... و اين صدای منگوله ی هميشه برنده است که به چشم شما ميرسه !!!

۱) يوهووووووووووووووووووووووووووووووو بالاخره کار شناسنامه ام داره به خيرو خوشی تموم ميشهههههههههههههههههه .... بابا حق بگيررررررر...... دادگاه برووووو.... وکيلللل... قاضيييی... همه فن حريففففففففففففففففف!! همه اينا خودمم هااااا :) ...

البته خب يکم الان اين شور و هيجان اغراقه ... من دارم صحنه ی زمانی که فهميدم کارم رديف شده رو براتون بازسازی ميکنم ... وگرنه که الان عين يک عدد مربای آلو نشستم و می تایپم جاست ... بدون هيچ احساس خاصی... زيرا اين قضيه مال چند روز پيشه و من فرصت نکردم اينجا منعکسش کنم!!

۲) مورد دوم که مقدم بر مورد اوله رفتن ماريه ..... الهيييی :( جاش که اينجا خيلی خاليه .... من هر دفه ميام خونه ديگه ماری رو نميبينم که عين مصدق زير پتو خسبيده باشه و گوشی هم دستش ... بعدش من ديگه به کی هی غر بزنم که تلفنو قطع کن ميخوام به نت وصل بشم :(

۳) اون روزی من و دوستم رفتيم کتابخونه ی دانشگاه که يه چندتا فرهنگ نامه بگيريم يه دوتا لغت رو توش پيدا کنيم و در فرهنگنامه های مختلف با هم مقايسه اشون کنيم ... خانومه يه لغتنامه بهمون داد بعد رفت که يکی ديگه هم بياره ... در همين زمان از ما پرسيد که اونی که دستتونه اسمش چيه که من يکی ديگه بيارم همون نباشه باز .... بعد ما هم يه خورده اينور اونورش کرديم ... و سپس با تحمل رنجی بس عظيم تونستيم اسم کتاب رو بخونيم: کگلمنو هی !! يکم به دوگولم فشار اوردم ببينم ترم پيش که ادبيات پاس کرده بودم در قسمت زبان فارسی آيا از همچين لغتنامه ايی نام برده شده بود؟ ديدم چيزی به ذهنم نميرسه گفتم ايول کتابخونه ... لابد اين عتيقه است .... در همين حين خانومه که سرخ و سفيد و اينا شده بود اومد نزديک ... فک کردم لابد شب ادراری داره خودشو خراب کرده ترسيده ما فهميده باشيم که هی رنگ عوض ميکنه .... خلاصه اومد جلو کتابو ازمون گرفت همونطور که خودشو سفت و سخت کنترل ميکرد گفت اينايی که شما خوندين و رمزيابی کردين حروف اول کلماتی هستن که تو اين جلد لغتنامه موجود ميباشد .....  اسم اين کتاب لغتنامه است!! بعد سه تايی ترکيديم با هم ....

۴) اخباری علمی: ما هنوز کتابای اين ترم رو نخريديم... حالا دوستم به فک و فاميلشون سفارش کرده که رفتن انقلاب بخرن بيارن چون ما نه حوصله اشو داريم و نه وقتشو!.... سه شنبه ی ديگه امتحان ميان ترم معارف داريم! ااووووووه حالا تا من کتابشو بگيرم و ورقاشو عادت بدم که به يه حالت نيمه باز واسن ميشه آخر ترم ...... ديگه اينکه هيچ کدوم از درسا رو بلد نيستم .... البته سر کلاس خوب گوش ميدماااا .....

۵) اخبار خاله زنکی: اين پسرای دانشگاه ما جملگی لر و آبادانی تشريف دارن!! جديدا که يه خورده تابستون شده و آفتاب در اومده همه از دم عينک آفتابی ميزنن حتی تو سلف! ( اين قسمت آبادانيتش) ... آخ اگه بدونين چه کيفی هم ميکنن ... مثلا يکيشون عينک زده واساده جلو اون يکی و داره بهش آمار ميده بعد خيلی ريلکس برميگرده طرف تورو نگاه ميکنه و سر تکون ميده ... دوباره اون يه چيزی میپرسه بازم اين لره عينک به چشم ريلکسانه برميگرده نگات ميکنه و سر تکون ميده! چرا؟ چون پديده ی عينک رو به همراه داره ... و نميفهمه که با عينک آفتابی فقط بايد چشمش بچرخه نه اون کله ی بی بارتش .....

يا مثلا نشستن با عينک زل ميزنن بهت، بعد تو هم اصلا نميدونی که يکی زل زده ... يهو که برميگردی سمتشون انقد هول ميشن که يادشون ميره عينک دارن و همه چيز مخفيانه صورت گرفته! سريع کلشونو ميچرخونن يه طرف ديگه!! ما به اين ميگيم لريت نهفته! چون تو اين مورد برخلاف قبلی طرف يک مقداری عقلش ميرسه و وقتی ميخواد چشم چرونی کنه کلشو نميچرخونه فقط چشاشو حرکت ميده تا زمانی که لو نره! فک کنم اينا عينکاشونو بردارن چشاشون کلی ماهيچه ايی شده با اين ورزش چشم چرونی از پشت عينک!:) ( لازم به ذکر است اخبار فوق تجربيات شخصی منگوله نبوده و نميباشد بلکه با همکاری های دوستان گرد اوری شده)

۶) بهشت گم شده ی کوچک! که ميگن يعنی همون مغازه هه تو خيابون وليعصر که يه عالمه وسايل خوشگل ميفروشه، انقد چيز ميزای خوشگل سنتی و غير سنتی داره که ادم دلش ضففففففففف ميره فقط ... به دوستم ميگم کاش اين مغازه با همه اجناسش خونه ی من بود.... يه دستبند نقره هم از اونجا خريدم ۲۵ تومن که همون دستبند در ابعاد يک هوا بزرگترش توی گلستان هست ۵۰ تومن

تازه ميخوام يدونه از اين کيف گليمی ها هم بخرم، احتمالا فردا ... الهی قربونشششش برممممممممممممممم.

۷) ما اعضای خانواده ی منگوله ايی دلمون واسه ماری تنگيده  اين حرف همه ی خانواده ميباشدددد هااااااا .... وگرنه که من اونقد دلم تنگ نشده که بخوام اينجا منعکسش کنم :(

۸) اين بابای من يک عده انسان همکارش رو اسيييير کرده آورده تو اون باشگاهی که خودش ثبت نام کرده ثبت نوميدشون تا بازوهاشونو ور بياره!!!... اولندش که اين جنابان همکار تو رودرواسی گير ميکنن و ممکنه از قيمت باشگاه راضی نباشن ... ثانيا حالا علاوه بر مامانم که بابامو خيلی وقتا به خاطر علاقه ی بيش از حدش به ورزش تحريم ميکنه حالا اون خانوما هم احتمالا به جرگه ی تحريم کنندگان شوهر خواهند پيوست و شماها که شوهر هستيد به زودی بيچاره ميشيد زيرا که طبق يک اصل زيست محيطی اين عامل به زودی اپيدمی خواهد شد...... پس هرچه زودتر زناتونو طلاق بديد يا اينکه اصولا زن نسونيد چون زن يک موجوديه که همش بهت ميگه نرو ورزش!!

۹) شب خوش  ... ( با اين لبخند مليحی که به روتون زدم حتما شب خوشی خواهيد داشت )