امروز سر کلاس هوا اقلیم خیلی گند بود ... استاد داشت درس میداد یه سوال ازش پرسیدم که جوابش رو از لا لوی همون درسایی که جلسات قبل داده بود  یه جوری سر هم کرد و منم که دیدم از این آدم چیزی بیشتر از این بهم نمیماسه تشکر کردم و خفه خون گرفتم ... بعد دیدم شروع کرده به نطق که آره شما نمیرید درسو بخونید من از قیافه ی شما میفهمم که درس و میفهمید یا نه ... این درسی نیست که بشه یه شبه خوندش شما واسه امتحان پایان ترم کم میارین و از این حرفا خلاصه ...

هی گفت هی گفت ... دیدم نه بابا ول کن نیست ... گفتم ببخشید استاد اگه سوالی پرسیده میشه دلیلش این نیست که ما مطالب قبلی رو نخوندیم علتش اینه که مطالب درست جا نمی افته! ( یعنی درس رو هوا داده شده و ما درک و برداشت درستی از درس نداریم! ... والا دیگه وقتی ازش میپرسی انرژی اولیه برای واکنش فیوژن از کجا تامین شده میگه خدا دمیده! دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان! )

گفت نه اصلا مسئله ی من سوال پرسیدن شما نیست اتفاقا خوشحال میشم شما سوال بپرسید و من جواب بدم ... گفتم ولی من جواب سوالم رو نگرفتم! مثلا برای من روشن نیست که با چه فلسفه ایی میشه به طور قطع بیان کرد لزوما تشعشعات برخوردی با ذرات بخار آب موجود در جو به زمین منعکس میشن و به اتمسفر دور فرستاده نمیشن ... میگفت من دارم بهت میگم بر اساس آمار و احتمال در حدود ۵۰ درصدش به زمین میرسه! گفتم ولی چیزی که با احتمال تخمین زده بشه به صورت قطعی نمیشه در موردش نظر داد! و اون مسئله ایی که سعی در اثباتش دارید میره زیر سوال! گفت نه من دارم بهت میگم ۵۰ درصد برمیگرده دیگه!!! اخماش رفت تو هم و بحث همینجا خاتمه یافت!

من خیلی دختر بدی هستم؟ خیلی فضولی میکنم؟ دارم زیادی خودمو لوس میکنم؟ چمیدونم ... یه سری سوال مزخرف دیگه در همین حدود ... من نمیخوام هیچ کدوم اینا باشم... دلم میخواد یه خانوم خوب و ساکت باشم که سرش تو کار خودشه :(. ( اصلا هم دلم یه همچین چیزی نمیخواد ولی بقیه این رو بیشتر میپسندن انگار)

 نمیدونم چرا ماها فکر میکنیم اگر کسی ازمون سوال پرسید یا در مورد مطلبی که در رابطه باهاش ادعا داریم کنکاش کرد حتما قصد داره با پرسیدن سوال های پی در پی ما رو انقدر بپیچونه تا بالاخره یه جا کم بیاریم و ضایع بشیم! انگار طرف رو انقدر بخیل میبینیم که نمیتونه یه چهارکلام سواد رو به ما ببینه و میخواد یه جوری کله پامون کنه! ولی به خدا همیشه اینطوری نیست، آدم اگر از سواد خودش مطمئن باشه ترسی از سوال بقیه نداره ... شاید بد نباشه من برم با این استادمون صحبت کنم و بهش بگم اگر زیادی سوال میپرسم فقط به خاطر علاقه اییه که به این مسائل دارم .. واقعا سر کلاس محو درس میشم و دروغ نیست اگر بگم درسو کمپلت سر کلاس میگیرم و اگر مرور هم نکنم باز میدونم چی به چیه...

بگذریم ... توی دانشگاه ما دوتا قمری عاشق هستن که زبانزد خاص و عامند ... داستانش طولانیه ... دوست داری برات بگم؟ پس خووووف گوش بده :

ترم اول که بودیم یه دخملکی که ورودی ما هم بود اتفاقا شدیدا مورد توجه یکی از پسرای محیط زیست قرار گرفته بود ... طوری که همه ی ما مونده بودیم واقعا این دختر چی داره که تو این مدت کمِ آشنایی پسره یه دل نه صد دل عاشقش شده! البته دختره قیافه ی خوبی داشت ولی دیگه اونقدر هم به قول معروف تحفه نبود که بخواد پسره رو اینطوری مجنون کنه ...

