منگوله

   

 

       عطر نرگس، رقص باد

  نغمهء شوق پرستو های شاد

 خلــوت گرم کبوترهای مســــت

   نرم نرمک میرسد اینک بهار

       خوش به حال روزگـار

 خیلی کلیشه ایی شد؟ دلم خواست، این تقریبا بهترین چند خطی هست برای خوش آمد گویی بهار که تا حالا دیدم. و در ضمن تنها اس ام اسیه از اس ام اس های تبریک پارسال که نگه داشتم ... و چقدر تاثیر گذار بود برای من، کاملا حس و حال اون روزها رو همین چند خط به معنای واقعی کلمه توی رگ هام به جریان میندازه... اون قبل تر ها که بچه بودم همیشه نزدیک بهار که میشد میرفتم توی باغمون و با لذذذتت اون بوی مخصوص بهار رو می بلعیدم ... هر سر شاخه ایی که جونه زده بود رو می بوسیدم! بخدا! ... البته همه ی این کارها در خلوتم صورت می گرفت ... از همون بچگی من خل بودم ... الان دیگه باغی وجود نداره ... شده یک منطقه ی مسکونی صنعتی ... در هم و قاطی پاتی ..  و تا دلت بخواد شلووووغ !... چند روز پیشا که رفته بودم فقط علف های جلوی در باغ اجازه ی رشد پیدا کرده بودن، اون قدیما باغ ما پر بود از درختای جور واجور ... حتی درخت بلوط هم داشتیم! با چوب سرخ :) بزرگترین درحت گردوی ما ته باغ بود، با درخت های گوجه سبز... اصلا ته باغ یه صفای دیگه داشت ... عین این جنگل های حاره ایی شلوغ و پر شاخ و برگ بود، درخت تبریزی با اون تنه ی سفیدش لابه لای یه مشت درخت دیگه که شبیه نخل بودن اما با طراوت تر و البته نازکتر  :) ... پشتش منظره ی کو ههایی با قله های برفی بود ... 

سمت راست باغ بیشتر درختچه بود، انار و سماق و غیره ... یه آلونک هم بیخ دیوار بود که کنارش یه درخت گردوی نسبتا بزرگ دیگه بود ... تو این قسمت من بیشتر منطقه ی سماق ها رو دوست داشتم :) درختای سماق اونطرف سر شاخه هاشون طوری بهم گره خورده بود که وقتی میرفتی توش حس میکردی وارد یه غار گیاهی شدی :) ... اونجا همیشه بهترین مکان بود واسم چون توی خاله بازی ها به عنوان خونه ی من انتخاب میشد :)) ... خیلی بامزه بود وقتی واردش میشدی فضاهای خالی حفره مانندش این امکان رو بهت میداد که خونه ی خیالیت رو به قسمت های مختلف نشیمن و پذیرایی و غذا خوری و از همه مهمتر چندین اتاق خواب تقسیم کنی ... عین این موشا :) خط تقسیم هر قسمت هم  میشد شاخه های آزاد سماق که به زور گیر میدادمشون به یه جایی از درخت روبرویی!! ... میگفتم مثلا در این قسمت بسته ست!! :)) 

قسمت انتهایی سمت چپ باغ که اتفاقا استخر هم اونجا واقع شده بود بیشتر توش قارچ و این حرفا میشد  پیدا کرد با یه سری گیاه دیگه به اسم شنگه! و قازیاقی (؟)  :))، گیاهای چوبی کم بودن، پشت استخر یه درخت انجیر بزرگ بود که من همیشه واسش اون آهنگ فرامرز اصلانی رو میخوندم که توش درخت انجیر داشت! :) اصلا یادم نیست چی بود .... درست کنار استخر هم یه درخت گردوی دیگه بود که از وقتی یادم میاد اون درخت خشک بوده، الان دیگه اثری از آثار هیچ کدوم نیست ... قسمت جلویی باغ بیشتر درختای خشک و بریده شده قرار داشتن .. یه درختی اون قسمت بود که خیلی دوستش داشتم، تو اونم میشد خونه سازی کرد :)) ... همون موقع ها اونجا یه بنایی ساخته شد و کلا تفریحات اون سمت باغ تعطیل ....

و دیگه میون باغ هم که تا دلت بخواد درخت گلابی عین مور و ملخ ریخته بود! ... درخت سیب گلاب و گیلاس هم گاهی بینشون دیده میشد ... یه درخت گردو ی بچه سال! هم اون وسطا بود که برادرم تصاحبش کرده بود!! یه دفه هم دختر عموم از بالای اون افتاد و جفت دستاش شکست!! :))

باغ ما یکبار سوخت! ... بعد از اون فقط قسمت های انتهایی اونم نصفه و نیمه باقی موند ... من تا همین چند سال پیش به شدددت از آتیش می ترسیدم :(

ای بابا چه نوستالوژیی منو گرفت :) .... امسال که هنوز بهار از راه نرسیده اینجا! مخصوصا با اون بارش شدید برفی که این یکی دو روز اتفاق افتاد .. البته جوندار نبود ولی خیلی داشت خودکشی میکرد .. به قول مادربزرگ مادرم زمین دیگه نفس زده ننه سرما ... جمع کن بند و بساطت رو :)  

به هر حال که سال نو مبارک ... امیدوارم سال خوبی باشه، پربارتر از پارسال ...

