از درو دیوار داره واسم میباره ... دارم دیوونه میشم! نه ... دیوونه شدم.  اون از دانشگاه و جار و جنجال و دعوای دانشگاه اینم از خونه ... با مامان و بابا که قهرم... اگه بگم سر چه مسئله مضحکی خندت میگیره! به هر حال قهرم دلم هم نمیخواد باهاشون آشتی کنم چون اصلا دوستشون ندارم!!

این بابا آخه با خودش چی فکر میکنه؟ بهم میگه شما یه تصمیمایی میگیرین تو زندگیتون که بدبختتون میکنه!!!! میخواستم بگم واقعا ... میخواستم بگم ای کاش این تصمیما فقط مربوط میشد به زندگی من و نه شماها! متاسفانه من باید توی تصمیم گیریهام شما ها رو هم لحاظ کنم! واسه همینه که بدبخت میشم! میدونم خام حرف میزنم .. میدونم از روی عصبانیته ولی به خدا داغونم ... اصلا احساس میکنم مویرگای سرم داره پاره میشه .. احساس میکنم خون تو رگام لخته میشه ... تمام مدت یه مرده دردی توی سرم هست ... امروز خواهرم نگاه میکنه به چشمام میگه چرا مثل این مریضا شدی؟!  

هیچ وقت یادم نمیاد تو زندگیم یه همچین فشاری رو تحمل کرده باشم ... یاد حرف مربی رانندگیم افتادم وقتی اموزشگاه بهم گفته بود شناسنامه ت رو افسر رد کرده ... میگفت خودت رو زیاد ناراحت نکن تازه زندگی داره شروع میشه باید تحملت زیاد باشه! ... تو اوج عصبانیت این حرفش به دلم نشست هرچند اون لحظه قبولش نداشتم میگفتم مردک انگار من تازه متولد شدم که میگه زندگی تازه داره شروع میشه ولی حالا کاملا درک میکنم آدم بالاخره یه زمانی وارد یه مرحله ایی از زندگیش میشه که باید تصمیم بگیره باید خودش رو درگیر مسائل پیرامونش کنه دیگه خامی و بی تجربگی و بیخیالی  بچگی کم کم رنگ میبازه ... انگار هرچی تو زندگی پیش میری با مشکلاتی روبرو میشی که دردهای گذشته رو واست کاملا بی معنی و خنده دار میکنه! ... میدونی دارم از چی حرف میزنم؟

مثلا یادمه اون زمان دبیرستان که بودم و واسه معلم هندسه امون قشون کشی میکردم دم دفتر بزرگترین دغدغه ام ایستادن جلو این معلم ننه مرده بود ... باید با کادر دفتر روبرو میشدم .. باید واسه خودم پشتیبان از همون کادر دفتری دست و پا میکردم و اینکارو هم کردم ... معلم ریاضیمون سفت و سخت پشتم بود ...

امروز توی دانشگاه جلوی یه عده ی دیگه باید بیاستم اینجا دیگه مثل مدرسه یه محیط بسته نیست ایستادن جلوی این جماعت یعنی جلوی اجتماع ایستادن یعنی با اجتماع در افتادن! اینا مشت نمونه ی خروار هستن! باهات راه نمیان مراعات سن و سالت رو نمیکنن وحشیانه لهت میکنن و رد میشن از روت! دیگه اینجا اگه کم بیارم نمیتونم مامانمو ببرم با مشاور و مدیر صحبت کنه! هرچی هست خودمم! آخ نمیدونی پشتم میلرزه وقتی فکرشو میکنم. حس میکنم هنوز اونقدر بزرگ نشدم یا شاید اونقدر قوی نیستم که بتونم با اینا در بیوفتم ... میترسم. دوستام میگن زیادی حرف بزنی انگ اخلاگری میخوره رو پیشونیت!!

شاید خیلی مسخره و مضحک به نظر بیاد در افتادنم با دربونای دم در! من؟! اخه منی که نه موی های لایت کرده ی اجق وجقی دارم نه ناخنهای مانیکور کرده ی رنگ وارنگ! نه مانتوی کوتاه و نه هیچ چیز جلف دیگه که بخواد بین این همه دختر رنگ وارنگ منو متمایز کنه ... ولی با این حال دو سه روز پیش دم در جلومو گرفتن .. جلوی من و یه چندتای دیگه! یکی از بچه ها که همیشه با وضع انچنانی میاد دانشگاه هم بیرون در بود انگار راش نداده بودن!مات و مبهوت مونده بودم اصلا نمیفهمیدم علتش چیه ازمون پرینت و این حرفا خواستن که هیچ کدوم نشون ندادیم اسمامون رو هم الکی گفتیم و خلاصه رفتیم تو .. اونروز فکر کردم به هر حال حتما این خانمی که اینجا نشسته هم وظیفه داره روزی ۵۰ تا اسم تحویل حراست بده وگرنه بهش حقوق نمیدن! ... بذار بنویسه این همه اسم الکی ما که بخیل نیستیم! ازش پرسیدم مشکل من چیه که اسممو میخوای بنویسی بدون هیچ توضیحی فقط تکرار کرد یه کارت شناسایی بده! به هر حال گذشت ...

