زندگی عین آزمایشگاه شیمی آلی ما میمونه ... اول که وارد میشیم گیج و گنگ به وسایلی که استاد روی میز چیده نگاه میکنیم هی باهاشون ور میریم تا استاد بیاد ( یه خانم جدی و خشک و خشن) شروع میکنه به توضیح دادن ... ما هم سروپا گوشیم نت برمیداریم ... کم کم داره واسمون جا میوفته که چی به چیه ... با هر کدوم از این وسایل چی کار باید کرد ... استاد روش کار رو میگه و ما میفهمیم یا حداقل فکر میکنیم که فهمیدیم ... این مرحله شامل همه نمیشه ... یه عده ایی هستن به قول استاد حواسشون همه جا هست جز اونجایی که باید باشه واسه همین هیچی از درس نمیفهمن فقط سر تکون میدن ... این عده که اتفاقا دیروز منم جزءشون بودم رو میذاریم کنار ...

در عوض بذار برگردیم به هفته ی پیش که همه حواسم به کلاس بود. وقتی روش کار رو فهمیدیم وارد مرحله ی بعد شدیم یعنی انجام کار ... اینجا هم باز به دو دوسته تقسیم میشیم ... یه عده که کار رو انجام میدن و در اصطلاح خودشون رو درگیر مرحله ی "عمل" میکنند یه عده که احمقانه میشینن و به کارای بقیه نگاه میکنن ... اینا هیچ وقت درک درستی از آزمایش نخواهند داشت! فقط تئوری! تازه اونم اگر گوش داده باشن و نت برداشته باشن .. این آدما از این مرحله نمیخوان و حوصله ندارن که پیش تر برند میمونند و یک برداشت سطحی از آزمایش رو برای همیشه به خاطر میسپارن..

البته این کلاس یه فرقایی هم با زندگی داره ... توی زندگی هیچ وقت بهت فرصت دوباره نمیدن ولی استاد وقتایی که تایم اوت میشه مراحل عملی آزمایش رو موکول میکنه به هفته ی بعد! ...

ترم پیش سر آز شیمی عمومی من دقیقا از اون دسته ایی بودم که هیچ رقمه سر کلاس نبودم، نه نت برمیداشتم و نه خودم رو درگیر انجام آزمایش میکردم. اما این ترم به خودم اومدم خوشبختانه ... یک گام رو به جلو برداشتم.

توی زندگی پله پله ایمون، با هر پله ایی که بالا میریم حس میکنیم در اوج ایستادیم به اونایی که پایین ترند نگاه میکنیم و به خودمون میبالیم... نه نمیبالیم! اگه خیلی فلسفی باشیم دچار یک حس خود برتر بینی و تنهایی ظلمانی میشیم! افسوس میخوریم که چرا بقیه روی اون پله ایی که ما ایستادیم نیستن تا دنیا رو بهتر ببینند! اونوقت همین ما حتا عرضه ی این رو و یا بهتر بگم شهامت این رو نداریم که سرمون رو بالا بگیریم و اونایی که پله های بیشتری رو طی کردن ببینیم اما اونا هستند و واقعیت دارند حتی اگر موجودیتشون رو نپذیریم، که اگر نپذیریم فقط  بار سنگینی خواهند بود بر سر ما که اجازه سربلند کردن رو بهمون نمیدن ....

یکی از این پله هایی که بعضی از ماها شاید شهامت بالا رفتن ازش رو پیدا میکنیم پذیرفتن و روبرو شدن با حقیقت هاست. معمولا وقتی به این پله میرسیم پله ی بعدی انقدر بلند و طاقت فرساست که بالا رفتن از اون به قول معروف کار هر بز نیست! ... اینجا موندن مساویه با خرد شدن ... داغون شدن ... نابود شدن به معنای واقعی کلمه...  به قول شاعر فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصه ات میگیره وقتی...چی؟ آباریکلا بدونی و ببینی! :)

این همون پله ی عمله ... فرقش با مرحله ی قبل در اینه که اونجا واقعیت ها رو مثل قابی روی دیوار تماشا کردی و باهاشون مواجه شدی اینجا باید اگر لازم باشه روی اون قاب تغییراتی ایجاد کنی و یا حتی قاب دیگه ایی رو جایگزینش کنی ....