سالی که گذشت نه میتونم بگم بد بود و نه خوب ... هرچند اگر بخوام تجربه های تلخم رو بشمارم قطعا باید نتیجه بگیرم که یه سال گند و مزخرف رو گذروندم ... اما به هر حال زندگی هر لحظه پیچ و خم داره ... شادی داره غصه داره غم داره! :) .... و تجربیات! آدم وقتی به اونها نگاه میکنه می فهمه که ... میفهمه که باید بفهمه! :)

سال پیش که اولش با یه مریضی کوفتی شروع شد ... بعد خواهرم رفت ... شناسنامه ام المثنی شد ... مادربزرگم فوت کرد ... تو رفتی ... دعوای دانشگاه ...  بعدشم دیگه روزمرگی ها ... بذار ببینم اتفاق خاص دیگه ایی نیوفتاد؟ ... نه دیگه، اتفاق  جالب و تاثیر گذاری هم نیوفتاده که بخوام بگم ... نگین چرا همش بدبختیا رو شمردی ... اگه اتفاق خوبی سراغ دارین بگین؟ ... آهان گواهی نامه م رو یه ضرب گرفتم! ... آخی :)

دیشب شمع روشن کردم که به سبک گذشته گان این آخر سالی افکار منفی رو در شعله ی آتش شمع بسوزونم و دود کنم بره هوا! حالا فکر نکنین الان با یه کله ی کز کرده رو آتیش طرفین ... وقتی شمع رو روشن کردم و چراغ رو خاموش کردم یه حس خوبی بهم دست داد ... چه آتیش مظلومی بود شعله ی شمع ... عوض اینکه چیزی رو بسوزونه تاریکی ذهنم رو مثل تاریکی اتاق رویایی میکرد :) ... منم اصلا وحشت نمیکردم از مواجه شدن باهاش ... حس میکردم اون بیشتر از من میترسه! خلاصه که یه قدم من ... یه قدم اون ... یه دل از من یه دل از اون، اومد جلو و کلی با هم اختلاط کردیم :) ... دیدم عوض اینکه بسوزونمش بهتره بهش اجازه ی ابراز وجود بدم چون متوجه شدم همچین پربیراه هم حرف نمیزنه بنده خدا ... افکار منفی من هم زاده ی شرایط و محیطند! بی هیچ تقصیر و گناهی... و البته خجالت زده از موجودیتشون! در حالی که خودشون به خودی خود هیچ دخالتی درش ندارن! رابطه ی علت و معلولی رو میگم... واسه همین بود که دیدم به جای اینکه بسوزونمشون بهتره نوازششون کنم و بپذیرمشون و سعی کنم یه مسیر ویژه هم بهشون اختصاص بدم که اولا هوس سرکشی به سرشون نزنه و دوم هم اینکه یاد بگیریم هر کنشی واکنشی در پی خواهد داشت ... بهر حال مرسی شیوه ی دلپذیری بود و البته خیلی تاثیر گذار ... 

 خلاصه که سال نویی احساس میکنم سال خوبی خواهد بود مخصوصا اینکه با یک تولد دوباره همراه شد :) ... تورو به اون موتون قسم بیاین سال نویی جاری باشین ... انقد روی فرقه ها و افکارتون دکمه ی استپ رو نزنین ... بالا والا به خدا اگه آدم زرنگ باشه باید از هر کدوم یک توشه ی راهی برگیرد و بزند به چاک جعده! :) ...


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ , سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

بی فایدست ... من امروز درس بخون نیستم! خیر سرم میخواستم  بشینم درسی که فردا قراره سر کلاس به صورت کنفرانسی و سوال و جوابی برگزار بشه رو یه نگاهی بندازم ... نه اینکه از اون دقیقه نودی ها باشما ! دیدم امروز که کلاس ندارم بهترین فرصته واسه جویدن جزوه، اما امان از دوست ناباب ....

زنگ زده میگه پاشو راه بیوفت بریم که زرتشتیا نمایشگاه زدن ... من که خودم اهل این جنگولک بازیا نیستم اما دیدم بد هم نیست واسم، هم با فرهنگ ایران باستان آشنا میشم هم یه وقت دیدی یه حرفی اون وسط مسطا زدن بدرد ما هم خورد ... هم فاله هم تماشا ... خلاصه صبح پاشدم شال و کلاه کردم با یه من ریمل به مژه هام! ( این بعد قضیه خیلی به چشم میومد) راه افتادم که برم ....

