یه روزی که داشتم با دختر عموم از خیاطی برمیگشتم همینطوری بی مقدمه توی راه ازم پرسید چند درصد از زندگیت راضی هستی؟ گفتم: مممممم .... ۷۰ درصد! گفت ولی من ۹۹ درصد راضیم!

سریع فکر کردم ببینم تو زندگیش چه اتفاقاتی افتاده و چیکارا کرده که انقد راضیه ... بعد دیدم من چند پله از اون جلوترم ... به چیزهایی که میخواستم بیشتر از اون رسیدم البته اون خوشگل تر ازمنه ... خیلی خوشگل تر! هر چند توی اکثر مهمونیا من بیشتر از اون جلب توجه میکنم.

یه بار که کاملا متوجه این موضوع شده بود وقتی از سالن رد شدیم و رفتیم توی اتاق دستاشو زد به سینه شو یکم فکر کرد  ... بعد به ماری گفت: این خوشگل نیست، اما جذابه :)

خب! شاید جذابیت من به خوشگلی اون میچربه!! :)) ولی در حقیقت من فکر میکنم مسئله چیز دیگه است ... آدم میتونه تو یه جمع زیاد نگاه نکنه، وارد بحث نشه و کلا خیلی ندرخشه اما آنچنان اطرافیا تحت تاثیر نیروش قرار بگیرن که تنها منتظر یک اشاره باشن! هیچ وقت سعی کردین با اعمال نیرو اطراف رو کاملا تحت سلطه ی خود در بیاورید؟!! آری من تنها زمانی که تمرکز داشته باشم ...

اخیرا یه کتابی خوندم ماجرای دختر پرستاری بود که با یه شخصیت برجسته و ممتازی ازدواج کرده بود.. وقتی وارد کاخ طرف میشه انچنان بی دست و پا و چلفتی و بدون اعتماد به نفس وارد میشه که حتی نوکر و کلفت خونه هم به ریشش میخندن. کم کم تمام دستورات رو سرخدمتکار صادر میکنه و این زن حتی قدرت مخالفت با اونها رو هم نداره! البته دلیل این همه بی دست و پایی و بی اعتمادی هم این  بوده که این خانم فکر میکرده شوهرش هنوز تو فکر همسر سابقشه و اونقدری که باید دوستش نداره که پشتیبانش باشه!

ولی من اگر توی موقعیت مشابه قرار بگیرم حتی اگر مطمئن باشم شوهرم ازم متنفره هیچ وقتتتتتت اجازه نمیدم یه کلفت بهم امرو و نهی کنه! پدرشو در میارم! آدم عقده ایی نیستم اما به شدت بدم میاد از اینکه فاصله ها رعایت نشه! هرچیزی باید در جایگاه خودش قرار بگیره! دهااااااا!

آدم خشک و عبوسی نیستم ... البته به شرطی که روی فرم باشم! حتی فکر میکنم بر خلاف خصوصیاتی که واسه دی ماهی ها نوشتن من میتونم با بچه هام و کوچیکتر از خودم خیلی راحت رابطه ی صمیمی برقرار کنم .... طوری که منو هم جزی از خودشون بدونن نه یه بزرگتر یا کسی که نامحرمه ... چند وقت پیشا متوجه شدم دوست خواهرم خیلی ازم میترسه! یعنی وقتی میومد خونه ی ما هر چی من میگفتم بدون چون و چرا قبول میکرد حتی اگه خواهرم هم نمیخواست اون مجبورش میکرد قبول کنه... زیاد دم پر من نمیومد! بعد از خواهرم شنیدم که گویا این دخملک از من میترسه!

علتشم این بود که قبل تر ها که خونه ی ما اومده بود یه بار خواهرم اومد توی اتاق من و درو محکم بست... اون شب مهمون داشتیم وقتی درو بست لباسایی که پشت در آویزون کرده بودم ریخت... از خواهرم خواستم بیاد جمعشون کنه اما بیخیال گفت به من چه! خب منم خیلی عصبانی شدم... رفتم تو اتاقش تموم لباساشو ریختم وسط ... کتاباشو هم همینطور... بعد اون دید اینطوریه اومد دوباره لباسایی که من جمعشون کرده بودمو ولو کرد رو زمین ... اینبار من رفتم علاوه بر لباسا و کتاباش کتابخونه اشو هم برگردوندم روی زمین! بعدشم اومدم در اتاقمو قفل کردم و رفتم پیش مهمونا نشستم!  طفلک این دختره اون شب فهمیده بود من چه سگیی هستم! از اون شب عین چییی از من حساب میبرد... اما من بعد درستش کردم ... کاری کردم که نه تنها دیگه از من نمیترسه بلکه بعضی از رازاشو واسم فاش هم میکنه :)

