نمیدونم چرا این هوا سرد نمیشه تا ما لباس زمستونیامونو بپوشیم .... دلم میخواد اون کت قشنگه با اون شال خوشرنگه که با همه لباسی ست میشه رو بپوشم اصلا دلم میخواد اون بوت ساق بلنداا رو پام کنم ...

البته یکی دوبار وسوسه شدم شال قشنگمو بندازم برما اما خب بعدش دیدم بیرون هوا اونقد گرم هست که با یه شال گردن بشم خنده زار مردم! ...

حالا همین مردم که میگم خودشون کاپشن تنشون میکنن میان بیرون ... اونا هم فک کنم مثل من عقده ی پوشیدن لباس زمستونیاشونو دارن! منتها فرقشون با من اینه که ادمای منطقی نیستن!!!

ولی اتاق من سرده ... سرده ... سرده! :( اونوره خونه به خاطر آفتابی که از پنجره میاد تو عین بهاره ... اینور عین یخچال! تابستونا به خاطر گرمای اتاقم نمیشد توش پا بذاری زمستونا هم به خاطر سرماش! ... راسته که بدترین اتاق خونه افتاده به من! .... در عوض من اینور کوهها رو دارم که البته اونم با زحمت میشه از لابه لای برجای روبرویی دید!

ولی یه چیزی که هست اینه که من از بچگی آتیش روشن کردن و با زحمت زیاد خودمو لای پتو ها گرم کردن و یه پیاله چای داغ خوردن رو بیشتر میپسندیدم تا اینکه بشینم کنار شومینه پامو بندازم روی پام و یه فنجون قهوه ی داغ دستم باشه و سرمای بیرون رو از پشت شیشه نگاه کنم! ( اینم نگم چی بگم؟!) مثلا دلم میخواد تو یه کوهستانی که برف و بوران شده یه پناهگاه گیر بیارم و اتیش روشن کنم .... حالا یه نفرم یه پیانویی گیتاری تاری چیزی بغل آتیش واسم بزنه که دیگه چه بیتر! :)

الانم یه پتوی سرخابی خیلی خیلی خوشرنگ پشم شیشه ی دو نفره رو دولا کردم میندازم روم ... تازه دو تا پتو! بدون اغراق دوتا پتو هم پایین تختم گذاشتم زاپاس! اگه یه وقت دیدی کنار تختم توی یه پیت حلبی آتیش روشن کردم زیاد تعجب نکن!

حالا همین من که بعضی وقتا توی اتاقم جوراب پشمی با این کفش پشمالو ها رو با هم میپوشم گاهی میرم میپرم توی آب ۵-۶ درجه! آخ نمیدونی چه مزه ایی میده بعد از یه سونای داااااغ اعصاب خورد کن! تازه بازم همین منی که شب پتوهامو تا روی سرم میکشم از سرما، صبح پا میشم بستنی میخورم ... یه وقتایی دوگانگی ایجاد کردن آدمو سر شوق میاره ...

مثل وقتایی که لذت کثافت کاری رو کشف میکنی .... مثل امروز صبح! قبول داری شکوندن این تخمه هندونه ها خیلی انرژی میخواد؟ امروز کنار مامانی نشسته بودم و با متانت خاصی همراهش تخمه هندونه میشکستم بعد احساس کردم خسته شدم واسه همین یواشکی مشت میکردم میریختم دهنم میجوییدم بعدشم آشغالشو یواشکی تف میکردم توی پاکت خالی کافی میکسم!

قبلا فکر میکردم علت اینکه ممکنه آدم بین جمعی باشه و احساس تنهایی بکنه اینه که اونها رو نمیفهمه! و همینطور اینه که به دیگران اجازه نمیده بفهمنش .... اما حالا به این نتیجه رسیدم ادم فقط وقتی احساس تنهایی میکنه که دیگران رو بفهمه! اونوقته که از اوج اسمون سقوط میکنه به قعر چاه! نه اشتباه نکن! این سقوط به خاطر سیاه دیدن دیگران نیست به خاطر غیر واقعی بودن ذهن خودته ... مشکل اینه که اغلب آدمها سعی میکنن چیزی رو از بقیه ترسیم کنن که تصورشون میگه! به واقعیت فرد کاری ندارند.

