سلام.

خوبين؟ خوشين؟ اوضاع بر وفق مراد هست؟ اميدوارم که باشين و باشه!

ممممم .. اصلا يادم رفته چه جوری و از کجا بايد شروع کنم ....

همينو بگم که ماری هنوز نرفته يعنی شنبه ميره ... از روی دلتنگی واسه ماری نمينويسم!  بعدم اينکه اين چند وقته انقد بدبياری داشتم و انقد سخت گذشت که ميخواستم کله امو بکوبم به ديوار...

يه جايی خوندم نوشته بود معمولا همه ی بدبياری ها با هم بر سر شما نازل ميشن .... علتش هم اينه که زندگی مثل امواجه .... يکهو يه موج بد وارد زندگی ميشه و هرچی بدبياری وسختيه رو همراه خودش مياره .... و قسمت قشنگ ماجرا اينه که ميدونين اين فقط يک موجه و عبور ميکنه و ميگذره ... به قول خودمون اين يا اينها نيز بگذرد ....

يه جای ديگه يه چيز ديگه هم خوندم نوشته بود من از اول در مسابقه ی زندگی برنده بودم زيرا بين ۲۱۵ ميليون اسپرم، من انتخاب شدم!!

بذاريد اين يکی رو هم بگم پس: خوندم نوشته بود مردانی شجاع هستند و برای خانم ها مورد احترام و  تحسينند که بپذيرند عاشق شده اند. چون ميدونيد که از زمانی که مردی بپذيره عاشق شده و دری از درهای بهشت رو باز کنه!! در واقع درهای ديگه ی بهشت رو به روی خودش بسته! چون خانم های محترم و متشخص ديگه عمرا باهاش وارد مراحل پيچيده بشن به قول اون يارو ...  و اين اصلا برای مردهای طمع کارر چيز جالبی نيست!.... البته خب توی ايران که من ديدم اکثرا آقايون زود عاشق ميشن و عشقشون رو هم ابراز ميکنن و اين يک امتياز مثبته .. چه عجب!!  

حالا برسيم به موضوع بد بياری ها: خلاصه ميکنممممممم : شماره شناسنامه ام مورد داره و به دادگاه هم کشيده شد!!

اينجورياس..... جبستونو بکشممممم ... کسی حبس مبس ندارههههه؟ يه چندتا شعرم اماده کردم که يا روی تيفال بنويسم يا واسه جماعت قرائت کنم ....

قبل از عيد برای کارای گذرنامه ام رفته بودم (ديگه ماشالا خانمی شدم واسه خودم بايد گذرنامه تکی داشته باشم) آره تازه اونجا بود که متوجه شدم شناسنامه ام مورد داره ... يعنی شماره شناسنامه ام چون کمرنگ شده بود با خودکار پر رنگش کرده بودن ... و من اصلا نميدونستم که اين يک جرمه ... خيلی وقته به اين روز افتاده خيلی وقت که شايد دوران دبيرستانم، اما چون من از جريان اسناد دولتی و اين حرفا خبر نداشتم هيچ وقت بهش توجه نکردم ...

بعد حالا پر رنگ کردن شماره شناسنامه يک طرف .... در اصل خود شماره هم اشتباهی رخ داده بوده ... يعنی بنده که صاحب شناسنامه باشم تا همين پريروز فک ميکردم شماره شناسنامه ام ×۰*)× و حالا ميبينيم که نخير انگار ×۱*)× بوده! ( به اون صفر و يکی که زيرش خط کشيده شده توجه کنين)

بعــــــــله حالا خر و بيارو باقالی رو بار کن ... علاوه بر جرم دست بردن در اسناد دولتی منو متهم کرده بودن به تغيير شماره شناسنامه که از نظر دولت نتيجه اش ميشه سواستفاده از اسناد دولتی که همون شناسنامه باشه!

حالا منه بيچاره اولا که خودم شماره شناسنامه رو پررنگ نکردم ... ثانيا واقعا به دليل مبهم بودن شماره شناسنامه م تا حالا فکر ميکردم اون ۱۰ هست و نه ۱۱! .... ديگه هرچی توضيح دادم که بابا اين شماره ۱ به دليل پس دادن جوهر خيلی کمرنگ شده بود و فقط قسمت انتهاييش مشخص بود که به صورت صفر به نظر ميرسيد مگر اينکه خيلی دقيق ميشدی يا شناسنامه ی پدر و مادرم رو ميديدی تا ميفهميدی اون ۱ هست ونه صفر .... مگه کسی باور ميکرد؟ 

خلاصه هيچ کدوم از اين حرفا تو کت اينا که نرفت هيچ .. تازه توخونه چپ ميرفتن راست ميومدن ميگفتن شماره شناسنامه اتو خودت پر رنگ کردی!! حالا بماند که واقعا کی پر رنگش کرده بود  کم کم داشت باورم ميشد که نکنه خودم کردم و حتی يه شب نشستم حسابی به ذهنم فشار اوردم تا يادم بياد اما تنها نتيحه ايی که داشت اين بود که من هيچ وقت به ذهنم نرسيده بود که شماره شناسنامه ام رو پر رنگ کنم تا از ابهام نجات بدم همه رو! اگر به ذهنم ميرسيد شايد اينکارو ميکردم ولی خوشبختانه هيچ وقت ذهن من به اينجاها قد نداده بود ....

