ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه ی دیشب ... خونه ی ما:

مامان و بابا با هم قهرن ... یعنی حرف میزنن اما سرسنگین! شبا هم بابا بالش و پتوشو میزنه زیر بغلش میاد تو حال میخوابه ... دو سه شبه که وضعیت به همین صورته .. دعوا واسه این بوده که مامان میخواسته لباسایی که دیگه نمیپوشیم رو بده به کسی ... سر اینکه به چه کسی بدن با هم به توافق نمیرسن!

مامان میگه: مرد نباید تو این موضوعات دخالت کنه ... من خودم میخواستم به اونی که تو مد نظرت بود هم بدم! چرا تو گفتی؟!

بابا میگه: من که چیزی نگفتم فقط یه کلمه گفتم فلانی هم هست ... بعدم روشونو میکنن اونور ...

دوباره شروع میکنن ... ایندفه مارو هم میکشن وسط؛ تو بگو!... من همیشه خودم کارم رو درست انجام نمیدم؟ ... بابا: نه انصافا میخوام بدونم من حرف بدی زدم که مامانت ناراحت شده؟!

منم گیج و ویج نگاهشون میکنم ... خلاصه از حرفاشون معلومه دیگه امشب شبه آشتی کنونه :) .... یه جوری با هم کنار میان! مثل اینکه تقصیر هرجفتشون بوده اصلا!! آتش بس!...

دیگه بعد از این هرچی بگن با غشو ریسه همراهه! هی متلک میندازن بهم! هر هر میخندن! 

خب به سلامتی ... حالا نوبته منه وظیفمو درست انجام بدم ... کم کم بابا دیگه باید برگرده سر خونه زندگیش توی اتاق! البته هرچند قُدتر از این حرفاست که همین امشب زرتی بره تو اتاق بخوابه! لابد مامانم نخودی میخنده میگه دیدی! خودت رفتی خودتم مجبور شدی برگردی! اگه امشبم نره دیگه هی سخت تر میشه! 

با صدای بلند اعلام میکنم امشب من توی حال میخوابم! هوا باز گرمهه! میخوام زیر باد مستقیم کولر باشم!! هیچ کس هیچی نمیگه .. موقع خواب میبینم بابا بالشو پتوشو زده زیر بغلش پاورچین پاورچین میاد تو حال زیر چشمی هم منو نگاه میکنه ... انگار میخواد جلب توجه کنه! منم راستیتش اول یادم نمیاد .. اما بعد سریع هوش و حواسم میاد سر جاش داد میکشم: شماا نه! من میخوام اینجا بخوابم ...

در حالی که سعی میکنه نخنده میگه پس من چی؟ میگم یه جای دیگه برای خودتون پیدا کنین! چمیدونم برید توی اتاقتون!  

خیلی حوصلم سر رفته ... کار خاصی تو خونه ندارم ... دانشگاهم که نمیرم فعلا! چه خبره از حالا... به دوستام گفتم یه امار بگیرن ببینن اگه هفته دوم هم خبری نیست نریم.

پارسال قشنگ دو سه هفته اسیر بودیم ... هر روز میرفتیم میدیدیم کلاسی تشکیل نمیشه دست از پا درازتر برمیگشتیم ...

خلاصه که فعلا تو خونه ام، خاطرات عبدالرحیم رو میخونم ... رسیدم به قزلباش ها ...

ارتش منحل شده ... شاهنشاه کاری از دستش برنمیاد جز اینکه چک بزنه تو گوش افسرا و فحش خوار مادر! نثارشون کنه ... روس ها شمال و شرق رو گرفتن، انگلیسی های نامردم غرب و جنوب رو! تقسیم اراضی کردن پدرسوخته ها!

دیگه کسی واسه آلمان نازی - پسر عموی آریایی ایران- هورا نمیکشه! رضا شاه باید استعفا بده ... هیچی نداشت اقتدار که داشت اقلا! خاک بر سرشون...

چندتا کتاب دیگه هم جلوم بازه ... مثل قاموس فرزانگی! نوشته:  « عشق حقیقی اجازه میدهد هر کس راه خویش را پی بگیرد »  

اینجا هم نوشته :  « تاریکترین ساعت پیش از طلوع خورشید فرا میرسد »

و یه جای دیگه : « تعهدات هرگز انسان را از رفتن به دنبال رویاهایش باز نمی دارد »

و در نهایت اینکه: « کلمات زیبا وقتی آدم رنج میبرد، هیچ معنایی ندارند! »

اصلا چرا هیچ وقت از موهام تعریف نکردی؟ دیگه هیچ جام هم اگه تعریف نداشته باشه موهامو میدونم که داره ... یه همسایه داشتیم ، یه خانم پیری بود که جوونیاش خیلی میگن خاطرخواه داشته! یکی از محبوبیت هاش هم توی موهای قشنگش بوده! این خانم هر وقت منو میدید به نوه هاش میگفت جوون که بوده موهاش شبیه موهای من بوده!!!

حالا موهام چه شکلیه؟ نه بلنده نه کمنده! سیاه هست .. لَخت هم هست اما نه از اون سرخپوستیاش ... حتما موی بور دوست داشتی؟! عین این گربه های زردنبوووووو :(

امشبم میرم استخر ... هر وقت آب استخر میره تو دهنم تا نیم ساعت اوق میزنم ... مخصوصا حالا که خاطرات عبد الرحیم رو خوندم .. نوشته اون زمونا که حمام خزینه ایی بود  وقتی ملت مینشستن توی خزینه بعضی ها آب خزینه رو توی دهنشون میکردن و میچرخوندن و باز تف میکردن تو خزینه! بعضی ها هم دلشون میخواست توی آب خزینه ادرار کنن! وااای ....

پ.ن: یکی دیگه از سرگرمی هام خوندن وبلاگ دینگالیگاست! :)