فرداش که رفتم دانشگاه کاری به کارم نداشت البته قبل از من به دوستم دوباره گیر داده بود و ازش پزینت خواسته بود و یه دعوای حسابی با اون داشت. ولی با من کاری نداشت ... بین دوتا کلاس که از دانشگاه رفتیم بیرون خواستیم برگردیم وقتی ما دوتا رو با هم دید و فهمید من دوست همونیم که صبح باهاش یه فصل دعوا کرده از منم پرینت خواست! گفتم ندارم! گفت باید یه کارتی چیزی نشون بدی گفتم ندارم! گفت پس نمیذارم بری تو! منم بیتوجه بهش رفتم تو دانشگاه و رفتم که برم  حراست تا بفهمم بالاخره مشکل من چیه که این خانم اسمم رو میخواد هر روز بنویسه خودش که لاله حرف نمیزنه! حالا بماند که چقدر دنبال من دوید تو دانشگاه و هی گفت وایسا! ولی من انقدر عصبی بودم که کاملا از عصبانیت میلرزیدم فقط میخواستم برم حراست و تکلیفمو با این روانی روشن کنم! میگم روانی باور کن! عقده ایی هم بگم بد نیست ... صبحش که با دوستم دعوا کرده بود بهش گفته بود میبرمت حراست تا اشکتو در بیارن حالت جا بیاد!!! آخه واقعا این آدم مریض نیست؟! خلاصه رفتم بالا دیدم رییس حراست نیست ... بعد رو کرد به اتاق روبرویی حراست که چند نفر توش بودن و از اونا خواست منو مواخذه کنن! حسابشو بکن یه مشت کارمند ساده که مسئول جابه جا کردن برگه ها و فلان و این حرفا هستن باید در مورد من تصمیم میگرفتن!

البته قبلش هم توی اتاق بغلی اتاق حراست منو برد که چندتا خانوم بودن و خودشون رو درگیر ماجرا نکردن خلاصه رفتیم توی اون یکی اتاق که چندتا اقا هم توش بود اولش که رفتم تو از روی عصبانیت شروع کردم به داد و بیداد که این خانم اصلا معلوم نیست چشه! بیخود و بیجهت جلوی آدم رو میگیره و از این حرفا ... بعد دیدم کلا منکر همه چیز شد و گفت مگه باید ایراد داشته باشی تا ازت پرینت بخوان! من همینطوری ازت پرینت خواستم! گفتم دیروز گفتی اسماتونو مینویسم میدم حراست! بعد یهو دیدم همشون شروع کردن به داد و بیداد! سه چهارتا مرد پیزوری که هیچی بارشون نیست! به جرات میگم هیچی بارشون نیست و جز  به دراوردن چندغاز فکر نمیکنن و حاضرن حتی شخصیت و هویت بقیه رو لگد مال کنند برای حفظ موقعیتشون همگی به پشتیبانی اون زنک انگشت اتهامشون رو سمت من نشونه رفته بودن! اصلا دیگه اجازه ندادن من حرف بزنم ... یکی از استادامون هم توی اتاق بود و شاهد ماجرا!! ...

نمیتونی درک کنی چه حالی داشتم ... طفلک استادمون هم که دید وضع اینجوریه اومد جلو و به من اشاره کرد گفت این خانم رو میشناسم از دانشجوهای خوبه منه! میخواست با طلب عفو و بخشش منو از مهلکه نجات بده! وقتی داشت حرف میزد من فقط مات و مبهوت نگاشون میکردم و اشکام میریخت! دست خودم نبود اصلا حرفاشونو نمیشنیدم انگار...به این فکر میکردم که چقدر همه بچه ها از شخصیت و متانت و اقایی این استادمون حرف میزدن و حالا من اینطور جلوی این اقا آبروم رفته که مثل یه متهم برام طلب عفو و بخشش میکرد. وقتی استاد از اتاق رفت بیرون من بدون توجه به  بقیه و اینکه چی دارن میگن بدون هیچ حرفی اومدم بیرون ... صدای یکی از اون زنا رو میشنیدم پشت سرم که بلند بلند میگفت به خاطر آقای استاد ایندفه رو ببخشین و بذارین بره! چی داشتن میگفتن احمقا؟! خودشون رو دلخوش میکردن ؟ خوب میدونستن به اندازه یک ارزن هم نه واسه خودشون و نه واسه تهدیداشون ارزش قائلم! اون شرو ورا رو هم وقتی دیدن بی توجه بهشون رفتم بیرون واسه دلخوشی خودشون میگفتن!