خوب بود، یعنی بعضی وقتا مسیری که طی میکنی بیشتر از خود مقصد برات مفید و لذت بخشه ... و مسیر ما هم مزین شده بود با همراهانی که اجازه میدادن محکشون بزنی و البته پا به پات میومدن و محکت میزدن ....

یکی از همراهامون خیلی قربون صدقه ی این زرتشت خدا بیامرز میرفت ... گویا تمایل و علاقه ی شدیدی هم به این آیین داشت ... برام خیلی جالب بود با یه دقت و حوصله یی در مورد رسوماتشون میپرسید و گاهی وقتا شفافتر از خود مسولا توضیح و تفسیر میداد که آدم انگشت به دهن میموند، کم کم وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم مثل خیلی های دیگه دچار این توهم شده که مرغ همسایه غازه! ... یا میگن اواز دهل از دور خوش است و اینا ... سوار ماشین که شدیم رو به جمع گفتم آیین جالب و سرگرم کننده ایی دارند و بهترین بعد قضیه ش اینه که خوشبختانه یا به قدرت نرسیدن یا اگر رسیدن موندگار نشدن که مسموم بشن! ...

کاملا نکته ی نهفته در عمق مطلب رو گرفت و دنبالش رو هم گرفت اتفاقا .... واسم توضیح داد همین آیین اهورایی هم کم سر مردم بلا نیاورد ... اطلاعاتش خیلی کامل بود اما بهر حال چیزی که آدم تجربه نکرده باشه همیشه یه جذابیت فریبنده یی داره که حتی اگر با تمام زوایای سیاهش هم آشنا باشی اما چون تجربش نکردی و از یه طرف عوامل نامساعد محیطی بهش بیشتر جلوه دادن و از طرف دیگه فرصت بروزش هیچ وقت مهیا نشده عین یک گنجینه ی دست نخورده و محفوظ، خیالش سر به سرت میذاره ... خیال اینکه اگر این نبود و آن بود چه ها که نمیشد! ...

بهش گفتم خدا رو شکر کن آیین مقدست در لفافه موند و تقدسش رو حفظ کرد، اما امان از روزی که بر مسند قدرت بشینه اونوقت ببین همین آیین به ظاهر پاک و آسمانی چی به روزگار آدم میاره ...

حرف زیاد زدیم، میگفتیم از تعصبات بیزاریم و گهگداری یک گریزی به تفکرات و تعصبات تحمیلیمون برای همیدیگه میزدیم :) نهایتا وقت ناهار به معرفی کتاب گذشت و قرار شد یکی دوتا کتابی که به نظرش محشر بودن رو برام بیاره تا بخونم و شاید از نظر اون رستگار بشم. بین خودمون بمونه اما این مراحل برای من طی شدست، دوست ندارم دوباره برگردم سر پله ی اول، ولی مطمئنا کتابایی که ایشون معرفی کردن ارزش خوندن و لذت بردن رو دارن  ...

چند روز پیشا سر کلاس جامعه استاد از فرهنگ های مختلف حرف میزد و میخواست یه جورایی گلوبالیزیشن رو به خورد ما بده، پرسید در مقابل فرهنگ هایی متفاوت و تفکرات دیگران چطور باید رفتار کرد؟ آیا به صرف اینکه برای ما غیر قابل هضم هستن باید روشون خط بطلان کشید؟ خب سوال خیلی پیش پا افتاده ایی بود... من گفتم نه استاد! پرسید خب پس چیکار باید کرد؟ گفتم درک!! یهو کلاس منفجر شد از خنده! منم البته خندیدم، خیلی بیشتر از بقیه خندیدم ولی نه به اون دلیلی که اونها میخندیدن! خنده ی من بیشتر به خاطر این بود که تو اون شرایط همکلاسیهام دقیقا حالت دهاتی هایی رو داشتن که به چیز عجیبی برخوردن و ساده ترین راه رو انتخاب کردن در مقابل: کلنگ به دست واسادن و شکم رو جلو دادن با دهن باز هاهاهااا میخندن به چیزی که نمیدونن چیه ... نمیدونم این تصویر چرا اومد تو ذهنم!!!

استاد هم بیکار ننشست، یه خورده عرض کلاس رو قدم زد و لبخند به لب پرسید چرا؟ گفتم برای احترام گذاشتن! دوباره پرسید فی البداهه گفتی یا فکر کرده بودی روش؟!! ... گفتم شاید زیادی کلی جواب دادم استاد، گفت منم همینجوری درس بدم؟! گفتم کار ما راحت تر میشه :) ... بحثو عوض کرد ...

