زنده بادددد رییس دانشکده! زنده باد خوش شانسی! زنده بااااادددد کیک کپک زده! :) زنده بااااااااااد نظریه ی  سی پی اچ! زنده باااااااااد زندگییییی.... زنده باد همه چیز و همه کس ....

یوهوووووو! ( مثلا خیلی خوشحالم! ) یوهووووووووو الان دوستم زنگ زد گفت چه نشسته ایی که تلاش بی وقفه ات در جهت روشن ساختن برخی حقایق و گرفتن حقت به ثمر نشست!

اون انتظاماتیه امروز صبح دوست دوستم رو گرفته و با اون شروع کرده به بحث دختره هم تهدید کرده که میرم پیش رییس دانشکده زنه هم که انگار حسابی دلش پر بوده شروع کرده به گلایه که آره شما نمیدونم چه پدر کشتگی با من دارید من وظیفه مو انجام میدم ولی شما میرید واسه من میزنید پیش رییس دانشکده .. اخه من کی از شما گواهی نامه و اینا خواسته بودم که رفتید اینطوری گفتید ....

از قرار معلوم خانم رو بالا خواستن ... آی دلم خنک شد... میبینم هر وقت میام رد میشم از جلو در یه طوری نگام میکنه که انگار میخواد خفه ام کنه ... آخه اون روزی که میخواستم برم پیش رییس دانشکده و آقای حراستی سراغ جفتشون رو دقیقا از همون خانمی گرفتم که اون روز به حمایت از این خانم داشت منو توبیخ میکرد!

حالا خوبه پس فردا زنگ بزنن خونه از حراست! :) والا دیگه این خانومه که اسم من رو بلده هیچ بعید نیست هر دفه اسمم رو نوشته باشه و یه پرونده ی چرب و چیل و سنگین واسم درست کنه! :)

دیروز یه سر اومده بودم مدیریت یادداشت های وبلاگم چشمم خورد به این ثبت در فهرست کاربران به هوس افتادم خودم رو به ثبت برسونم بلکه جهانیان بدونن چه در و گوهری این گوشه افتاده داره خاک میخوره ... بعد پشیمون شدم ... گفتم اینجا حرفای خانوادگی زده میشه خوبیت نداره ... باز وسوسه شدم  ... پشیمون شدم ... وسوسه شدم ... پشیمون شدم ... تو همین گیرو دار بودم و البته مشغول سرچ آزمایشگاهم که خلاصه تصمیم گرفتم ثبت بشم ... و از اونجایی که بنده بسیار گیج تشریف دارم روی گزینه ی پایینیش کلیک کردم و سوال ایا میخواهید وبلاگ خذف شود همانا و روی گزینه ی بله کلیک کردن همانا! اصلا حواسمم نبود یعنی انقد درگیر سرچ آزم بودم پاک قاطی کرده بودم! بلافاصله بعد از اینکه بله رو زدم یه جرقه ایی در ذهنم زده شد و همون لحظه به مدت یکی دو ثانیه هنگ کردم و ... و اولین کاری که بعد از به خود امدن کردم قطع اینترنت بود!

بعدش نمیدونی با چه ترس و لرزی اومدم تو نت دعا دعا میکردم که وبلاگم خذف نشده باشه - که اگر حذف میشد اینبار رسما گریه میکردم و بعدم خیلی شیک پنجره رو باز میکردم و خودمو پرت میکردم پایین-  ... وبلاگم حذف نشده بود! و واسه همینه که من الان مشغول وراجیم :)

امروز صبح به عنوان صبحانه یک کیک کپک زده که مال یک قرن پیش بود و من زیر تختم قایمش کرده بودم رو به همراه چای فروبلعیدم! توی خونه ی ما هم عین حیات وحش همیشه یه رقابتی بر سر خوراکی بین من و خواهرم هست ... دیروز بعد از ظهر رفتم سر یخچال و نصف پیتزام که مونده بود رو با چکش فرو کردم تو حلقم چون میدونستم اگه خواهرم بره سر یخچال میخورتش!

