منتور، اقامت، نمره ی زبان، تمپل ماسون های سرکوچه، کمیته سیصد و پیرمرد که یکریز حرف میزند… و حرف میزند! از هیجان توضیحاتش به نفس نفس می افتد!

 من اما بیخیال، گاه درگیر نئوکنسرواتیوهایش میشم، گاه یاد تقلید تیک هایش و دلقک بازی هایمان …  گاهی هم غرق در خاطره ایی دور فقط نگاه میکنم، چای میخورم، نارنگی پوست میکنم… 

از روزمرگی ها که بگذریم…  تقریبا چیزی تهش نمی ماند!  چند روزیست مستند های کاوش های کپلر رو برای یافتن سیاره ی شبیه به زمین دنبال میکنم، یک حس عجیب و آشنایی بهم دست میدهد، انگار که در سیاره ایی دیگر هستم، دور از تمام سال های عمرم، بعد مسافت های سال نوری را میسنجم و غرق لذت میشوم از اینکه فاصله ام با در خانه مان، خیابان دانشگاه، بوفه ی مدرسه، خیابان درختی که دیگر نیست و همه اینها فقط 15 ساعت پرواز است!  فقط همین…