ولی از شما چه پنهون وقتی داشت در مورد فرق توسعه ورشد حرف میزد یک شیرین کاریی کردم که خودم حظیدم! نمودار توسعه رو کشید و پرسید نمودار چیه اون وسط من هوار کشیدم توسعه! گفت پاشو بیا رشد رو بکش! آقا رفتم کشیدم یه جاهاییش رو هویجوری کشیدم یه جاهایش رو هم میدونستم چی به چیه! زد و اون جاهایی که علی اللهی! کشیده بودم هم درست از آب در اومد استاد سه دفه سفت و سخت فرمود: مرسیییی!  یک ذوقیییی کردم که کم مونده بود بپرم در آغوش بگیرمش و زار زار اشک شوق بریزم!! ...

مرد نازنینیه، یه جورایی منو یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم میندازه؛ ادا اطواراش، راه رفتنش، قالب صورتش ... اما امان از نمره هایی که میده! دااااغ میکنه آدمو! ....

آخخخخ جیگرممم میسوزه هنوز از یاد آوریش! دوسه روز پیش تا اعماق ته وجودم کنف شدم طوری که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه اما انقدرررر ضایع نشم! بابا من چمیدونستم اتوبوسی که دم خونه ی ما هست هم قیمتش شده صد تومن! چند روز پیش با دوستام رفتیم هفت تیر رو یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره یادمه با اتوبوس رفتیم و بلیط هم دادیم ... حالا ... آقا بعد عهد چوقی اومدم با اتوبوس برم دانشگاه سوار که شدم دیدم کسی نیومد بلیط ها رو جمع کنه .... گفتم لابد مناسبتی چیزیه و دولت یه امروز اتوبوس رو مجانی کرده! بعد موقع پیاده شدن برای اولین بار در طول دوران رفت و امد اتوبوسیم تصمیم گرفتم بلیط رو ندم و با خودم فکر کردم: به جهندم حالا که اون فکرش نیست من چرا گریبان پاره کنم واسه یه بلیط، نمیدم اصلا! به مرگ خودم اولین باری بود که یه همچین فکری به سرم زد قبلا حتی اگر بلیط رو هم بنا به دلایلی یادم میرفت بدم پاره میکردم میریختم دور، بخدا راست میگم اینجوری نیگام نکنین من خیلی مثبت تشریف دارم تو برخی امور .... خلاصه پدید آمدن این فکر پلید همانا و ضایع شدن به طرز کشنده هم همان .... از عرض خیابون که رد شدم متوجه شدم یارو راننده اتوبوسیه هی بوق میزنه! محل ندادم گفتم لابد دوستشو دیده دارن با هم سلام علیک میکنن! دیدم نخیییر ول کن نیست! سرش رو از پنجره اورد بیرون هواااار کشید که خانووووووم کجا میری بیا کرایتو حساب کن! منم مات و مبهوت از این همه کنسی یک راننده ی دولتی رفتم جلو بلیطم رو در آوردم دادم دستش، پسم داد گفت این چیه خانوم میشه صد تومن اگه بلیط بود که صدات نمیکردم!!!! داشتم میمردم از خجالت! آخه چرا منننننن؟ من که انقدر مقید بودم حالا به خاطر یه شیطنت کوچولو باید اینجور ضایع میشدم جلو آبی و خاکی؟ میدونم دیگه ... حالا همه اونایی که تو اتوبوس بودن به اضافه تموم افرادی که از اونجا رد میشدن چه پیاده و چه سواره با خودشون گفتن این دختره از اون دله دزدای مفت خوره دودره بازههههههههه! :(((  خدایاااااااااااا خیلی نامردی بوددددددددددددددد :((( بخدا من هیچ وقت بدون بلیط سوار اتوبوس نمیشمممم شما که باور میکنید؟ :(

بابا من خیلی ولخرج شدم .... بی ضابطه دارم خرج میکنم و هیچ به فکر تمرین قناعت و این حرفا نیستم! گور بابای قناعت، به قول گیسکی آدم باید خرج کنه چون بازم میتونه در بیاره! حالا منم که چقدر منبع در آمد دارم جز جیب پاپی ! ... ( الان که اینا رو نوشتم انگشت سبابه م (؟) به انگشت شصتم چسبید و بقیه انگشت ها هم با حفظ فاصله ی مناسب روی هوا موند ... ای بابا دردسرتون ندم؛ تریپ افه!)