هیچ دلم نمیخواد برداشتت از مسائل نجومی سطحی باشه.... فهمیدی یا نه؟ بشین اینجا میخوام یه رازی رو باهات در میون بذارم ... نه جان من ... ببین منو ... دو سه خط بیشتر نمیشه ... قول میدم منم قانون اساسی یاد بگیرم .... مرسی عزیزکم :)

... هیچ وقت نظریه ی سی پی اچ به گوشت خورده؟ فکر میکنم در حدود ۱۹ سال پیش مطرح شده ... سی پی اچ منظور ذراتی هستن که فوتون ها رو تشکیل میدن و سرعتشون از سرعت نور بیشتره ... و طبق یک سری معادلات میشه ثابت کرد سرعت فوتون ها که حاوی انرژی هستند و اتفاقا از سی پی اچ ها تشکیل شدند برابر سرعت نوره و البته ثابته ...بیخیال میخوام اینو بهت بگم طبق این نظریه و توجه به پیدایش سیاه چاله ها و سیستم شکل گیری اونها یک حس غریبی به ما میگه که بیگ بنگ تنها قسمتی از ماجرایی بوده که بر سر جهان اومده و نه علت پیدایش جهان ... بهش میگن حوادث قبل از مهبانگ!

وقتی ستاره ایی یا کهکشانی ( در مقیاس بزرگتر هم قابل بررسیست)  در حال انقراضه نیروی گرانشی اون به اوج خودش میرسه تا جایی که حتی نور هم نمیتونه از میدان جاذبه ی اون خارج بشه به همین خاطر اون چه به نظر میرسه تنها سیاهی مطلقه ( سیاهچاله) ... از نیروی جاذبه و دافعه ی هسته ی اتم ها که خبر داری اگر از یک میزانی فاصله شون کمتر بشه به شدت همدیگرو میرونند اگر بیشتر بشه به شدت همدیگرو جذب میکنند ... وقتی گرانش به اوج خودش برسه حالت اول پیش میاد و یه چیزی شبیه انفجار رخ میده ( در حالت گرانش ماکزیمم هیچ چیز به حالت سیستماتیک خودش باقی نمیمونه- همه ی اینها فرمول و قاعده و قانون داره) بعد از انفجار ذرات تا اونجایی که میتونن از هم فاصله میگیرن؛ انبساط بی امون دنیا در حال حاضر ...

ولی نکته ی قابل بحث همون جریان خلا هست ... امیدوارم منظورم رو درک کرده باشی ... میگن خلا هم مثل بقیه چیزهای جهان با انفجار تشکیل شده و گسترش یافته ... من نمیدونم میشه انقدر راحت از جریانات قبل از انفجار گذشت؟ این یه جور تعصبه در رابطه با علم ناقص و محدود ادمیزاد .. چون بیشتر نمیتونه پیش بره میخواد همه چیز رو در همون نقطه ایی که بهش رسیده متوقف و خلاصه کنه ...

به هر حال جز مساله ی خلا خیلی شبهات دیگه ایی هم در رابطه با این قضیه وجود داره ... وجود سیاه چاله ها در همین کهکشان خودمون هر روز یاداوری میکنند اونچه اتفاق افتاده رو و البته به نظر من با یه لبخند دلسوزانه واسمون تکه نون هایی میریزن تا به مسیر صحیح برسیم... چه بسا جهانی که امروزه حجم، چگالی، طول، عرض، ارتفاع و خلاصه سن و شناسنامه و همه چیزش رو محاسبه کردن خود مثل منظومه ی شمسی ایی باشد در کیهانی بی انتها .... 

 نابودی ظاهری هر پدیده تنها سرآغاز آفرینش دیگریست  ... خیلی دچار احساسات شدی؟ :) من خودم که اشک توی چشمام حلقه زد  :) ...

وااااااااااااای داره دیرم میشهههه .. من باید برمممم ... شاید بعد از ظهر که اومدم اینجا رو تکمیل کردم ... شایدم تکمیله .. چمیدونم!

ممنونم که خوندی و دیگه برداشت سطحی نخواهی داشت ... حالا منم یه جایزه بهت میدم و اونم اینه که چند روز پیشا توی اتوبوس کنار یه خانومی نشسته بودم که یه کتاب حقوقی دستش بود و داشت قانون اساسی میخوند... سریع ولو شدم روی کتابش و یکی از قوانین رو حفظ کردم به خاطر اینکه فکر نکنی درکت نمیکنم .... قانون؟ بند شماره نمیدونم خلاصه بیستمیش: حقوق زن و مرد برابر است در کلیه ی مسائل انسانی و اینا ...

