گفته بودم یکی از سرگرمیام -که البته فعلا فقط در عالم رویا بهش پرو بال میدم- اینه که وقتی از جلوی اون مغازه لوازم خانگی فروشیه توی خیابون ولیعصر رد میشم خودم رو تصور میکنم که یه پالتوی پوست تنمه ... یه عینک آفتابی انچنانی هم به چشممه ... یه کیف ایتالیایی پوست ماری هم رو دوشمه و با وقار خاصی وارد مغازه میشم و جنسای خوشگل و آنتیکش رو از نظر میگذرونم .. بعدم هیچکدومو نمپسندم برای خونه ی قشنگم و از مغازه با حالت دلخوری میام بیرون ...؟

آره این یکی از سرگرمیامه وقتی پیاده خیابون ولیعصرو میرم بالا تا دانشکده ...

بعضی وقتا حتی به اینکه صورتمو بچسبونم به شیشه ی مغازه و تو ذهنم وسایل خونه رو با هم ست کنم هم راضیم ....

اما در واقعیت مثل یک انسان کاملا بی اعتنا از جلوی مغازه رد میشم و میرم و میرم و میرم ...

پنجشنبه توی میدون ونک جناب حافظ رو دیدم ... با من بحث نکن میگم حافظو دیدم بگو دیدی ... یه عبای کرمی رو دوشش بود ... یه دستار کرمی هم به سرش بسته بود... و یک کتاب کهنه دستش ( به گمونم شاهنامه فردوسی بود، فک کرده بود اینو بگیره دستش ما فکر میکنیم فردوسیه و به این ترتیب رد گم کرده!) یه مقدار هم ریش واینا داشت ...

ای بابا! ملا کدومه؟ یعنی بعد این همه سال تو یه مملکتی که ملا از درو دیوارش میباره نمیتونم آخوند رو از حافظ تشخیص بدم؟ ... خودش بود .. خودش بود .... خودش بود... خودش بودددددددددد! دهاا!

میخوام یه چیزی رو بی تعارف اعتراف کنم ... من تا حالا از خودم ادا در میاوردم اگر میگفتم که از انریکو خوشم میاد و یا برد پیت جذابه! ....فکر نکن دلم رو زدن و یا یه حس موقتیه مثل خیلی از  حس هام که صرفا خاص این لحظه است ... نه، واقعیت اینه که اگر یه زمانی اظهار هیجان میکردم در مورد این دو و یا عناصر مشابه همش ادای خالص بوده ... در حقیقت به نظر من نه انریکو خیلی تاپه و نه برد پیت چیزی برای گفتن داره ...

حتی وقتی توی فیلم تروی - قبل از اینکه بدونم برد پیت به عنوان جذاب ترین مرد هالیووده- کشته شد خیلی خوشحال شدم ... چون به نظرم نباید هکتور رو میکشت ... هکتور مرد خیلی خوبی بود ....

ولی بعدها که فهمیدم مد شده و همه دخترا واسه این دوتا غش و ضعف میکنن منم ادای اینایی که طرفدارشون هستن رو در اوردم ... و حالا در کمال شرمندگی اعتراف میکنم که دروغ میگفتم! :(

از نظر من یه شخصیتی مثل چوبین خیلی هیجان انگیزتر از همه ی ایناست ... یا جیمی توی هاک ....