حالا .... جونم براتون بگه که منو دوستم تصمیم به رستوران گردی گرفتیم .... یعنی روزایی که ناهار رو باید توی دانشگاه  سر کنیم عین این مامورای تعزیرات ( آره؟) راه می افتیم هر دفه میریم یه رستوران جدید برای کشف طعم ها و مزه های مختلفی که بکار برده میشه و سوکمندانه! انگار همشون رو از روی هم کپی کردن، حالا با کمی تفاوت در کیفیت ... موقع رفتن میز ما و صورت حسابمون خیلی دیدنیه! یعنی درییییغ از یه دونه یه قرونی که به عنوان دستخوش واسه این گارسونا بذاریم ... میبینی صدتومنی و بیست و پنج تومنی و اصلا پنج تومنیه که روی صورت حساب گذاشتیم برای اینکه مبادا یه قروون از اونی که توی صورت حساب اومده بیشتر باشه! فلسفه مون هم برای این عمل شنیعععع اینه؛ ما که دیگه اینجا نمیایم!! ....

اما تو همه رستوران ها و اغذیه فروشی! ها و اینایی که رفتیم بیشتر از همه از سارا شاکیم!  اونجا پاتوق بچه های دانشگاه ماست، یعنی موقع ناهار که بری شاید تک و توک میزای متفرقه ببینی ... یه بار ما تصمیم گرفتیم به جمع هم دانشگاهییون بپیوندیم ببینیم چطو میشه ... سه نفر بودیم، دو نفرمون سفارش پیتزای مخصوص داد یک نفر هم سالاد بار ... ازمون پرسیدن سر میز چند نفریم گفتم سه نفر، گفت پس سالاد بار بهتون نمیدم! گفتم وا! برای چی؟ گفت چون سه نفر هستین پول یه نفر رو میدین و سالاد بارمون رو اندازه سه نفر میخورین! داشتم شاخ در میاوردم گفتم آخه مگه ترکیدیم؟ ما دوتا هم پیتزا مخصوص سفارش دادیمااا! گفت الا و بلا که نمیدم!  گفتم چرا نمیمیرین شما با این سالاد بارتون؟....

وای من عاشق تست کردن و جور کردن مزه های جدیدم، واسه همینه انقد از این دختره یانگوم خوشم میاد:) ... فکر کنم اگه یه شوووَورِ شکمو گیرم بیاد خوب بتونم رگ خوابش رو تو دست بگیرم :)

پ.ن: وااااای دعا کنید این برنامه کیش ما با دوستان ردیفففف بشههههههه، همین الان دوستم زنگ زد خبرشو داد، خیلی خوف میشه اگه بشه .... 

پ.ن: میخواستم از دکوراسیون جدید خونه و اینکه مامان چه بلایی سر خونه آورده هم بنویسم اما دیگه وقت نمیشه میخوام درس بخونم آخهههه ... تازشم تا همینجاشم خیلی طولانی شد ....

پ.ن: من توی رستوران مثل همیشه انقد جلومو کثیف کردم که بیا و ببین ....


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥

 

این کفترایی که مامان براشون دونه میریخت شدن سرگرمی من این روزا .... اولش از اینکه میدیدم با چه ولعی دونه ها رو میخورن لذت میبردم ... کم کم تعدادشون زیاد شد ...پرنده هایی که توی نوبت های مختلف میان همونایی نیستن که قبلا اومده بودن، گروه های مختلفی از این خوان نعمتی که براشون چیدیم مستفیض میشن :) ... گاهی میشه مثلا از وقتی که میان تا وقتی که آخریشون بپره من دستمو زدم زیر چونه مو ودارم نگاشون میکنم ... بامزه ان ... بعضی وقتا با هم دعوا میکنن ... البته مامان برنج و دونه ایی که براشون میریزه اونقدر زیاد هست که به همشون برسه و گاهی هم نخورده باقی میمونه ... منتها بعضی وقتا بعضیاشون رگ قلدریشون ورم میکنه و میخوان سربه سر هم بذارن ... مثلا اونروز یکیشون با قلدری تموم کوچه ی خوان نعمت رو به روی بقیه بسته بود و با نوک زدن از خاطی ها پذیرایی میکرد :) یه کارای بامزه ایی میکرد آدم دلش میخواست بگیره تو دستش بچلونتش پدرسوخته رو ... مثلا با اینکه غذاشو خورده بود و سیر شده بود اما اجازه نمیداد بقیه بیان جلو ... هر از  گاهی تفننی دونه ها رو با نوکش پخش و پلا میکرد و میریخت پایین و خلاصه حیف و میل میکرد به هر شکلی ... فرم قلچماقی هم راه میرفت در ضمن؛ یعنی اینجوری که بالاشو دور از بدن نگه میداشت و یه فر کوچولو هم تو گردنش داده بود که سرش رو بیشتر به جلو متمایل میکرد :) ... اصولا انگار ضعیف کشی یا خیلی از خصلت های دیگه که مشاهده میکنیم با تار وپود هستی چفت شده ... چی میگفت این مکتب اقتصاد نو؟ جهان چهارم؛ جهانی که تولید و توزیع توش به توازن رسیده باشن! واقعا یه همچین جهان آرمانیی در صورت تحقق میتونه به داد بشر برسه؟ ... آخه این فرضیه بر این  اساس استواره که انسان در اصل و ماهیت خودش یه موجود هماهنگ، نوع دوست و صلح دوسته، اختلافاتش عارضیه! ناشی از کمبود مواد اقتصادی برای ادامه ست ... یک فرضیه ی اقتصادیه و بطبع همه چیز رو در اقتصاد خلاصه میکنه دیگه .... اما گذشته از اون یه ایراد عمده ایی که داره اینه که خیلی ناشیانه انسان رو از طبیعتی که زاده ی اونه جدا میکنه و یه حالت تقدس افراطی بهش میده که عموما با این جمله تکمیل میشه:«انسان اشرف مخلوقات است» ... من به این جمله فکر کردم و هیچ وقت نتونستم بفهمم از اشرف مخلوقات بودن چطور میشه این تفاوت فاحش رو در اصل و ماهیت نتیجه گرفت ... همه اینها حرفه ... به نظر من تنها فرق آدمیزاد با حیوونها در پیچیدگی رفتارهاشه .... و عقل ...  چیزی که به عنوان عقل ازش یاد میکنند هم از این قاعده مستثنی نیست ...همین عقل در در یک هرم تکاملی از پایین به بالا در راس بیشترین پیچیدگی رو داره که مربوط به انسانه ... ولی حتی اون هم در ماهیت خودش اصیل و بی نقص نیست که اگر بود اتفاقی به اسم خطا رخ نمیداد ...