فردای این روز نحس زودتر رفتم که برم پیش رییس دانشکده! که البته یه سه ربعی هم معطل شدم چون ایشون توی جشنی که به مناسبت افتتاح دانشگاه ازاد برپا بود شرکت کرده بودن و توی سالن اجتماعات بودن! خلاصه وقتی اومد بیرون دوستم هم اومده بود .. دوتایی رفتیم بالا که باهاش صحبت کنیم...

دوستم سر صحبت رو باز کرد، دیدم اولش اقای رییس داره خیلی نا ارومی میکنه و کلا بحث داره منحرف میشه و رییس دانشکده با تحکم میخواد تو کله ی ما فرو کنه که ما باید کارت ارائه بدیم وگرنه از کجا معلوم دانشجوی اینجا هستیم یا نه! دوستم هم با قسم و آیه واسش دلیل میاورد که ما همیشه کارت ارائه میدادیم اینبار همرامون نبود!... قیافه ی رییس دانشکده نشون میداد از اون آدماییه که کاملا قضیه رو درک میکنه اما با مغلطه گری میخواد بحث رو منحرف کنه تا شونه از زیر بار مسئولیت خالی کنه! با اینکه زیاد تو اجتماع نگشتم اما خوب اینطور آدما رو میشناسم! یه نمونشو تو خونه داریم: بابا! یادته یه نوشته ایی داشتم در مورد اینکه میشه از روی رفتار آدما خیلی راحت به مقصود واقعیشون و نه ظاهریشون پی برد؟

 ازشون خواستم یه لحظه فقط دوتایی گوش بدن ... بعد  رو به رییس دانشکده گفتم ما نیومدیم اینجا به خاطر کارت دانشجویی خواستن دم در اعتراض کنیم! دم در کسی کاری به این نداره که ما دانشجوی این دانشکده هستیم یا نه وگرنه به جای کارت دانشجویی ازمون گواهینامه و کوفت و زهرمار نمیخواستن! اومدیم به خاطر رفتار توهین آمیز این آدما صحبت کنیم ... تمام ماجرا رو واسش توضیح دادم با یه عالمه حرفای دیگه .. حرفا انقدر زیاد هست که نه من حوصله ی تایپشو داشته باشم و نه اینکه کاملا یادم بمونه اما باورت نمیشه رییس دانشکده از این رو به اون رو شد... قبلا تعریفشو شنیده بودم که ادم درست و با منطقیه ولی راستشو بخوای فکر نمیکردم تا این حد ... 

وقتی باهاش حرف میزدم و از جریاناتی که اتفاق افتاده بود و احساسی که بهم دست داده بود براش میگفتم صدام میلرزید اونم هردفه با تشر یادم میاورد نباید گریه کنم! ... خیلی حرف زد حرفاش نه یادم رفته نه من واسشون بی حوصله هستم ولی شاید بهتر باشه اینجا ننویسم. از تمام حرفاش حس همدردیشو کاملا حس میکردم .. دلداریم میداد همین یه عالمه آرومم میکرد نه مثل جاهلای دیروز قصد متهم کردنمو داشت و نه توهینی در کار بود عین دوتا انسان ... با اینکه امید نداشتم زیاد رو مساله کار کنه اما بهم قول داد حتما رسیدگی کنه و ازم قول گرفت که حتما حتما برم پیش رییس حراست و با اونم در میون بذارم قضیه رو .. حتی انقدر تاکید کرد رو مساله که من وقتی دیدم اونروز نتونستم رییس حراست رو پیدا کنم شماره دفتر کارش رو گرفتم از انتظامات اقایون. 

دیروز وقتی از این اتاق به اون اتاق میدویدم واسه پیگیری کارم دوستم آروم در گوشم میگفت دلم واسه اون زن انتظاماتیه میسوزه ... گیر بد آدمایی افتاده! گفتم بیخود دلت نسوزه! این آشغالا منتظرن تا یه چماقی دستشون داده بشه تا همه رو قلع و قمع کنند! میخوان از اجتماعی که واسشون چیزی جز سرخوردگی نداشته اینطوری انتقام بگیرن! اگه قرار باشه ما هم بشینیم دل بسوزونیم ما باید قربانی بشیم!... 