آخیششششش ... بیخ گلوم گیر کرده بودا... الان احساس راحتی میکنم ... همیشه از اینکه خودم باشم و احساسات واقعییم رو بیان کنم لذت میبرم، هرچند همیشه جرات اینکار رو نداشتم به دلیل اینکه بعضی وقتا  این احساسات انقدر حقیر و بی کلاسن که آبروی آدم رو میبرن .. حالا نه این یکی ها ... کلا دارم میگم! ولی اینو قبول داری که نقابی که همه ی ماها به چهره داریم از طرف اجتماع تحمیل شده؟ شاید تو هیچ فرهنگی به اندازه ی فرهنگ ما آدما به خاطر اینکه خودشون باشن نباید تقاص پس بدن ... خود من در ظاهر آدم خشک و عبوسی هستم اما میدونم از روی نوشته هام اینطور برنمیاد... مگه نه؟ همشه احساس میکنم از نوشته هام اینطور برمیاد که یه آدم شل و ول و وارفته ایی هستم که لم داده رو صندلی و زانوهاش رو اورده بالا و چسبونده به لبه ی میز و یه لبخند محو و ابلهانه هم گوشه ی لبشه ( دقیقا همین حالت رو دارم الان!)  نه اون آدم عصا قورت داده ایی که همیشه یه ابروش بالاست و اینجوری ... اینجوریی! (مشکوک و تمسخر آمیز)  به همه کس و همه چیز نگاه میکنه! عینننن جانی دالر!! خوب توصیف کردم خودمو؟! :) میدونی اگر قرار باشه بیرون غیر از این باشیم- مخصوصا ما دخترا- باید پییِ خیلی چیزها رو از طرف خیلی آدم ها که شاید به اون درک و رشد واقعی نرسیدن متحمل بشیم ...

اینجا که میام راحت پامو دراز میکنم لم میدم هر طوری بخوام فکر میکنم داد و هوار میکنم غر میزنم ... واسا ببینم خب همه اینکارارو در عالم واقعیت هم میکنم که! نه .. میدونی اینجا من بعضی وقتا از احساساتی حرف زدم که شاید هیچ وقت در عالم واقع نمیتونم بهشون اشاره کنم ... مثلا توصیف حس و حالم واسه دلتنگی ماری توی فرودگاه ... (وای نمیدونی وقتی اون پست رو خونده بود چقد ذوق کرده بود نامرد! تازه چند بارم خونده بودش ... هی پشت تلفن میزد تو روم و من کلی خجالت میکشیدم! :( )

راستی چهارشنبه ایی نمیدونی چه غوغایی به پا شد توی کوچه جلوی در دانشکده! از دست این شیرین و فرهاد ... عرضم به حضورتون که اون روز دوست پسر قبلیه شیرین خانوم اومده بود که باهاش چارتا کلمه حرف حساب بزنه که دوستای اقا فرهاد که یه مشت اراذل و اوباش هستن گرفتن این پسره رو تا اونجا که میخورده زدن! حراست هم اومده همشونو گرفته برده! میگفتن میخوان اخراجشون کنن اما از اونجایی که بابای این اراذل اوباش از کله گنده ها تشریف دارن تازه بهشون دست مریزاد هم گفتن !

دارم کم کم به این نتیجه میرسم که فرهاد واقعی دوست پسر قبلیه بوده و این یکی خسروست با اون پرشیایی که تازه خریده!

پ.ن: دیشب خواب میدیدم با هم نامزد کردیم!

پ.ن بعدی: بوی اتاقم رو دوست دارم ... تلفیقیه از بوی عطرم، روژهام، کِرِمَم، بوی چوب سوخته ایی که از بیرون میاد، بوی چسبی که باهاش تحقیقم رو درست کردم، بوی زندگی ... بوی دلتنگی ....  آه ...! :(

پ.ن بعدتری: عطرم بوی قلیون دوسیب میده اگر خواستی منو تصور کنی که توی اتاقت راه میرم و ... نه، میخَرامَم و عشوه میام و تو هم در تمنای معشوق ... اوه دارم خیلی تند میرم انگار!

( در ضمن کج سلیقه هم خودتی من نمیدونستم قلیون این بو رو میده وگرنه هیچ وقت با خریدن این عطر خودم رو مضحکه ی عام و خاص نمیکردم!)

پ.ن بعد بعدتری!: اینم بگم و برم.... آهااان! کی بود میگفت من جای پسرتم و تو از من بزرگتر به نظر میای و این حرفا؟!  اون روز یکی از بچه ها با مشقت خودش رو به من رسونده میگه ببینننن تو ۶۵ یی هستی یا ۶۶ یی؟ منم خندیدم گفتم ۶۴یی! خب چه ربطی داشت؟!!! معلومه دیگه همه فک میکنن من تازه گیلاسا که شکوفه کنه میشه ۱۴ سالم! حالا اگه تو از من کوچیکتر میزنی قطعا باید هفت هشت ساله به نظر بیای!! آخی نازی... هیچ کدوم از دخترای دانشکده تون تورو جدی نمیگیرن پس!