میدونی من کجای این زندگی ایستادم؟ روی پله ی قبل از مواجه شدن با حقیقت ها! اسمش رو چی میخوای بذاریم؟ بچگی؟ خامی؟ نمیدونم ... اصلا شاید بهتره بگم در فاصله ی بین  دوتا پله گیر کردم .. گاهی اوقات از گوشه ی چشم واقعیت ها رو میبینم بعد انگار که صحنه ی بریدن سر یک ادم رو دیده باشم زود رومو برمیگردونم ... چند ثانیه ( در مقیاس زندگی چند هفته یا روز) درگیر صحنه ایی که دیدم میشم و بعد دوباره برمیگردم به همون ذهنیت رویاگونه ی خودم. ولی دیگه به طور کامل تو اون فضای مه آلود رویایی هم نمیتونم بند بشم! از اینجا رونده از اونجا مونده شدم .... اینجاست که یه شٍبه حقیقت برای خودم دست و پا میکنم ... اینکار برای اینه که هم دلم نمیخواد خیلی اذیت بشم ... و هم اینکه صحیح نمیدونم با یک رویا خودمو سرگرم کنم و بعد که به خودم میام ببینم همه چیز رو باختم و کلی عقب افتادم از روزگار در نتیجه با ناز ونوازش به خودم میقبولونم که ممکنه و فقط ممکنه سال های که میان چیزی برامون باقی نذارن جز یک خاطره! و چه خوشبختیم ما اگر این خاطره یه خاطره ی خوب باشه برامون ....

ممکن هم هست اینطور نباشه! یعنی میدونی تو این شرایط مطلقا یک رفتار رو به عنوان حقیقت پذیرفتن کار بیهوده اییه ... زمان باید بگذره تا ما خودمون رو بهتر بشناسیم و با توجه به شرایط تصمیم بگیریم.

ولی باید اونچیزی که احتمال وقوعش هست رو بپذیرم و با خوشبینی بیجا خودم، زندگیم و خیال تورو تباه نکنم ...  تو چه باشی و چه نباشی دلم میخواد توی ذهن من همیشه عزیز بمونی مثل حالا مثل گذشته ...

نمیدونم از این حرفا چه برداشتی میکنی ... ولی حدس میزنم برداشت خوبی نخواهد بود... به هر حال امیدوارم بیشتر با افکارم توی این نوشته ارتباط برقرار کنی تا احساسم ...

 اگر بخوام از احساسم بنویسم ... مممم اگر بخوام از احساسم بنویسم فکر میکنی نوشته ی خوبی از آب در میاد؟ من همیشه در ابراز احساساتم مشکل داشتم!

یک دلیل عمده اش هم این بوده که یاد نگرفتم راحت علاقه و دلتنگیم رو بروز بدم چون مادرم هیچ وقت اینو به ما یاد نداده محبتش همیشه شکل صامت داشته ... انگار پانتومیم اجرا میکرد در صحنه ی احساسی ما بچه ها :) و ما هم همونطور بیصدا بار اومدیم ... البته من خیلی با محبت هستم مثلا سهم کله پاچه ام رو میدم به اون گربه هه دم در اما هیچ وقت حاضر نیستم نازش کنم و یا اینکه بذارم دور پام بپیچه! (اگه اینکارو بکنه عصبی میشم و بهش لگد میزنم. این گربه های احمق اگر میفهمیدن که با این چاپلوسی ها آدم بدتر چندشش میشه هیچ وقت اینکارو نمیکردن)

نتیجه اینکه ارتباط کلامی برقرار کردن تو این زمینه برام خیلی مشکله ... من فکر میکنم هیچ وقت اون موقع که لازم بوده نتونستم با گفتن احساسم اون چیزی که واقعا در جریان بوده رو به شکل ملموس برای اطرافیام در بیارم ... و این خیلی مشکل سازه ... یعنی به طور کلی آدم رو از دنیای احساسی دیگران دور میکنه ...

