بالاخره من اومدم :) اصلا کسی منو یادش هست؟ اصلا چیزی به اسم کسی هست؟ و خلاصه همون حرفای همیشگی تو مایه های هیشکی منو دوست نداره و اینا ...

ای بابا استخون درد گرفتم از بس ننوشتم ... چند بار اومدم آپ کنم هر دفه هم تا نصفه رفتم اما نشد که تمومش کنم... یه مدتی هم هست که من تصمیم جدی گرفتم برای آپدیت کردن حالا این پرشین بلاگ فیلم در آورده ...

بگذریم از این حرفا ... تو این مدت که نبودم انقدر اتفاق واسم افتاده که اگه بخوام بشینم مو به مو بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ  ... مممممم بذار از اونجایی شروع کنم که رفتیم داماش ... آره این انگار دورترین خاطره ست ...

آقا ما رفتیم داماش! ... خب؟ همین دیگه .... رفتیم داماش و جای شما خالی خیلی خوش گذشت ... یه جای دور افتاده و فوق العاده با صفایی بود، توصیه میکنم اگر گذرتون افتاد حتمااا برید ... مکان جغرافیایی دقیقش رو نمیدونم فقط شما رو همین بس که در قسمت شمالی کشور واقع شده بود! ... بعد از گذروندن یه گردنه ی بسیار خشک و بی آب و علف و تپه ماهوری به یه سری دشت های فوق العاده سرسبز و رویایی رسیدیم که من همیشه تو خواب و فیلم و عکسا میدیدم ... شدیدا هوس ببعی شدن کردم ... اتفاقا سوغات اونجا هم گوشت بره ی معرکه ش بود ... راه به راه گوسفندا رو به این چنگکا آویزون کرده بودن و داشتن پوست می کندن ...

قشنکترین قسمت سفرمون اونجایی بود که همه ریختیم پشت یه کامیون و یه مقداری از مسیر رو با اون طی کردیم ... آخه اتوبوس ما ولو بود و این ولو ها هم که میدونیند جاده خاکی رو نمیرن ... واسه همین یه مسافت حدودا ۸-۷ کیلومتری رو مجبور بودیم پیاده بریم و عزممون رو هم جزم کرده بودیم که بریم ... کوله ها بر پشت سوار و شیشه های آب و لیمونادها دستمون، نقاب ها روی سر و آماده ی یک پیاده روی چندین کیلومتری اونم از نوع سربالایی بودیم که یکی از این کامیون های کارخونه ی آب معدنی داماش ما رو تو این وضعیت دید و دلش به حالمون سوخت و سوارمون کرد ... آخخخخ زیر اون آفتاب داااغ با حرکت کامیون یه باددد خنک و شیرینی تو سرو کلمون میزد که حسابییی حالمون رو جا میاورد... این دفعه من برعکس دفعه ی پیش که رفتیم تور یه لباس گشاد قرمز تنم کرده بودم که باد از این آستینش میومد تو از اون یکی میرفت بیرون:) همین باعث میشد دمای عمومی بدنم زیاد بالا نره و بیشتر لذت ببرم از سفرم ...

داماش یه روستای دور افتاده و فوق العاده خوش آب و هواییه که حدود سال های ۴۲ اینا :) یه خارجی  ( فکر کنم یه آقای هلندی ) اونجا یک گیاهی رو پیدا میکنه که این گیاه فقط توی همین نقطه از جهان رویش داره به اضافه ی  یه قسمت کوچیکی از سنکران آذربایجان ... اسمش سوسن چلچراغه که اثر ملی طبیعیمون هم محسوب میشه .... سیستم اب و هوایی این منطقه فوق العاده خاصه ... یعنی طوریه که واقعا حس میکنی توی بهشتی :) ... یه مه رقیق با یه خنکی مطبوع جزء لاینفک صبح های تابستونی این منطقه ست  و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست!...

کارخونه ی آب معدنی داماش هم نرسیده به همون روستا توی مسیر قرار گرفته بود ...