این روزا خیلی بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم ... با بقیه میگم میخندم همراهشونم اما خوشحال نیستم .... 

کاملا فاصله بین خودم و بقیه رو حس میکنم.... بعضی وقتا یه کارایی میکنن که فقط مات و مبهوت نگاهشون میکنم! عادت ندارم به حقارت بقیه بخندم ... اما واقعا خنده دار نیست که دیگران تورو احمق فرض کنند و خیلی بچگونه بخوان حقارت هاشونو واست ماست مالی کنند؟! 

فکر نکن اگه از فاصله حرف میزنم یعنی دارم از بالا به بقیه نگاه میکنم ! نه عین محور مختصاته ... یه صفری رو در نظر بگیر... فاصلم با بقیه گاهی مثبته گاهی منفی... مثلا وقتی با بدبختی تموم درک میکنم که قدرت بخشش اشتباه دیگران رو ندارم و در مقابل افرادی رو میبینم که انقدر راحت میبخشند یعنی در فاصله ی منفی قرار گرفتم.

وقتی برای شعور و درک و احساس و شخصیت بقیه احترام قائلم اما متوجه این موضوع میشم که دیگران میخوان در جهت اهداف خیلی پست و حقیرشون ازم استفاده کنند در فاصله ی مثبت قرار دارم.

نگو بدبینی .... مسئله بدبینی یا اعتماد نکردن به بقیه نیست! یه واقعیت هایی هست که عین پتک توی سرم فرود میاد و من نمیتونم نادیده بگیرمشون! اغلب سکوت میکنم چون انقدر این مسائل حقارت باره که حس میکنم حتی مطرح کردنشون هم دامنم رو میگیره!

۴ روزه تعطیلم و این چهار روز حتی لای کتابامو باز نکردم. دلم میخواست ۴۰ روزه دیگه هم تعطیل بودم.

چند وقته پیش رفتیم برای درس درختان یه سری برگ جمع کنیم و خشک کنیم و به عنوان کار عملی تحویل بدیم ... همینطور که داشتیم برگ درختای توی پارک رو میکندیم یه آقا موتوریه اومد سرمون داد کشید که برید کنار دست نزنید! تعجب کردم یه لحظه ... اخه گل نمیکندیم که! یه درختم تا دلت بخواد برگ داره با ۴-۵ تا برگ کندن زیبایش رو از دست نمیده! ... بعد البته به این نتیجه رسیدیم که احتمالا آقاهه ببعی بوده که انقد واسه برگا حرص میزده! لابد میترسیده بهش کم برسه! والا دیگه ....

یادته گفتم یه لباس داده بودم خیاطی برام بدوزه واسه پروش رفتم دیدم افتضاح شده! ... چند روز پیش بعد از یه غیبت طولانی رفتم برای پرو! دختر عموم به خیاطه گفته بود مامانم اینا واسم یه عالمه لباسای رنگ و وارنگ اوردن خیاطه هم پیغوم فرستاده بود که: همون! لباسای رنگ وارنگ به خودت دیدی که دیگه سراغ این لباست نمیای!

بیچاره خیاطه نمیدونه یه خانم خوش پوش! اگه هزار دستم لباس داشته باشه باز واسه هزارو یکمیش سرو دست میشکنه! خلاصه وقتی رفتم پیشش دیدم لباس من و دختر عموم تقریبا نمیه امادست ... لباس من همونطور که خواسته بودم یه دکلته ی دامن نیمه کلوش بود مال دختر عموم هم همونطور که خواسته بود یه تاپ دامن! اما مسئله ی جالب یراق و تور و پولکی بود که به لباس دختر عموم دوخته بود! چشمای منو خواهرم گرد شده بود! هرجاش که تونسته بود یه چیزی اویزون کرده بود! تمام مدت هم لبخند پیروزمندانه رو لبش بود حاکی از اینکه: هاهاه! یه لباسی واسه این دختر عموت بدوزم که بری تمام لباسای شیک منچستریتو بذاری دم کوره آبشو بخوری! حالا دیگه به لباسی که من واست میدوزم بی محلی میکنی؟!

