... ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دوچشمت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم ...

                                                         ***

آن ژرف ترین چیز، آن معرفت، آن دانش، آن احساس خویشاوندی از همان بار نخست که تورا دیدم آغاز شد و هنوز همان گونه است تنها هزار بار ژرف تر و پر شورتر. تو را برای ابد دوست خواهم داشت ....

پ.ن:

بازم پ.ن: برنمیگردم.