نمیدونم ... حس میکنم خیلی چیزها توی ذهنم عوض شده ... خیلی از تفکراتم پوسته ی قدیمی که یه روزی به نظرم براشون بهترین و برازنده ترین بود رو دیگه تحمل نمیکنند، چندروز پیشا توی کتابفروشی دنبال اون کتابی که آفساید معرفی کرده بود میگشتم. چی بود اسمش هرچی فکر کردم یادم نیومد! به فروشنده گفتم دنبال یه کتابی میگردم که اسمش شامل این لغات باشه؛ بزرگ، فکر؟ ذهن یا شایدم مغز؟ مغز بزرگ، دارین؟ گفت ذهن برتر؟ گفتم نه! گفت جادوی فکر بزرگ! گفتم آره فکر میکنم، دوتا قفسه رو نشون داد گفت اگه باشه باید تو اینا پیداش کرد ولی هرچی گشتم نبود :(... یه جایی خوندم دومین تغییر شگرف اگر در انسان رخ بده تو سن 40 سالگیه و نتیجه گرفتم لابد اولیش هم توی سن 20 سالگیه! و من الان 21 سالمه :) پس قاعدتا اگر تغییری قرار بود اتفاق بیوفته افتاده :) ... و واقعا افتاده! هیچ زمانی رو به خاطر ندارم که انقدرررمتفاوت بوده باشم! شاید توی رفتارم مشهود نباشه اما بینشم مطمئنا 180 درجه تغییر کرده با گذشته .. یه حس خوب سبکبالی ... زیبایی ... آرامش از نوع خاص که سابقا حس نمیکردم رو برام به ارمغان آورده ... ولی متاسفانه تمام اینها فقط در حد تفییر زاویه ی دید در یک ایده ئولوژی، ملموسه! مثلا ... رهایی نسبی ذهنم از قید و بندهایی که تنیده ی جهلند و دیدن پدیده ها همونطور که هستند. نمیدونم شاید دوره ی دوم انقلاب ذهنیم این باشه که مثلا یاد بگیرم که دایره ی این دید برتر رو به رفتارم هم بکشونم! نه ... خوشم نیومد از این دورنما! دلم میخواد مثل این دفه زندگی برام یه سورپرایز جالب داشته باشه، چیزی که خودم حدسش بزنم دیگه جذابیت نداره مثل کادویی که میدونی توش چیه! دنیا متاسفانه یا خوشبختانه جمع اضداده و حتی تک تک ما هم همینطور ... یه زمانی فکر میکردم اگر کسی تونست بر تضادهای درونش فائق آید! یعنی یک پله از بقیه جلوتره! و حالا میبینم برتری تو پذیرفتن اوج و حضیض هاست ... برابری .... برابری ... برابری ... چه چیز مزخرفیه این برابری وقتی درک کنی پایین کشیدن پدیده ها از اوج و بالا کشیدن از قعر و همسطح کردن اونها هیچ وقت اجازه نمیده تا کیفیت اورجینالشون رو لمس کنی و قطعا زیبایی ها و زشتی هاشون رو هم به صورت واقعی و عریان کشف نمیکنی.... و چه اهمیتی داره توی غبار گم کردن ماهیت ها؟! ودلخوش کردن به یه ماهیت باسمه ایی! مثل کبکی که سرش رو کرده زیر برف ها ... به نظر میاد دارم عقبگرد میزنم! ... دنیا زور میزنه پرچم جهان چهارم رو برافراشته کنه ... مردم روانکاوی میکنند تا با ضربه زدن بر پیکر راسیونالیسم  به جنگ اضداد  برند و من اینجا نشستم دستمو زدم زیر چونم دارم مهمل میبافم!