و من تموم مدت فکم چسبیده بود به زمین از برق پولک و منجوقی که به لباس دختر عموم اویزون بود. لباس قشنگی میشه! البته در حد لباس هایی که واسه عروسکا میدوزن!!! (این قمست در کمال بدجنسی نگاشته شد... اما باور کن حقیقت داره! عمرا به لباسای شیک و خانومانه ی من برسه!)

تازه همین دختر عموم گفته میخواد بیاد یکی از لباسامو بگیره ببره بده از رو مدلش واسش بدوزن! البته میده به یه خیاط دیگه!

دیشب توی استخر یه بحث داغی درگرفته بود که خدا میدونه ... داستان از اونجا شروع شد که من داشتم قپی میومدم این مایویی که خریدم ضد کلره و فلان و اینا بعد خواهرم معتقد بود فروشنده سر منو کلاه گذاشته ... خلاصه بحث به اینجا رسید که خواهرم کله شق وارانه اعلام کرد اصلا به قراردادهایی که مردم بین خودشون میذارن اعتقاد نداره! مثلا چرا باید به کلر گفت سی ال دو! از من میخواست دلیلی برای اثبات درست بودنش بیارم ... منم گفتم این قراردادیه که ما بین خودمون گذاشتیم هیچ وقت اگر کلر رو زیر میکروسکوپ ببینی روش ننوشته سی ال دو! این حرفو به اون خانومه زیر دوش هم زدم ...

آخه موقع بیرون اومدن دوشای اونور پر بود مجبور شدم بیام از دوشای اینور استفاده کنم ... دوشای اینورم بینشون دیوار نیست فقط یه پرده جلوشون قرار داره که این دوتا دوش رو از دید اینوریا محفوظ میکنه. بعد رفتم دیدم یه خانومه پشت پرده ست ازش اجازه گرفتم که منم برم پشت پرده زیر اون یکی دوش... گفت: خواهش میکنم بیا ... مگه میخوام چیکار کنم! نهایتش اینه که میخوام مایومو در بیارم دیگه! خندید بعدشم شروع کرد به حرف زدن که آره ما ایرونیا خیلی سخت میگیریم فکر میکنیم اینجای دستمون با جاهای دیگمون فرق میکنه... من توی فلان کشور که بودم وقتی میخواستم مایومو عوض کنم کلی دور خودم حوله و این حرفا میپیچیدم بعد میدیدم مثلا یکی از اونا خیلی راحت لخت جلوی آیینه ایستاده و ریملشو میزنه موهاشو درست میکنه و در نهایت اخرین کاری که میکنه اینه که شورتشو میپوشه!

خندم گرفته بود .. گفتم ولی من خجالت میکشم! ... گفت آره ماها اینجوری بار اومدیم ( مایوشو در نیاورد) بعد اضافه کرد اصلا خوبه آدم یکم حیا داشته باشه! گفتم بستگی به این داره که آدم حیا رو چی تعریف کنه! دلیل نمیشه فکر کنیم اون خانومه چون دیدن بدن لختش رو عیب نمیدونه پس آدم بی حیاییه! یا من که حجالت میکشم جلو اینو اون لخت بشم پس آدم با حیایی هستم ممکنه بعضی جاها من خیلی هم بی جیا بشم!!!  بازم مسئله قراردادی که آدما بین خودشون میذارن مطرحه! گفت آفرین! اصلا میدونی این خارجیا شاید خیلی از جک های مبتذل ما ایرونی ها رو نداشته باشن! بازم خندم گرفته بود ...