حالا باز خوبيش اين بود که مدارک تحصيليم گفته اهمو تاييد ميکرد؛ گواهی نامه ی پايان دوره ی  پنج ساله ی ابتدايی با همون شماره ی اشتباه يعنی ۱۰ ثبت شده ... بعد در دوره ی راهنمای با شماره ی ۱۱ و باز توی دبيرستان هم با ۱۰ ثبت شده و اين خودش نشون دهنده ی مبهم بودن شماره شناسنامه ام بوده که بقيه مثلا مسئولين دبستان و دبيرستان رو هم به اشتباه انداخته... و ثابت ميکنه که من قصدم تغيير شماره شناسنامه از روی عمد نبوده ....

حالا يه مشکلی که بود وقتی مدارکم -که طبق اظهار نامه ام نوشته بودم مدارک دوران دبستان و متوسطه با شماره ی شناسنامه ۱۰ ثبت شده- رو ارائه دادم باز مشکل اين بود که شايد من از دوره ی دبستانم همينطور شماره رو پر رنگش کردم ... چون به هر حال مشخص که نميشد کِی با خودکار پر رنگ شده ... در همين لحظه منگوله برگ برنده اش يعنی گواهی نامه ی دوران راهنمايی که با ۱۱ ثبت شده بود رو، روو ميکنه!

و همين گواهی ثابت ميکنه قبل از اينکه در شناسنامه ی من دست برده بشه به سبب مبهم بودن، شماره شناسنامه هم ۱۰ ميشد فرض بشه و هم ۱۱ و اگر از همون ابتدا دست برده شده بود توی شناسنامه ام در دوران راهنمايی برام ۱۱ نمينوشتند و  البته ثابت ميشد که شماره بيشتر شبيه ده بوده طبق اظهارات من که باعث شده هم در دبستان و هم در دبيرستان مسئولين و در نهايت خود من دچار اشتباه بشيم.

خب... تا اينجاش که بد نبود نه؟ ... اگه دست مامانی بود ميخواست همون جلسه ی اول از من اعتراف نامه ی کتبی بگيره که آره اقا من شماره شناسنامه ام رو از عمد به ۱۰ پر رنگ کردم و بعدم يک عالمه قسم حضرت عباس و دم خروس بزنم تنگش که به جان چارتا بچم و اينا اشتباه شده من غلط کردم و اين حرفا ... بعدشم اونا با يه اردنگی پرتم ميکردن بيرون و به عنوان مجرمی که دست در اسناد دولتی برده و بدتر از اون شماره ی شناسنامه اش رو تغيير داده يک جريمه ی سنگين و چه بسا حبس برام ميبريدند و شناسنامه ام هم المثنی ميشد!! ...

البته الانم هنوز چيزی مشخص نيست ... من هفته ی بعد بايد برم ببينم با نظری که داديار برای من نوشته قاضی هم موافقت ميکنه يا اينکه نه! اگر موافق باشه که من يه جريمه ی کوچيک بابت پر رنگ رنگ کردن شماره شناسنامه ميدم و شناسنامه م هم اصل خواهد بود اگر نه که هم جريمه سنگينه و هم اينکه شناسنامه المثنی ميشه ... که اين اتفاق همون اولم ميتونست بيوفته منتهی فرقش با اون موقع در اينه که حداقل من ديگه افسوس نميخورم چون تمام تلاشم رو کردم ...

آهان اينم بهتون گفته بودم که دو سه هفته ی آزگار رفتم واسه گواهی نامه و کلی اينور اونور زدم تا مدارکم قبل از عيد اماده بشه که برم واسه امتحان ايين نامه و شهری... بعد بهم خبر دادن شناسنامه ام رو افسر اينجا هم قبول نکرده؟! آی آتيش گرفتم ....

بدتر از اون من تمام طول عيد رو مريض بودم ... زرد شده بودم عين زرد چوبه! ... اول که دکتر احتمال زردی رو داد ... بعد با آزمايش خون متوجه شديم که کبدم ملتهب شده ... از خوردن همه تنقلات که محروم بودم هيچ ... بايد عيننننن چييی هم مايعات ميخوردم تا بترکم .... شکمم صدای شلپ شلپ ميداد ...

بعد از عيد که رفتم سر کلاسا تقريبا با همه استادا حرفم شد ... يکيشون که در کمال وقاحت ميخواست يک جلسه غيبت منو بکنه ۲ جلسه!! .... منم تا پای جون!! واسادم تا بهش ثابت کردم که يک جلسه غيبت داشتم ... اخه ازمايشگاه بود و اگه غيبتام ميشد ۲ تا خذف بودم ... بعدشم منو از کلاس ۷ صبح منتقل کرد به ۷ شب!!!

وايييييييييييی اين همه مصيبت؟!!  علاوه بر همه اينها دو عدد از بلاگرهای باحال وبلاگهاشونو تحت عناوين دو کلوم حرف حساب و نوشته های يک ادم ول معطل تعطيل کردن و بسی منو افسرده کردن:( ... خيلی لوسين! هرجفتتونننننن :((

پ.ن: تازه ميخواستم خلاصه کنم!  بقيه ماجرا رو، هم يادم نمياد هم از قصد نمينويستم که ديگه خيلی بهتون بد نگذره!!