اتفاق خاص بعدی اومدن ماری بود ... ماری الان حدود یک ماهه که ایرانه و علت اومدنش حتی خاص تر از خود اومدنش هم هست؛ برای عروسی برادرم اومد!! ... ۵ شنبه ی گذشته مراسم ازدواج برادرم بود ... جای شما خالی انقدر رقصیدیم که همه پا درد گرفتیم ... تا دلت بخواد مصدوم و مجروح و مفقود و اینا داشت این عروسی ... ماری که با اجازتون از بس ورجه وورجه کرد همون شب بهش امپول تقویتی زدن که از پا نیوفته ... خانوم عموم روز بعد از عروسی دوبار کارش به دکتر و بیمارستان کشید ... دختر دایی مامانم از پا درد مجبور شده بود ساعت ۷ صبح بعد از عروسی به صورت اورژانسی به بیمارستان بره و آمپول بزنه ... خود من پاهام انقدر ورم داشت که موقع راه رفتن مثل پیرزنا فریاد میزدم ... دلم میخواست یه جفت دمپایی از پر قو پام میکردم فقط ... ماری مثل شخ اسماعیل خدا بیامرز راه میرفت! :)) این شخ اسماعیل یه پیر مرد صد و اندیی ساله بود تو کوچه ی مامان بزرگم اینا که موقع راه رفتن قدمای خیلی کوتاه بر میداشت و پاهاش رو روی زمین میکشید این در حالی بود که پاهاش بیشتر از عرض شونه هاش از هم فاصله داشت! ... دیگه تصور کنید مدل راه رفتن این بنده خدا رو .... ماری دقیقا همون جوری راه میرفت!! ... آخه فکر کنید ادم ۴-۵ ساعت یه کله با کفشای پاشنه ده سانتی بخواد قررر بده و انواع و اقسام رقصا رو اون وسط اجرا کنه از عربیییی بگییییییر تا لامبادا و تانگو و کوفت و زهر مار همین میشه دیگه آخرش! از رو هم نمیرفتیم که ... از هر رقصی یه چشمه میومدیم بعد میزدیم تو فاز مسخره بازی و اینا .... چقدر خودمو خفه کردم قبل از مراسم این برادره برم یه رقصی چیزی یاد بگیرم نشد که ... البته همون بیتر که نرفتم چون میخواستم اسپنیش یاد بگیرم به دردم هم نمیخورد اولا یه همپای رقص میخواد که خیلی راحت نمیشه کسی رو که مثلا اسپنیش اونم با اهنگ دسپرادو بلد باشه پیدا کرد، چون خیلی باب نیست این رقص و آهنگ. ثانیا از اونش گذشته من کلاْ یه مدلیم؛ یه چیزی که بلت باشم باید به هر زور چپونی شده یه جا به مرحله اجرا درش بیارم اونوقت یهو میدیدی اون وسط با آهنگ بابا کرم اسپنیش میرفتم!!! فک کنننن؟؟ آهنگ بابا کرم با اون انعطافش و رقص اسپنیش با اون حرکات شق و رقش!!! والا دیگه ...

حالا این بین یک عالمه ماجرای دیگه هم داشتیم که مجال توصیفشون نیست ... از انتخاب و سفارش دوخت لباسسسس بگییییییر تا ارایش و غیره و ذالک .... روز بعد از پرو لباس منو خواهرم اومدیم خونه یه دل سییییر خندیدیم و گریه کردیم ... آخه لباسامون خیلی بد شده بود ... ماری هم تا دلت بخواد مسخرمون کرد و با مامانی به ریشمون خندیدن ...  اخه خودش لامصب از اونور لباس آورده بود واسه خودش ما شده بودیم مسخره چی با اون لباسای دوخته ندوخته و نصفه نیمه مون... اما بعد از این که لباسامونو گرفتیم پوشیدیم بابا میگفت عین سیندرلا شدین! :) .... آخ آخ توی آرایشگاه نمیدونی چه بساطی داشتیم ... یادته گفتم بابا یه مو مصنوعی داشت که همیشه تا از چمدونش درش میاورد ماری فرار میکرد تو اتاق درم قفل میکرد؟ ... حالا نبودی ببینی توی آرایشگاه یه مو مصنوعی به چه درازی رو سرش کار کرده بودن! :))) اونم از این چل گیساااا تازه ! :))))

