یه دو هفته ایی میشه که کلاسا تشکیل میشه و ما هم عین بچه آدم میریم سر کلاس ...

 حوصله ی هیچیو ندارم حوصله ی نوشتنم ندارم. نه اینکه وقتم پر باشه و فرصت سر خاروندن نداشته باشم ... نه اتفاقا وقتم به اندازه کافی آزاد هست ... بیخود نمیگم عین بچه ادم میریم و میایم ... دیگه از ولو بودنای بیخودی و پرسه زدنای بین کلاس خبری نیست ... اخه این ترم برنامه ام طوریه که بین کلاسا اصلا خالی نیست ...

خلاصه که تا اینجاش همه چیز مرتب و منظم پیش رفته ...  خود کلاسا هم بد نیست ... این ترم بر خلاف دو ترم گذشته که اصولا کلاسا خسته کننده  و خواب اور بود خیلی کلاسای شیرین و دلچسبی داریم ...

از اون کلاسایی که من عاشقشونم ... از اون بحث ها و اطلاعاتی که دنبالشونم ... شیرین میگذره البته تا وقتی توی کلاسم ...

تازه این ترم جراتمون بیشتر شده سر کلاس استادا رو حسابی میچلونیم!... اولش هی میان قد قد میکنن که شما دانشجو نمایید و هیچ کاری ازتون برنمیاد و همه چیزو استاد جویده و حاضر آماده میذاره تو دهنتون ... بعد که یهو یه سوال ازشون میپرسی کم میارن ... واقعا کم میارن!

راستی اولین جلسه ی تنظیم خانواده هم هفته ی پیش برگذار شد :) و چه جلسه ی به یاد ماندنیی بود!!! ... آخ آخ من و دوستم که از اول تا اخر زنگ داشتیم میخندیدیم! اخه استاده نامردی نکرد همون روز اول که اومد سر کلاس انقدر وارد جزئیات شد که حد نداره! حالا ایناش یه طرف اینکه اصرار داشت ما در خودمون بررسی کنیم چیزایی که میگه هم یه طرف!!!

و از اون جالبتر این که یکی از بچه ها سر کلاس غش کرد!!! به خدا غش کرد! کلاسمون نیمه کاره تموم شد پاشدیم رفتیم خونه!... یکی برگشته بود میگفت لابد تازه این چیزا به گوشش خورده جوگیر شده فشارش افتاده! ما هر هر میخندیدیم... بنده خدا!

ولی جدا بعضی ها طاقتش رو ندارن ... من خودم یه بار وقتی داستان خودکشی یه بابایی رو خونده بودم فشارم اومده بود پایین .. اما دیگه واسه شنیدن این چیزا ادم غش کنه نوبره والا!

دیگه اینکه کلاسای پایین رو برداشتن کردن کتابخونه ... چه کتابخونه ی تمیزی هم هست انصافا... در عوض کتابخونه که طبقه دوم بود حالا جاشو داده به چندتا کلاس جدید و نسبتا ترو تمیز ...

سیبیل کلفته هم هنوز هست ... و جالب اینجاست که انگار تازه فهمیده دنیا دست کیه! سال گذشته یادمه وقتی باهاش حرف میزدی حتی تو صورتت نگاه هم نمیکرد.. امسال باهاش حرفم نزنی بهت زل میزنه! تازه من شنیدم به چند نفر گفته عزیزم!

دیگه اینکه من اولین سرماخوردگی رو توی فصلای سرد امسال هم تجربه کردم! بینیم و چشام قرمزهههه همشم باید دستمال دستم باشه... تازه هر از گاهی هم باید بکشم بالا وگرنه دستمال کم میارم! :(

اونروز تو تاکسی نشسته بودم یه گدایی سر چهار راه وایساده بود... یه مانتو و یه روسری کج و کوله هم سرش بود... ولی انقدر زمخت و مردونه بود که راحت میشد فهمید که طرف یه پسره که خودشو شبیه زنا کرده! راننده تاکسی هم تایید کرد.. میگفت نمیدونم تو فلان جای کرج هم وامیسته! انقد خندم گرفته بود که خدا میدونه! مسخره! ملتو ابله فرض کرده!

خط قبلیمو هم بابا گرفت که بفروشه! اما امروز دیدم گذاشته توی گوشی خودش !!!!!!!