بعد از ظهر:

وقتی بهت میگم این استاد شیمیمون احمقه بگو چشم! امروز درست نیم ساعت منو معطل خودش کرد لعنتی ...

آخه سر کلاس همینطوری اومده بود بالا سرم واساده بود که ببینه دارم تمرینی که داده رو حل میکنم یا نه ... بعد گوشیم هم بغل دستم بود... دیدم میگه: گوشیشو ... میای گوشیامونو عوض کنیم؟!!

من همینجوری موندم ... خندیدم گفتم نه استاد معلوم نیست گوشیتون چی هست میخواین بندازین به من! بعد گفت واه حالا خوبه گوشی خودت ان نودی ان نود وسه ایی چیزی نیست ... بعد گوشیشو در اورد گفت آره این گوشیه منه از ایناس که اس ام اسش قلمیه و فلان و اینا ...  گفتم خوبه ولی عوض نمیکنم ( با لبخند)‌

بعد گفت نه بیا عوض ... سیم کارتشو در بیار ... (با خودم گفتم چه گیری افتادیم!) واسه خلاصی از مهلکه گفتم گوشیم قابلی نداره استاد اما عوض نمیکنم ... گفت اِ یعنی همینطوری میدیش؟ از دستم گرفت ... گفتم البته قابل شما رو نداره ...دیدم گذاشت تو جیبش گفت مرسی!!

خلاصه کلاس تموم شد بلند شدم برم گفتم استاد؟ خداحافظ! ( یعنی دارم میرما) گفت به سلامت ... منم اومدم بیرون دوستام گفتن گرفتی گفتم نه برم بگم گوشیمو بده؟ زشته خب ! بعد یکی از دوستام گفت نه برو بگیر میره تو گوشیت فضولی میکنه و اینا ...

دیدم راست میگه علاوه بر عکسای خودم و الی شماره هام هم هست ... دوباره رفتم تو کلاس، جناب استاد مشغول وارد کردن نمره های بچه ها بود... دست از پا درازتر گفتم استاد... جدی جدی نمیخواین گوشی رو بدین؟ گفت دست شما درد نکنه یعنی میخوای ازم بگیریش؟ گفتم نه .... ولی خب اخه تو گوشیم یه سری فایل هست که شما نباید ببینید. اونا رو باید پاک کنم. بدید اونا رو پاک کنم! دیدم اصلا گوش نمیده با بچه ها مشغول سرو کله زدنه ... خلاصه وایسادم با بچه ها کارش تموم شد دیدم دفترشو زده زیر بغلشو بی توجه به من داره میره ... دنبالش راه افتادم هی میگم استاد خوبیت نداره شما اون فایلا رو ببینیدااا... بد میشه واستون! هی میخندید و بعدشم سفت و سخت میگفت گوشی رو پس نمیدم!!! اون فایلا دیگه مال منه .. میخوام باهاشون مشهور بشم!!! ( لابد فکر میکرد یه چیزایی در حد فیلم اون دخترس!)

خلاصه رفت تو اتاقش و یه چایی واسه خودش ریخت گفتم استاد دیرم شده ها ... گفت حالا بیا یه چایی بخور!! گفتم مرسی استاد گوشیمو لطف کنید ... گفت نه دیگه نمیدم بیا چایی بخور ... اصلا از این به بعد هرچی تو سلف خوردی بگو بنویسن به حساب من!!!

دیگه کفرم داشت در میومد کم مونده بود داد بکشم سرش خیلی خودمو کنترل کردم. هی یکم دیگه لوس بازی در اورد که گوشیت دستم نیست و اصلا از کجا میخوای ثابت کنی دست منه و این حرفا .. بعد دید دارم عصبی میشم گوشیمو در اورد منم سریع از دستش قاپیدم اومدم بیرون ...

انقد حرصم گرفته بود... این دوست هم منو تنها گذاشته بود خودش رفته بود وایساده بود تو حیاط!!

دارم از گرسنگی تلف میشم ....