همیشه از اول پاییز بدم میومده به دو دلیل؛ یک اینکه گرما و رخوت و سستی و بیخیالی روزای تابستون کم کم از بین میره دوم اینکه مدرسه ها باز میشه!

وقتی بوی مدرسه بهم میخوره عین زنای آبستن که ویار دارن دچار حالت تهوع میشم! مخصوصا اگر مثل حالا مامان قرمه سبزی هم پخته باشه و بوی قرمه با بوی مهر و پاییز قاطی شده باشه! و مخصوصاتر اگر خواهرم مثل این مُنگولا روز اول مدرسه  یک عالمه بهشون درس داده باشن و دفتر کتاباش جلوش ولو باشه!

با اینکه تو مدرسه همیشه آدم عوضی بودم و یه جا بند نمیشدم و خلاصه سعی میکردم بهم خوش بگذره اما باز اون حس غریبی و دلتنگی که حتی تا دوران راهنمایی هم دست از سرم برنمیداشت رو نمیتونم نادیده بگیرم!

مدرسه همیشه برام یه مکانی بود سرد و غربتی! دور از خونه .... مخصوصا وقتاتی که صبح های زود تو اون هوای سرد لعنتی  سر صف شعر « باد آمد و بوی بهاران اورد.. هر بلبلی ز غم در آمد ... دوران سرما و ستم سر آمد » رو میخوندیم بیشتر از همیشه سرما توی استخونام نفوذ میکرد و اوقم میگرفت!

مدرسه رو دوست نداشتم چون دلم نمیخواست هر روز با یه مشت آدم غریبه و گاها زبون نفهم سرو کله بزنم و چیزایی رو تو مخم فرو کنم که هیچ جذابیتی برام نداره! ... اوج لامسگیش میشد زنگای پرورشی!

 من دلم میخواست همیشه نقاشی بکشم و توی علفا بدووم! دلم میخواست هوای نمناک مه الود دورو برم باشه و همه جا سرسبز باشه .. دلم میخواست وقتی افتاب میاد بیرون زیر سایه ی درختا بشینم و خنکی سایه ها رو با ولع احساس کنم و خوشحال باشم که یه جایی بهتر از بقیه جاها پیدا کردم! اون زمونا یادمه کارتون هایدی رو میداد! از صمیم قلب دلم میخواست مثل اون زندگی کنم،چوپون باشم ولی درس نخونم! دلم نمیخواست ناخنامو بگیرم ... دوست داشتم با دست آب بخورم دلم میخواست وقتی ناظممون منو از مبصری مینداخت به خاطر اینکه کفش یکی از بچه ها رو انداختم توی جوب روی میزش تف کنم... هیچ وقت دیوارای مدرسه رو دوست نداشتم ... من از مدرسه ها اوقم میگیره چون همیشه آجری رنگ بودن! خاطرات مدرسه م رنگی نیست! حتی وقتایی که از طرف مدرسه میرفتیم اردو دلم برای خونوادم تنگ میشد!!!

من مشکل داشتم ... شدیدا وابسته بودم ... نمیتونستم آدمای خارج از حیطه ی خونه و خونواده رو دوست داشته باشم! به نظرم امن ترین جا خونه بود... تمام روزو با جون کندن میگذروندم تا برسم خونه ... خونه یه احساس آرامش خاصی بهم میداد.

اینا رو طی مدیتیشن اخیرم متوجه شدم :) نمیدونم چقدر از اون وابستگی هنوز تو وجودم هست ولی میدونم تا باهاش مواجه نشم نمیتونم از پسش بر بیام...

مامان اینا برگشتن ... اینا همونایین که میخواستن تا عید ماه رمضون اونجا بمونن ها!!  برگشتن با یه عالمهههههههههه سوغاتی!!