دیروز وقتی روی کوه ایستاده بودم به نظرم اومد شهر رو هیچ وقت به این قشنگی ندیده بودم ... اصلا فکر نمیکردم تهران هم ممکنه انقدر جالب به نظر بیاد ... چون توی کوچه پس کوچه هاش گم شده بودم ... درو دیوار، جوبها، درختای کچل، آسفالت خراب جاده ها، نمای نه چندان جالب بعضی خونه ها، کهنگی و ... ذهنم رو پر کرده بود، همیشه وقتی از پنجره ی اتاقم به کوه نگاه میکردم عظمتش من رو میگرفت ... و دیروز از روی کوه عظمت شهر من رو گرفته بود ... قبلا فکر میکردم ترس از سقوط شاید تنها دلیلی باشه که باعث بشه روی کوه زندگی نکنم چون وقتی  با امنیت پایین مقایسه ش میکردم به وضوح چیرگی بزدلی رو توی وجودم حس میکردم اما کماکان برتری کوه رو تحسین میکردم :) و امروز به این نتیجه رسیدم که اجتناب از پستی ها و نگاه آرمانگرایانه به بلندی ها و از طرفی ترس از سقوط چقدر میتونه آدم ها رو از واقعیت ها دور نگه داره ...

دیروز توچال بودم ... خوش گذشت بد نبود، یعنی وقتی با یه اکیپ ماجراجوی خل و چل آدم همراه باشه مگه میشه خوش نگذره ... رفتنه مثل آدم رفتیم بالا اما امان از برگشتن ... مگه مثل بقیه راست شکممون رو گرفتیم اومدیم پایین؟! نخیر، گفتیم از دره بریم! ....حالا  پدرمون که در اومد هیچ راه رو هم گم کردیم ... یعنی به یه جاهایی رسیدیم که دیگه نشونی از تمدن نبود و حتی جیغ و ویغ این کوهنوردا هم به گوشمون نمیرسید ....  اولین جای مسطحی که گیر آوردیم زیراندازمون رو پهن کردیم نشستیم ناهار خوردیم دوباره راه افتادیم ... توی راه یه غارهم پیدا کردیم!! مثل این جواتا رفتیم چپیدیم توش هی عکس انداختیم از خودمون ... هر کس میرفت عکس بندازه هی سفارش میکردیم طوری دوربین رو بگیره که غاره به نظر عمیق و ژرف و تاریک و مخوف به نظر بیاد! حالا غاره چی بود؟ یه سوراخ به ارتفاع یک و نیم متر با طول و عرض تقریبا یک متر! ... دیگه اینکه کلی اسم و رسم درختا و گیاهای کوهی رو با اون یکی دوستم به رخ بقیه کشیدیم و کفرشون رو در آوردیم ... البته واسشون بد هم نشدا ... یه جا بردیمشون نزدیک یکی از همون درختایی که تو یکی از بازدیدها اون مهندسه بهم معرفی کرده بود و میگفت میوه ش برای معده خوبه و همگی برای لحظاتی مثل این خرسا که به غذا میرسن نفسمون بند اومد و مشغول خوردن شدیم اونم با چه اشتهایی!... بعدش دوباره راه افتادیم، هی رفتیم هی رفتیم ولی مگه میرسیدیم ... دیگه کارمون به جایی رسیده بود که هر جا یه راه مال رو گیر میاوردیم کورسویی از امید در دلهامون درخشیدن میگرفت و با خوشحالی میوفتادیم تو همون مسیر! ... ترسیده بودیما! یکی میگفت دوستام تو کوه گم شده بودن تا ساعت 12 شب گیر بودن یکی دیگه  مارو از راهزن های کوهی میترسوند! یکی دیگه اعلام میکرد هیچ خوراکیی جز دوتا شیرینی برامون باقی نمونده و احیانا اگر شیر و پلنگ نفلمون نکنند از گرسنگی تلف خواهیم شد! خلاصه بساطی داشتیم ما ...  آخر سر روی سقف یه زمین ورزش سر در آوردیم ... بعد از کنار اون رد شدیم و رفتیم تا به یه جای روستا مانندی رسیدیم ... یکی رو فرستادیم بره ببینه زبونشون رو میفهمه! و اگر میفهمه بپرسه که الان دقیقا موقعیت جغرافیایی ما چیه؟ و کاشف به عمل اومد که ما سر از روستای اسد آباد در آوردیم! :) همونو ادامه دادیم از جلوی کاخ سعد آباد گذشتیم و در نهایت به تجریش رسیدیم!