پس چیییی؟ فک کردی با یه دختر لوس و ننر و نازک نارنجی طرفی که دم به دم مریضه و بی حال و رنگ و رو رفته نشسته و زرتی هم توی آب غرق میشه؟! تازه ۳۰ درصد هم از زندگیش ناراضیه؟! نخیر... اون روی منو ندیدی... بعضی وقتا انقدر سگ میشم که خودم هم از خودم میترسم! خیلی زشته... اما تازه وقتایی که سگ میشم احساس زنده بودن بهم دست میده! توی سگ شدن هیجان هست همه چی هست ... تازه اگر سگ نشی ممکنه دیگران خرت کنن و اونوقت باید سواری بدی! :) به هر حال پارس کردن بهتر از سواری دادنه! ولی نه... من اگه زیاد سگ بمونم خنجره ام درد میگیره.... نمیدونم شاید دلم میخواد یه گاو باشم! یا شایدم تی- رکس! همون دایناسور خفنه توی پارک ژوراسیک اما از اون همه درندگی و وحشی گری هم خوشم نمیاد... من بعضی وقتا خیلییی مهربونم ... اونقدر مهربون که دلم میخواد همه رو نازو نوازش کنم. مثل حالا :)

جدا چرا ۳۰ درصد از زندگیم ناراضیم؟ یا چرا اون ۱ درصد از زندگیش ناراضیه؟ کسی رو میشناسین که ۱۰۰ درصد راضی باشه؟ شاید اصلا اینطور جا افتاده که نباید به طور کامل از زندگی راضی بود... همیشه باید ازش طلبکار بود. من از اون روز تا حالا واقعا دلیل قانع کننده ایی برای ناراضی بودن پیدا نکردم ... شاید از این موس ناراضی هستم که اصلا به حرف من گوش نمیده و هی میپره اینور اونور! فکر کنم یه باتری میخواد.... چمیدونم شاید از زنگ ساعت بدم میاد که هر روز راس ساعت بخصوصی به صدا در میاد و چاره اش فقط به دکمه است!  بذار مسائل فراتر از نوک بینی رو هم ببینیم... مثلا اینکه چرا دیگران انقدر متفاوتن... چرا همه مثل من فکر نمیکنن؟

از وقتی بابا اینا رفتن من شدم مدیر خونه! با اینکه برادرم از من بزرگتره اما من مدیرم! اول خیلی شاکی شده بود اما بعد تن به قضا و قدر داد :) خب من چون مدیر شده بودم خواه ناخواه مسئولیت یک سری مسائل روی دوشم بود، مثلا باید نگران خرج خونه باشم... کارای خونه رو درست تقسیم کنم ... حواسم به برادرم باشه که خیلی شیطونی میکنه و همش اینور اونوره و گزارشات کامل رو به بابا بدم و اگر لازم شد مانع بعضی کاراش بشم. مواظب خواهرم باشم که زیاد تو چت روما وول نخوره و اعصاب پشت خطی ها رو داغون نکنه و .. اما همون شب اول وقتی داشتم ظرف میشستم برادرم رفت پایین یه ۱ ساعتی نیومد، ساعت ۱۲ بود باید درارو قفل میکردیم... دیگه داشتم کلافه میشدم ... منتظر بودم وقتی میاد بالا حسابی بهش بتوپم و بهش بفهمونم که حواسم به کاراش هست! ولی بعد یهو با خودم فکر کردم چه اهمیتی داره... اون هم به اندازه ی خودش رشد کرده! حتما قدرت تشخیص داره و میتونه خوب و بد رو بفهمه! تا کی باید با امرو نهی به بقیه خوب و بد رو متذکر شد... شاید معیارهاش با من متفاوت باشه... چه دلیلی داره کاری رو که من لزوما بد میدونم اونم بد بدونه یا برعکس؟ تا کی ماها میخوایم برای همدیگه تصمیم بگیریم و معیارها و ارزش های خودمونو به خورد بقیه بدیم. شب بعد عین یه پسر خوب راس ساعت ۸ خودش خونه بود... شام رو خوردیم و بدون هیچ اتفاق خاصی فیلم نگاه کردیم و بعد خوابیدیم.

باورم نمیشد.. اونشب وقتی برگشتم سر ظرفا احساس میکردم ظرفا رو از یه وجب بالاتر میبینم :) بر خلاف تصورم اصلا با خواهرم سر تایم های چتش مرافه نمیکنیم ... هر وقت میام میبینیم عین عنکبوت روی کیبورد ولو شده و داره میچته تا میام جدی بشم خندم میگیره ....

قبلا هم از این حرفا زیاد شنیده بودم و زده بودم اما اینکه آدم در موقعیتش قرار بگیره و زمان عمل فرا برسه اونوقت داستان خیلی فرق میکنه.

یه بار توی ماشین با استادمون سر این موضوع بحث میکردیم که ادم موقع عمل دیگه نمیتونه زیاد به حرفاش پایبند باشه... یعنی وقتی بهش میگفتم برای همسر آیندم به اندازه ی یک انسان آزادی قائلم این حرفا رو بهم میگفت... منم البته قبول داشتم حرفاشو ولی در عین حال مطمئن بودم حتی موقع عمل هم میتونم همونطوری که دلم میخواد رفتار کنم...

 پ.ن: چقدر خوبه آدم دیگه نگران این نباشه که کم بنویسه یا زیاد و یا از چی بنویسه! چون دیگه خواننده ایی نداره! :)) آه ه ه دلم شکست!! ... دلم میخواد دوباره برای اینجا آرشیو بذارم، مثل دفتر خاطرات... کاش یه نفر از آسمون فرود میومد!