سوغاتیای مامان هیچ وقت تعریف انچنانی نداره ... سلیقه ی اون با ما دخترای امروزی تیتیش و سوسول!! خیلی فرق داره! ولی ایندفه یه چیز دیگه ست... همشم از صدقه سری ماری ... به افتخارش :)

تنها سوغاتیی که فک کنم بابا و مامان با مشورت هم و بدون دخالت ماری برای من اوردن یه ماشین حساب مهندسیه! بابا داده بهم میگه لازمت میشه تو مهندسی! :) حالا موندم باهاش تعداد درختا رو حساب کنم یا بزمجه ها رو :)

ماری جونم تمام چیزای خوشگل منچسترو داده بود دست بابا اینا اوردن برای ما :) حالا نه اینکه بخوام هندونه بزنم زیر بغلشااا... نه باور کن من حاضر بودم هیچ کدوم اینا رو نداشته باشم اما ماری به مدت دو هفته میومد تهران.

هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد دلم براش تنگ بشه ... وقتی مامان اینا توی فرودگاه از در خروجی بیرون اومدن و تنها بودن دیگه گریه ام تبدیل شد به هق هق! همش فکر میکردم این بازی مسخره با اومدن مامان و بابا تموم میشه و ماری هم مثل همیشه برمیگرده سر خونه زندگیش و با هم زندگیمونو میکنیم! ولی انگار بعد از چهار پنج ماه تازه فهمیدم چه خبره!

خیلی مسخرس نه؟ درکم از مسائل پیرامونم هیچ وقت واقعی نیست انگار ... واقعی که ... یعنی میدونی تا باهاشون مواجه نشم خودمو درگیرشون نمیکنم. انقد پشت گوش میندازمشون تا یهو سرم خراب بشن و یا اینکه کلا به باد فراموشی سپرده شن.

تلفنمون از چهار شنبه قطعه! این چه وضعشه آخه؟ چرا هنوز قبض نیومده در خونه تلفن رو قطع میکنن؟ حالا بابا پنج شنبه رفته پولشو پرداخت کرده بعد این احمقا یادشون رفته تلفن رو وصل کنن جمعه هم که تعطیل بوده دیگه موند واسه امروز!

چشمم درد میکنه .... برم توش یکم چایی بریزم بلکه بیتر بشه ...

خداحافظ ... دلم انگاری گرفته ( با لحن فرزاد حسنی خوانده شود! ) هوووووووووق!

دلم میخواد این فرزاد حسنی رو بزنم لهش کنم ... چه آدم از خود راضی و پر رویی تشریف دارن ایشون! حالم از اینجور مردا بهم میخوره! ... البته یه خصلت خوبی که داره اینه که سعی میکنه متین باشه .. ولی من حتی لودگی حسینی رو به متانت ساختگی این آقا ترجیح میدم! وراججججججججج! حالمو بهم میزنی! از آدمای از خود متشکر بدم میادد. چه خودشو تحویل میگیره! اون روز تو یه برنامه داشت میگفت بعضیا میگن فرزاد حسنی مغروره! خب چرا اسمشو بذاریم غرور بگیم اعتماد به نفس داره!!!

واه واه! آخه یکی نیست بگه مردک تو اگه اعتماد به نفس داشتی که نمیرفتی بدی دماغتو پنچر کنن واست! من خودم یه جایی خودنم آقایونی که دماغ عمل میکنن از اعتماد به نفس پاینی برخوردارن... عزت نفس ندارن ... خرن!

در مقابل آدم این کیانو ریوز رو میبینه تو فیلم کنستانتین لذت میبره ... چه مرد محترمیه این آقا ... چقدر با ابهت ... پرجذبه ... سنگین ... بی تفاوت و خونسرد ... اونقدم وراجی نمیکنه در مورد خودش و آموخته هاش! اروم میاد کارشو انجام میده و بی هیچ توقعی میره! خودشو درگیر مسائلی که همه مردا ازش بالا میرن نمیکنه! سفت و سخته! آدم به هوس میوفته اینجور مردا رو به زانو در بیاره :)

من اشتباه کردم یه روزی گفتم مرد پر شور و حرارت دوست دارم ...

پ.ن: فرزاد حسنی خر است.