این یه هفته ایی که گذشت یه سر خشک و خالی هم به دانشگاه نزدیم! همش اینور اونور بودیم ... یا دنبال خرید بودیم یا کارای دیگمون .... حسابی ولخرجی کردیم... خود من دوتا مانتو خریدم نزدیک صد تومن :) یه روز یه شلوار خریدم بعد پولش رو هم کمپلت حساب کردم و شلوارو گذاشتم تو مغازه یارو که کوتاهش کنه تا نیم ساعته دیگه برم بگیرم ... حالا بعد نیم ساعت رفتیم میبینم یارو مغازه رو بسته رفته! داشتم سکته میکردم! میخواستم برم بنزین بیارم بریزم پاشنه در مغازش رو به اتیش بکشم که دیگه هوس نکنه پول منو بالا بکشه! خلاصه مثل شیر زخمی!! هی جلوی مغازش قدم رو کردم دیدم نیومد که نیومد به مغازه های اطراف سپردم به یارو بگن با چه ماده شیری طرفه تا حساب کار بیاد دستش، خلاصه رفتیم و دو سه ساعت دیگه برگشتیم دیدم بازم بسته است مغازش! دیگه خون خونم رو میخورد، تا اینکه یکی از مغازه دارا اومد گفت طرف خیلی منتظرتون شد نیومدین رفت ولی شلوار شما و بوتی که خوشتون اومده بود و انگار میخواستین بخرین رو داده به فلان مغازه برین بگیرین!! و البته ما بوت رو برنداشتیم... یه دونه از این کیفا هم که خیلی خفنه وقتی میری تو مغازه گذاشتنشون تو این قاب ها هم خریدم به چه شیکیییی :) ... یه روزم رفتیم تندیس ناهار بخوریم پدر این خانوم گارسون رو در آوردیم! آخه دوستم سفارش پاستای ایتالیایی داده بود بعد خانوم توضیح داد که پاستای ما مثل بیرون نیست و فلان است و بیسار است، بیارم؟ دوستم گفت نمیدونم شما چی پیشنهاد میکنید بعد خانومه یه چیز دیگه رو گفت، پرسیدم یعنی پاستای شما با هر ذائقه ایی جور در نمیاد؟ گفت نهههه! اتفاقا خیلی از مشتری های ما به خاطر پاستامون میان اینجا ... اصلا میخواین براتون یکم بیارم تست کنین اگه خوشتون اومد بیارم .. ما هم خوشحال از اینکه بدون دادن پول میتونستیم مزه های جدید رو تست کنیم خیلی محترمانه در حالی که چنگال به دست نشسته بودیم و نیشمون تا بناگوش باز بود گفتیم: بعـــــــله!

خلاصه واسمون آورد و ما با سلاح های چنگالیمون افتادیم به جون پاستای کذایی اینها! خیلی محترمانه یکی یه تیکه ی کوچیک برداشتیم گذاشتیم دهنمون و در حالی که با تردید میجویدیم و سرمون رو به علامت تایید تکون میدادیم که یعنی داریم موشکافانه مزه رو تست  و احیانا مقایسه میکنیم خانومه هم توضیح میداد که سسش یکم زیاد شده! منم تو دلم دعا میکردم فقط برای یه لحظه صداش کنند که مثل چماق بالا سر ما واینسته تا من بتونم چنگالم رو مثل اژدها دوباره فرو کنم تو کاسه هه و اون تیکه بزرگه رو بردارم بچپونم گوشه ی دهنم و بعد هم کاسه رو بردارم و سس زیادش رو سر بکشم  و تندی هم دور دهنم رو پاک کنم که کسی و مخصوصا اون خانومه متوجه نشه ... آخه من هیچ وقت با یه تیکه ی کوچیک نمیتونم مزه رو تشخیص بدم.... ولی هیچ هم دلم نمیخواست ژست باکلاس بازی و محترمانه ایی که به خودم گرفته بودم خدشه دار بشه!

پ.ن: شما رو دوست دارم ... دیگه فرقی نمیکنه این شما یک نفره یا ده نفر و یا اصلا هیچ کس ... مهم اینه که همراه من هستید ... توی فرو ریختن هام، ایستادن هام، خنده هام، گریه هام، شکستم، پیروزیم، تجربه هام و همه چیزم ... شاید هنوز خیلی با من واقعی فاصله دارید اما دست کم از بقیه نزدیکترید، و البته بهاش رو هم باید بپردازید؛ شما تنها موجودات دوست داشتنیی دنیای من هستید که هیچ وقت دلم نمیخواد ببینمتون! ...


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ , شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