کثیف و گلیمون ...

آخر سر هم که یه جا نزدیک یه امامزاده نگه داشتیم که از قضا رودخونه هم از کنارش عبور میکرد و اخرین توضیحات رو هم با گوش جان شنیدیم در حالی که من همش چشمم روی زرشکای وحشی  خوشمزه ی اونطرف تر میچرخید و اب لب و لوچه ام رو جمع میکردم .

به محض اینکه فرمایشات استاد تموم شد من و دوستام رفتیم سراغ درخته و بعضیا هم رفتن امامزاده فاتحه بخونن و یه عده هم رفتن کنار آب... تو اون سرما!!

این آقای حراستی هم که باهامون اومده بود هی به من خط میداد و گونه ها رو معرفی میکرد و منم در هرچه بیشتر چپوندن اون علف ملفا تو حلقومم تردید نمیکردم البته قبلش ازش پرسیدم سررشته ایی داره تو این زمینه یه وقت ما رو به کشتن نده .. که بعد فهمیدم اره بنده خدا مهندس کشاورزیه.  آخه بعضی گونه های گیاهی هم واقعا سمی هستن ... مثلا تو همین باغ گیاه شناسی که رفته بودیم با یه نمونه درخت توت امریکایی مواجه شدیم که میوه هاش یه چیزی شبیه توپ تنیس بودن به همون رنگ و کاملا سمی! طوری که از راه پوست هم سمش جذب میشد! ولی خیلی خوشگل بودن و یه بوی مخصوصی هم میدادن که البته به نظر من بوی فشنی بود!:)

آره خلاصه جات خالی حسابی تتمه ی زرشکای وحشی مونده به درخت  رو بلعیدم و زالزالک هم البته خوردم و تا گردن هم  توی گل فرو رفتم  .. یکی از دوستام هم دوربین به دست از شاهکارای من فیلم میگرفت ... تازه هی هم صدام میکرد پشت درخت نرو .. بیا اینوربرو اونور ... برو رو صخره .. جست و خیز کن و بچر و بپر تا من فیلم بگیرم! هیچی دیگه پاک منو با کل و بز یا شایدم  قوچ و میش  اشتباه گرفته بود که میخواست تو فیلمش نقش بازی کنم و تکمیلش کنم!!

حالا تمام اینا یه طرف گزارش کارای این سفرای نصفه نیممون هم یه طرف! باز اینا هم به کنار تحقیق هایی که هر کدوم از این درسا به صورت جداگانه ازمون خواستن هم یه طرف! یعنی پدرمون در اومدس بی برو برگرد!

حالا باز همه ی اینا رو میشه تحمل کرد اما امان از امتحان هوا اقلیم روز چهارشنبه! ... البته چیز خاصی نداره ولی خب من تا حالا یه بارم نخوندمش... وای غصه ام میگیره فکر پایان ترمو میکنم من هیچ کدوم از درسامو نخوندم. باز خدا پدر مادر این استادایی که امتحان میان ترم میگیرن رو بیامرزه آدم مجبور میشه یه نگاهی بندازه ...

من امروز رو هم نرفتم دانشگاه ... البته دیگه مناسبت خاصی نبود مثل کشته شدن ببعی الدوله به دست میرزا گرگک خان گوش مخملیانی و یا زادروز مرگ دالی! اولین ببعی کلون شده ... هییییچ مناسبت خاصی نبود جز تنبلی مفرط که امروزصبح در نواحی مختلفی از بدنم حس میشد ... به مامان گفتم میخوام بشینم خونه واسه فردا درس بخونم اما دریییغ از یک کلمه ...

راستش صبح که پاشدم باز بنا به همون فلسفه ی قدیمیم که یه روز تعطیل باید قدر تمام روزای دنیا لمبوند هی لمبوندم ... هی لمبوندم .... بعدشم احساس خستگی کردم و گفتم یه چرت نیم ساعتی بزنم  دیگه سرحال پاشم درسمو بخونم .. چرت نیم ساعتی شد از ساعت یک تااااا چهار بعد از ظهر حالا هم که پا شدم احساس کردم یکی توی خواب با یه صدای کلفت وتاثیر گذاری بهم گفته خیلی وقته وبلاگ ننوشتـــــــی! به خودم  گفتم چمیدونی تو شاید بهت الهام شده برو رسالتت رو انجام بده بعد بشین با خیال راحت درستو بخون که البته بعدی هم در کار نیست چون خاله اینا با مامانی و دایی اینا امشب خونمون مهمونن ....

در ضمن بازدیدی که میخواستیم امروز بریم رو پنج شنبه میریم... امیدوارم جای جالبی نباشه وگرنه باز مجبورم بیام اینجا انقد بنویسم تا هم چشمای خوشگلت اوففف بشههه  هم خودم از کت و کول بیوفتم :(