یکی دیگه از اتفاقات جالبی که داشتیم رفتن به قلعه ی الموت بود ... این جریان مال قبل از مراسم ازدواج برادرم بود ... با یه تور دیگه که دختر عموم معرفی کرده بود رفتیم ... قلعه ی الموت برای کسایی که چیزی از حسن صباح نمیدونستن به قول خودشون فقط یه مشت سنگ بود اما برای منی که یک هفته از روزای عمرم رو با حال و هوای الموت و باغ هاش و حسن صباح گذرونده بودم یه چیز دیگه بود ... وقتی بعد از یه پیاده روی کشنده تو یه سر بالاییی فوق العاده پر شیب به بالای اون صخره رسیدم و داخل در ورودی قلعه قرار گرفتم انگار دنیاااا واسم یه رنگ دیگه بود ... در وردوی یه حالت غار مانندی  داشت که وقتی داخلش قرار میگرفتی یه باد فوق العاده خنک با درجه حرارت درست ۵ یا ۶ درجه پایین تر نسبت به سایر قسمت ها، حسابی حالت رو جا می اورد ...از اون بالا تموم دشت ها و خونه ها و صخره ها با شکل های خاص و تقریبا منظم زیر پات بودن! قشنگ ترین و خواستنی ترین منظره ایی بود که توی تمام عمرم دیده بودم، یه حس صمیمیت و دلبستگیی نسبت به اون جا داشتم که واسه خودمم تازگی داشت. اولین جایی بود که با وجود طبیعت تقریبا خشکش اونقدر مجذوبم کرده بود! و البته تنها جایی که حاضرم با خونه م عوضش کنم! ....از قسمت های دیگه ی قلعه چیز زیادی جز چندتا دیوار خراب باقی نمونده بود ... البته بیشتر اون چیزی که مونده بود مربوط میشد به قسمت های زیرین بنا که انگار داخل صخره حفر شده بود و اجازه ی ورود به عموم داده نمیشد ... بیشتر قسمت ها هنوز به طور کامل شناسایی نشده بود و در دست بررسی بود .... ۳۵ سال زندگی کردن توی این قلعه بدون ترک اون حتی برای یک روز! خیلیه هاااا! مثل این جلوه های ویژه انگار با قدم گذاشتنم رو صخره همه چیز پا گرفت و اون بنا دوباره برای من شکل گرفت و رفتم به اون روزها ... جز سر و صدای بچه ها صدای دیگه ایی نبود ... چه سکوت خواستنیی میشد که داشته باشی اونجا ... احساس میکردم منم مثل صباح توله جن*!! از همون لحظه ی ورودم حاضرم بقیه ی عمرم رو بدون ترک کردن اون مکان همون جا بگذرونم .... دارم با خودم فکر میکنم اگر وارد اهرام ثلاثه بشم چه حال و هوایی پیدا میکنم احتمالا همون جا خودم رو دفن میکنم با اجازت! :)

حالا هم که هر شب مهمونی دعوتیم! ای بابااااا شدم خیلی کار داره خیلی کار داررر به خدا!!!!  این یه هفته ی باقی مونده از اقامت ماری هم که شده قوز بالا قوز فقط باید اینور اونور بدوئه و چیزایی که میخواد رو آماده کنه که دیگه کم کم بارو بندیلشو ببنده و بره :( ....

دیروز رفتم کتاب خونه ثبت نام کنم که متاسفانه از وقت اداریشون گذشته بود! ثبت نامم نکردن فقط یه نگاهیی به قفسه های کتابش انداختم ... ای بدک نبود... یه مشت کتاب جغرافیا و زمین شناسی و فیزیک و شیمی رو نشون کردم که برم بگیرم این یک ماهه باقی مونده تا کلاسا حسابی خودم رو گرم کنم واسه درس و مرس! ... راستی معدلم شده ۱۸ و خورده ایی!!! فککک کننننننننننننننن؟!!! :)

* عجب جونوری بوده این حسن!

پ.ن: تازگیا من یه چیزی رو کشف کردم؛ ... عاشق درسم!!! عاشق دونستن!!! والا!