هیچی اینا یه مدت با هم بودن و بعد گندش در اومد که شاهدخت قصه ی ما به این نتیجه رسیده اون یکی دوست پسرش رو بیشتر دوست داره! واسه همین همه چیز رو با این شازده تموم کرد و حلقه و فلان انداخت دستش که یعنی من نامزد دارم و خلاصه دیگه همه چیز تموم شد بین این دوتا....

حالا ماجراهای رو در رو شدن های گریزناپذیرشون توی دانشگاه هم داستانی بود ... شنیدنی که نه ولی واقعا دیدنی ... چون چیز خاصی بینشون رد و بدل نمیشد اما یه موجی از احساس همیشه تو فضای اطراف اینا پراکنده بود ( از جانب پسره)‌

بعد از اینکه بهم زدن این آقا پسر هم تصمیم میگیره بره دنبال زندگیش واسه همین توی همون بحبوحه با خواهر یکی دیگه از بچه هامون آشنا میشه و با هم دوست میشن ... جالب اینجاست که این دوستی یک ماه بیشتر دووم نمیاره واز جانب پسره قطع میشه ... چون پسره دیده بود نمیتونه لیلی رو فراموش کنه و بهتره بیخود خودش رو گول نزنه!

ناگفته نمونه این دوست دختر دومیش اگه از اولی سر نبوده باشه ازش چیزی هم کم نداشت. خلاصه تمام مدت که لیلی... نه بگم شیرین بهتره ... آره شیرین قصه با خسرو مشغول عشقولانه بازی بوده فرهاد غصه میخورده و خودخوری میکرده ... و ظاهرا عزمش رو جزم کرده بود برای بدست اوردن فقط و فقط همین!

خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه ما این ترم فهمیدیم یکسری زمزمه های مشکوکی در جریانه ... شک کردیم به این دوتا مخصوصا وقتی توی کوچه ی دانشگاه یه صحنه دیدیم که شیرین داشت بی امون گریه میکرد و فرهاد با حالت التماس مچش رو گرفته بود و بهش میگفت «من که همیشه باهاتم  چرا گریه میکنی آخه؟ »  ( این دیگه اوجش بود!)

خلاصه ما هی این دوتا رو میدیدیم که بر خلاف گذشته نه تنها بهم سلام میکنن بلکه وقت و بی وقت هم توی حیاط و اینور و اونور با هم مشغول گپ زنی هستن ... البته این گپ زنی ها خیلی کلوز نبود در حد دوتا هم رشته ایی و این حرفا ... انگار تازه با هم آشنا شدن ....

همینطور ادامه داشت تا اینکه بعد از اون جریان گریه توی کوچه و خیابون که عملا بوی لاو ازش استشمام میشد دیدیم کم کم دختره حلقه هاشو در اورده بعدشم که امروز توی حیاط یک سکانس کاملا عاشقانه رو اجرا کردن که همگی ما بسی مستفیض! شدیم. این دختره هق هق گریه میکرد و دوستاش هی بغلش میکردن بهش دلداری میدادن پسره هم اونور بغض کرده بود و چشماش سرخ شده بود و اشک توی چشماش جمع شده بود دوستاشم ماتم گرفته دورش حلقه زده بودن .... ما هم از توی سلف چیپس میخوردیم و جریان رو دنبال میکردیم و شمارش معکوس داشتیم برای شکستن بغض پسره که البته این اتفاق نیوفتاد و نمیدونم اینا چی چی بهم گفتن و خلاصه همه چیز افتاد رو غلتک.... دیگه این دوتا امروز رسما بهم برگشتن .... اینم از فیلم هندی مفت و مجانی و پر احساس دانشگاه ما!

ببینم وقتی مادر آدم میاد میگه من اگه اشتباه کردم معذرت میخوام ادم باید چه عکس العملی نشون بده؟ هیچی از خر شیطون بیاد پایین و بگه اوکی ...