حالا تو فکر میکنی خبلی چیزا رو از دست دادم؟ خودم اینطور فکر نمیکنم ... اونایی که از نزدیک منو میشناسند هم با من هم عقیده اند... ارتباط کلامی شاید خیلی تاثیر گذار باشه اما بیشترین اثرش مربوط میشه به ارتباط های کوتاه مدت که زمان برای به فعلیت رسوندن یک حس واقعی کافی نباشه اونوقته که کلام باید جورش رو بکشه! ....  و من ترجیح میدم هیچ وقت واسه رابطه ی کوتاه مدت هزینه ایی صرف نکنم! و در ضمن زیاد به حرف اعتقاد ندارم...

روابط من همیشه باید مثل یک شراب هفت هشت ساله حسابی جا بیوفتند تا برام قابل درک و ارزش باشند ... در غیر اینصورت خیلی از مزایایی که در جریان ارتباطم به طرف مقابل تحمیل میکنم فرصت بروز نخواهند داشت! مثل غرورم! :) خیلی احمقانه است نه؟ مردم برای عزیزانشون غرورشون رو میذارن کنار اونوقت من فقط وقتی احساس کنم کسی برام عزیزه و ارزش داره تازه یادم میوفته مغرور بازی در بیارم! شاید تعریف من از غرور با بقیه متفاوته: غرور من اینطوری نمود پیدا میکنه که اشتباه قضاوت کردن در مورد شخصیتم ممنوع! درست شناخته شدنم توسط طرف الزامی! دلم میخواد همیشه بهترین نظر رو در موردم داشته باشه و ناراحت میشم اگر تورک به چشم شخصیتم بیوفته در نظرش!:) در حالی که در مورد سایرین اینطور نیستم یکی دیگه از این مزایا! قهره! من با هر کسی قهر نمیکنم :) مثلا قشنگ یادمه یه بار تو مدرسه با یکی از همکلاسیام حرفم شد بعد چند روز که کلا موضوع رو فراموش کردم متوجه شدم این یارو با من قهره! انقد خندم گرفته بود. چون بازم قهر کردن برای من یه فلسفه ی کاملا خاصی داره یعنی با کسی قهر میکنم که نسبت بهش حس خاصی داشته باشم و احساس کنم اونم نسبت به من همینطوره و خلاصه این قهر به یه جای یارو بربخوره! نه اینکه با هر ننه قمری که باهاش سلام علیک داشتم قهرم بگیره! مثل این همکلاسیم یا خیلی های دیگه که توی زندگی روزمره ادم باهاشون در ارتباطه...

 و از همه ی اینها گذشته من فکر میکنم داشتن احساسات منفی در مورد بقیه مثل قهر، کینه، حسادت و این حرفا انرژی بیشتری مصرف میکنه تا احساسات مثبت و یا صفر.به طور کلی من نسبت به بقیه یا بی تفاوتم یا اینکه دوستشون دارم. اگر بی تفاوت باشم در مورد طرف مثل اون دوستم توی مدرسه که باید برای قهر کردن باهاش بشینم یکسری احساسات اونم از نوع منفی رو در خودم خلق کنم اگرم دوستش داشته باشم که مشخصه دیگه .... الان با خودت فکر میکنی ادم همون با تو رابطه نداشته باشه انگار بیشتر از گزندت در امانه! :)

با همه ی اینها ناراحتم که نمیتونم احساسم رو راحت بیان کنم ... چون حس میکنم بعضی وقتا اطرافیا به این نیاز دارند که یکسری کلمات رو مستقیما از دهن آدم بشنفن!

