اينم از امتحانای ما و اينم از ترم اول ما..... چقدر زود گذشت!!!

عرض کنم که در حال حاضر يک عدد منگوله ی پوست کلفتِ بی خيالِ بی عارِ بی درد! روبروتون نشسته! حتی اگه رياضيشو هم بيوفته ککشم نمی گزه! 

به قول سياوش( با اندکی تصرف و تخلص! و اينا): يادمون دادن که اونجا امتحانو سخت نگيريم از غم افتادنمون روزی صد دفه نميرييييييييييمممم

آقا روز دوشنبه و سه شنبه جهنمی بود واسه خودش! دوشنبه که من تازه يادم افتاده فرداش يعنی سه شنبه امتحان دارم رفتم جزوه ی ناقص و کتاب شرو ورمو باز کردم، از اينورم گوشی دستمه با دوستم در تماسس .... هی زنگ ميزنه که فلان مبحثم هست و گوشی رو ميذاره، منم مثه مرغ سرکنده دنبال مطالب ... حسابشو بکنين با اون حجم زياد و فرصت کم خب معلومه آدم مجبوره روزنامه وار بخونه رد شه ... اونم چييی؟ درس رياضی !!!

سه شنبه هم که چشمتون روز بد نبينه يک امتحان مزخرف تاريخيی داديم که خدا ميدونه! ... بعدشم همه بعد از امتحان لب و لوچه ها يه ور و کج و کوله و موها سيخ شده اومديم بيرون ...

گفتم برم پيش اين استادمون به کم زبون بريزم ببينيم کاردستيی چيزی نميخواد واسه اين درس درست کنم بلکه يکم نمره بهم بده نيوفتم .. ديدم به هيچچچ صراطی مستقيم نيست ... يعنی واقعا تلافی اون همه اذيتی که سر کلاس شد رو تو سوالای امتحانيش در اورد... اخه بنده خدا يه خانم شل و ول و وارفته و مظلومی هم هست که همش مورد ظلم واقع ميشد سر کلاس... مثلا اگه يه مبحثو يه ذره میپيچوند اين پسرا هوااار ميکشيدن که استاد مگه نگفتيم يه نصفه کافيه باز رفتی يه درسته انداختی بالا چت کردی!!!! 

بابا به خدا چت بوددد... يه روز سر کلاس داشت حضور غياب ميکرد بعد اسم منو خوند گفتم هستم استاد... بعد ديدم داره با خودش حرف ميزنه که: اينو من امروز ديدمااا... نميدونم چرا نيومده سر کلاسسس... شايدم سر کلاس ساعت پيش ديدمش!!!

بهش ميگم بابا استاددددددددددد مصبتو شُرک! (شکر) من اينجامممممممم!!!! الان سر کلاسممم!!

ديگه واستون بگم.... من از الان تا بيست و نهم که ثبت نام ترم جديده توی خونه هستم. رفتيم به اين سيبيل کلفته اعتراض ميکنيم که آقا جان تا بيست و نهم که همه فايلا رو برداشتن چيزی به ما نميرسهه ... سيبيلاشو يه چرخی ميده و ميگه همينی که هست! کاريش نميشه کرد! :( 

اينم از مزايای سال اولی بودن ... ديواری کوتاهتر از ديوار ما پيدا نکردن ...

اونروز يکی از مراقبامون اومده جلو ميگه وااای چه کيف شيکيييی... ايتالياييه! .... چند خريدی! ....  همون کيف درازه هااا! خلاصه که کلی بچه خوشتیپم و اينا! اصلا همه چششون دنبال منه! :))))

يکی از دوستام هروقت منو ميبينه ميگهه واااای چقد روژت خوشرنگهه، ميدی منم بمالم!!!... ولی از من ميشنفين اصلا رو لب اون نما نداره!!! :)

ديگهههههه .... آهان، اين ساختمون شماره دوی دانشگاه ما يه کنتوری داره که در نداره اين کنتور .. وقتی از جلوش رد ميشی شونصدو پونصدتا کليد ميبينی که همينطور ول معطلن ... خب آدم وسوسه ميشه بره اين کليدا رو روشن خاموش کنه ببينه چی ميشه ديگه!... اين مسئولين دانشگاه ما عقلشون نميرسه که يه در واسه اين کنتورا بذارن که بچه ی ناز و مظلوم مردم نره دستشو بکنه تو اون کليدا و هی برق دانشگاه رو خاموش روشن نکنه؟!!! واقعا که ....

 حالا انقدم احمقن که اين کنتور پر از کليدای جورواجورو بردن چسبوندن به سقف! ادم ميخواد يه کليد و امتحان کنه بايد صندلی بذاره زير پاش :( البته اون يکی ساختمون  فاصله ی کنتورش تا زمين به قاعده ی قد منه  (درست بکار بردم؟).... يعنی راحت ميتونی دستتو بکنی توش ولی خب يه مشکلی که داره اينه که تو حياطه همه ميبينن بعد ممکنه برن سيبيل کلفته رو بيارن بالا سرت که بترسونتت :(

اينم يک اعتراض در راستای عملکرد ناقص مسئولين ....

ديگه ايندفه ميخوام از مريضيا و اينا ننويسم چون اين وبلاگ من شده سيکل اتفاقاتی از قبيل جادوگر شدنم ... مريض شدنم ... درس خوندن يا نخوندم و اينا ....