نمیدونم دیروز قیافم یا خیلی جدی بود یا خیلی ترسناک چون وقتی از مسئول امور دانشجویی هم سراغ حراستی رو گرفتم با کنکاش فهمید موضوع از چه قراره و میخواست یه جوری منصرفم کنه! بهش گفتم نترسید نمیخوام اون خانم رو از نون خوردن بندازم فقط میخوام چماقشو از دستش بگیرم ببینم بازم میتونه بیجهت و از روی درگیری های شخصی به این و اون حمله کنه یانه؟! 

خلاصه که چند روز پر باری داشتیم!!! ... هرچی روزای زندگیم پر بار تر میشن من بیشتر از همه چیز تهی میشم! هفته ی گذشته نصف کلاسامو نرفتم. همش دلم میخواد بیام خونه برم زیر پتوم بخوابم ... تب میکنم... سردرد میکنم میدونم سرمانخوردم.

اصلا احساس میکنم از وقتی مادربزرگم فوت شد کلا بهم ریختم! نه اینکه عاشق اون پیرزن خدا بیامرز باشم و نتونم مرگش رو هضم کنم .. عمر خودش رو کرده بود ... اما صحنه ی فوت کردنش بیشتر برام مسئله ساز شد. تا قبل از اون ندیده بودم کسی جون بده شاید خیلی ها توی زندگیشون با این صحنه ها مواجه بشن اما واسه من خیلی تاثیر گذار بود ... 

نمیتونم حس خودم رو توصیف کنم شاید یه جورایی بهم شوک وارد شده بود! فلسفه ی زندگی آدم به همین راحتی با دوتا نفس عمیق کشیدن و بعد چشما رو بستن  و واسه همیشه بی حرکت شدن خاتمه پیدا میکنه! دیگه اگه آسمونم به زمین بیاد نمیتونی برش گردونی! من نمیتونم مسائل خیلی پیش پا افتاده رو هضم کنم ... نمیتونم مرگ رو هضم کنم منظورم خود مرگه نه فلسفه ی مرگ! یه آدمی تا ۲ دقیقه پیش حرف میزد و ناله میکرد حالا هیچیه هیچی! من چه مرگمه؟ هنوزم به نظرت تو بهت اون روزام یا بهتر شدم؟ شاید اصلا به نظر بیاد من همیشه توی بهتم! دلم میخواست اون روزا تغییر اخلاقم به حساب بی توجهی یا خیانت گذاشته نمیشد! دلم میخواست اگه برای دوستم فیلم نمیبردم پیش خودش فکر نمیکرد از روی بدحنسی نبردم یا نخواستم بهش بدمو باید باورمیکرد، اگه میگفتم یادم رفته. من واقعا یادم میره!.... بگذریم. هیچ وقت کسی نیست که با احساس و عواطفت همسو باشه همیشه آدما از تو برداشت های خاص خودشون رو دارن ... 

دیروز توی طالع بینی دی ماه میخوندم که دی ماهی ها بر خلاف ظاهر آرامشون خیلی روح پر هیاهویی دارن و دائما جریانات فکریشون در حال بالا پایین شدن و در تلاطمه! راست میگه البته بماند که خیلی چیزای دیگش مزخرف بود! مثلا من خیلی خوب میتونم با یه مردادی کنار بیام!! اینطور نیست؟ خودم که اینطور فکر میکنم! البته شاید بحث در مورد مسائل مادی و مالی واقعا وجود داشته باشه؟ بیا متعصبانه به قضیه نگاه نکنیم ... خب مردادی ها ولخرجن! منم که ولخرجی تو کتم نمیره در نتیجه یه بحث کوچولو که در میگیره دیگه... نه؟

لعنت به حسابگری که پدر آدم رو در میاره! مثلا من هر روز مثل احمقا با اتوبوس میرم و میام علتش هم واضح و مبرهنه! من یه محیط زیستی ام با وسائل نقلیه ی شخصی به هیچ عنوان موافق نیستم!!!!البته گاهی هم این حسابگری یه سود کلون میفرسته تو جیب آدم! مثل امروز که من کفش ۱۸ هزار تومنیم ( مفت، مفت و بازم مفت در عین حال فوق العاده شیک طوری که وقتی گفتم ۳۰ تومن خریدم هیچکی شک نکرد!) رو فروختم ۳۵ تومن به خواهرم! به هر حال هزینه ی ایاب و ذهاب و سلیقه خرج کردن رو خواهرم باید میپرداخت! ... زیاد دلت نسوزه قراره ۲۰ تومنش رو از مامان بگیره ... 

حالا جریان کفش خریدنم چی بود؟ امشب عروسی دعوتیم ... من میخواستم یه لباس سفید بپوشم که باید باهاش یه کفش سفید هم میخریدم تا ست بشه و خریدم ... و امروزم فروختمش! عروسی امشب رو هم میشه با یکی از همون کفش قبلیا سر کرد!!!! البته اگه برم ....