داشتم از چی حرف میزدم؟ آره جانم ... بیا حتی راجع به عشق هم متعصبانه فکر نکنیم که هرجفتمون رو نابود میکنه – به نظرت خیلی بی انصافیه اگر بگم من بیشتر داغون میشم؟- ... گوشه ی لبم باز تبخال زده! چپ میرم راست میام تبخال میزنم ...

خلاصه که من امروز دانشگاه نرفتم چون انجمن ببعیان امروز رو تعطیل اعلام کرده بود ... سرپرست گروه هم پسر عمه ی دوستمه ... اون روز دوستم میگفت واسش اس ام اس زدم بعد دیدم زنگ میزنه بهش میگم مگه نمیتونی اس ام اس بزنی خیلی جدی جواب داده نه ... سم دارم! نمیتونم اس ام اس بزنم! این نمونه ی یک انسان مسخ شده است .... مثل گاو مش حسن :) خیلی آدم عجیبیه این ببعی بزرگ! دوستم میگفت یه بار مامانش بهش 40 تومن داده بره شلوار بخره رفته 60 تومن کتاب خریده!

 میدونی به چی فکر میکنم؟ اینکه مطالعه بعضی وقتا ممکنه اطلاعات و بینش آدم ها رو مصنوعی کنه ... نمیدونم شاید خیلی به نظرت پرت حرف میزنم! شاید اونچیزی که به نظر تو مسلمه اینه که مطالعه کردن در دنیای امروزی یک امریه کاملا قابل قبول و  پذیرفته شده که خاص قشر متفکر، روشن فکر و خلاصه فکور یک اجتماعه!  بحث نمیکنم فقط میخوام اینو بدونم به نظرت آدم ذهنیتی رو حاضر آماده توی کتابی یا مقاله ایی بخونه و به مذاقش خوش بیاد و پیرو اون بشه خوبه یا اینکه با منطق و استدلال و تفکر، خودش به یک ذهنیتی برسه ولو اینکه دیگران قبلا بهش رسیده باشن؟ ... خاصیت این روش اینه که با خم و چم ایده ایی که ازش حرف میزنی آشنایی میدونی از کجا اومده چون از ابتدا این تو بودی که اونو پرورش دادی. اینجوری کمتر دچار تناقض میشی .. خیلی از آدما نمیدونن چرا طرفدار موضوعی هستن فقط با شنیدن یا خوندن مطلبی «احساس موافقت» بهشون دست میده و اگر در مسائل مرتبط سین جیمشون کنی پاک قاطی میکنن یا اصلا منکر همه چیز میشن.  یعنی نمیدونن اگر موضوعی که به اصطلاح سفت و سخت باهاش مخالفن رو ریشه یابی کنن میرسن به همون موضوعی که طرفدار پرو پا قرصش هستن و یا برعکس. اینجاست که تناقض ها رو در مورد افراد مشاهده میکنی ...البته من منکر این نیستم که آدم با مطالعه میتونه افق دیدش رو گسترش بده اصلا قصدم زیر سوال بردن نفس مطالعه نیست شاید بشه گفت بیشتر حرفم روی روش مطالعه و برداشتی که ادما از مطالعاتشون دارن دور میزنه این روش مختص قشر خاصی هم نیست ممکنه حتی خود من که دارم این موضوع رو میبرم زیر ذره بین خیلی وقتا مطالعاتم به همین سبک انجام بگیره ولی تجربه بهم ثابت کرده چیزی که اینطوری توی کله م فرو بره هیچ جا بدردم نمیخوره.

به هر حال برای من شخصا آدمی که خودش به نتیجه ایی رسیده باشه خیلی احترام اٍیبل تر! از کسیه که با تقلب از روی ایده ی اینو اون نسخه برداری و تقلید کرده!

 پ.ن: من یه محیط زیستی احمقم!! چون چند شب پیشا خواب دیده بودم مار یه موش رو تیکه پاره کرده در حالیکه هر گاگول غیر محیط زیستی هم میدونه مار هیچ چیز رو تیکه پاره نمیکنه و فقط درسته قورت میده!