بابای آدم هم اگر کاپوچینو به دست بیاد سراغ آدم آیا هیچ راهیی جز قاپیدن و در آغوش کشیدن کاپوچینو برای آدم باقی میمونه؟! و همه ی ناراحتی ها رو فراموش کردن البته! :) کی؟! من در مقابل اینجور هله هوله ها مقاومت کنم؟ عمرااااااااااا :)

مثل دییییوووو میخورم! یعنی بعضی وقتا انقدر میخورم که چشام سیاهی میره! همش هم به تلافی اون یکشنبه ی نحسیه که از صبح تا شب توی دانشگاه هستم. وقتی میام خونه عین یه قحطی زده هستم دقیقا ... همین یکشنبه ی پیش انقد لقمه ها رو پی در پی و بی وقفه فرو دادم که همش توی فاصله ی بین گلو و معده ام مونده بود! وقتی به خودم اومدم دیدم دارم خفه میشم حتی با آب هم پایین نمیرفت دیگه! ... میدیدم هرچی میخورم سیر نمیشم نگو هیچ کدوم اون لقمه ها فرصت به معده رسیدن رو پیدا نکرده بودن هنوز!

البته تصمیم گرفتیم دیگه یکشنبه ها بریم بیرون ناهارو بخوریم حداقل ... اخ وقتی با بچه ها اکیپی میریم رستوران داستانی داریم واسه خودمون! همه دخترا اینجوری هستن یا ما چندتا که گیر هم افتادیم انقد خل و چلیم؟ اول که میریم تو عین قطار پشت سر هم ردیف میشیم میریم توی دستشویی ها دست و بالمون رو میشوریم دوباره بعد غذا جملگی میزو ترک میکنیم میریم دستشویی بازم دستامونو میشوریم! موقع غذا خوردن که دیگه محشری به پا میشه! انقد کثیف کاری میکنیم که مامانم اگه میدید دیگه به من نمیگفت کثیف غذا میخوری!

وای! راست میگه من کثیف غذا میخورممم! بعضی وقتا که توی غذا پیاز باشه و اتفاقا ابکی هم باشه  دور بشقاب من انگار قندیل بسته از بس از هر گوشه اش پیاز و چربی و اینا آویزونه...

دیشب یه خواب کاملا محیط زیستی میدیدم! خواب میدیدم با خواهرم کنار یه بوته وایسادیم بعد من طبق معمول داشتم اظهار فضل میکردم بهش میگفتم نزدیک این گیاه نشو چون مارا معمولا زیر این گیاه زندگی میکنن! بعد اتفاقا همون موقع یه افعی خوش خط و خال هم دیدیم زیر بوته ها ... به خواهرم گفتم دیدی... بعد همینطور که کمین کرده بودیم و داشتم رفتارشو بررسی میکردم یهو یه موش شکار کرد... خواهرم شروع کرد به فحش دادن به مار بیچاره که داشت غذاشو میخورد منم هی از ماره طرفداری میکردم :) بعد حالا اینجا رو داشته باش عین کلیه و دمنه دیدم ماره همینجور که داشت موشه رو میخورد با یه سری از بچه ها که داشتن از اونجا رد میشدن شروع کرد به سلام علیک کردن!! همینطور که ماره داشت سلام علیک میکرد خواهرم دم موش تیکه پاره شده رو گرفت و از جلو ماره برش داشت انداختش اونور! منو بگی انقدر عصبی شدم که نزدیک بود خواهرمو بدم به ماره بخوره!! دهااا! به خواهرم میگم تو حق نداری نظم محیط رو بهم بزنی! این طبیعت حیات وحشه فکر نکن کار خوبی کردی تو سیستم رو بهم زدی!!!! ...فقط کیف میکنی چه محیط زیستیی خالصی شدم؟!

بعد که از خواب بیدار شدم کلی افسوس خوردم که چرا یه سر تا قطب نرفتم تا این پنگوئنا رو هم یکم نگاه کنم ... وایییی من عاشق پنگوئنم! یعنی فکر کنم از بین تموم جونورااا بچه پنگوئن تنها موجودیه که نه تنها میتونم تحملش کنم بلکه با کمال میلللل بغلش میکنم و میبوسمش ... من حتی یه مدت توی کیفم عکس پنگوئن میذاشتم! آخ یه برنامه ی مستندی توی تلویزیون پخش میکرد بعد آخر این برنامه هی تیکه تیکه از جاهای مختلف نشون میداد که یکی از تیکه هاش یه بچه پنگوئن بود که دست مامانشو گرفته بود و داشت تاتی تاتی کنون همراهش راه میرفت ... وایییی محال بود این تیکه رو از دست بدم بعدشم تا نیم ساعت کلی غش و ضعف میکردم  واسش...