از راه دور* برامون سر رسيده يه مهمون مامان جلوش ميذاره (چايی تازه دم با قندون)(۲بار)
مادر بزرگم اينجاست .. من ديگه نميتونم درس بخونم ... چون که يکی بايد باشه با مادربزرگم بازی کنه که حوصلش سر نره ديگه ...
اصلا هر وقت يه مهمون داريم من وظيفه دارم ازش نگهداری کنم و بهش خوش بگذرونونم...عيد هم که دختر عموم اينجا بود همين مصيبتو داشتم ... البته ماری هم يه ذره کمک ميکرداا... مثلا شبا مارو با فرغونش ميبرد گردش ... هر دفه هم نزديک بود ما رو بفرسته پيش حواريون( حوريان=منگوله سانان) که شکر خدا بخير ميگذشت ....
اما کلييييی فحش ميخورديماااااا ... اون سری جلو ميلاد يکم ترافيک بود.. اينم که بلت نبود هی خاموش ميکرد... يعنی بهتون بگم اون فاصله رو خشششنگ با پرش طی کرديم ما ... تا ماشينو روشن ميکرد يه کم میپريد دوباره خاموش.... قدرتی خدا يه دور هم چرخاش نچرخيد
آدم فک ميکرد سوار ملخه!
من از صب تا حالا هيچی نخوردم ... جز اون شکلات ژلاتينيا که بابا آورده و شايد يه مشت آدامس... يکم هم سيب خوردم فک کنم
اين شکلات رنگ رنگيااا رو ديدين؟ کپی همون پاکنيه که وقتی دبستانی بودم خاله م بهم داد... همون رنگ، همون بو و حتی همون شکلی، همشون خرگوشن...
گفتم نکنه اينا اصلا همون پاکنا هستن ... رفتم دو سه خط با مداد نوشتم ديدم پاک ميکنه!!
به جان خودم پاکشون کرد البته يکم هم کثيف کرداا ...
لابد اون پاکنه هم شکلات ژلاتينی بوده ديگه ... اگه من يکم زبل بودم عوض اينکه باهاش مخشامو پاک کنم ميخوردمش ...
* راه دور مثلا ميشه همين بغل گوشمون ... مادربزرگم چون تنهاست مياد گاهی اوقات يه چند روزی ميمونه ...
اصلی در روانشانسی ميگويد که اگر تصويری از خواسته خود را در ذهن ترسيم کنيد و آن تصوير را به اندازه کافی در آنجا نگه داريد، ديری نمیپايد که خواسته ی شما به طور دقيق متجلی ميشود.
ويليام جيمز
به مجرد اينکه انگشت تو حرکت کرد و چيزی* نوشت و به نوشتن ادامه داد، نه زهد و تقوا و نه فهم و زيرکی تو ميتواند نيم خط آن را باطل کند، و نه اشکهای تو ميتواند کلمه ای از آن را بشويد و محو کند! 
عمر خيام
از دوستم خشمگين بودم، خشم خود را شجاعانه با او در ميان گذاشتم، خشم من فرو نشست و آرام شد... از دشمن خود خشمگين بودم اين خشم را در اعماق ضمير خود بر هم انباشتم، اين خشم اوج گرفت و تمام جسم و جانم را تسخير کرد. هر صبح و شب لرزان و هراسان نهال خشم را با اشکهايم آبياری کردم و با لبخندهای ظاهری و فريبکارانه بر اين نهال نور تاباندم. و شب و روز رشد کرد تا اينکه روزی به ثمر نشست و يک سيب نورانی بر روی آن ظاهر شد. وقتی شب چون ابر سياهی همه جا را در بر گرفت و دشمنم برای دزدی به باغ من آمد صبح با خوشحالی ديدم که دشمن من زير درخت آلبالو گم شده کی ديده؟
... نه ديدم که دشمنم زير درخت درازکش افتاده است!
ويليام بليک
بريس بين جايی که خدا بر من و تو آشکار ميشود. تنها ما دو نفر جادو و حيرت آن حضور را ميشناسيم. در برابر رويدادهای غير ممکن پيوند ما با ابديت از گذشته محکمتر است. با وجود اين، تضاد و تقابل هميشه پا بر جاست. گاه تحت کنترل هستيم و گاه نه. محکوم هستيم که انتخاب کنيم. اما به طور حتم عشق ما برای هميشه پايدار است...
وين دايـــــــر
آدم وقتی خسته و نا اميده اگه حرفای خوب خوب بخونه يا بشنفه انگار يکم آروم ميگيره ...
* به مجرد اينکه انگشت تو حرکت کرد و چيزی نيافت در مماخت!!... 
نه خدايی شما منتظر يه همچين جمله ايی نبودين؟
سلام، سال نو مبارک 
ببخشيد که دير شد... به نت دسترسی نداشتم ...
خوبين؟ خوشين؟ تعطيلات خوش گذشت؟
کل تعطيلات يه طرف ... سيزده بدر هم همون طرف
نه جدا سيزده بدر امسال واسه من يکی که خيلی هيجان انگيز بود .
رفتيم باغ يکی از فک و فاميل در کرج و بسی تاب سواری کرديم ... دستام جز جز ميکنه از بسکه اين طنافو سفت گرفتم که نيوفتم...
ديگههه ... يه موتور اونجا بود که من تنهايی سوارش شدم! ... اين پسر خاله های فضولم ميگفتن تنهايی نميتونی سوار شی... ميوفته روت ... سنگينه و اينا ولی من گوش ندادم خودم تنهايی سوار شدم ... البته روشنش نکردم... نه اينکه بترسماا ... گفتم يه وقت بنزينش تموم ميشه 
بعدش ديگههه...ديگه همين کارايی که همه مردم ميکنن ديگه: آش خورديم، توپ بازی کرديم، با دخترا حرفای بد بد زديم
( تقصير ماری بود
) ... سبزهههههههه... سبزههه گره زديييييممم ... نه واسه ی اينکه شوهر کنيمااا
من واسه يه چيز ديگه سبزه گره زدم
... از پشت هم گره زدم ...بچه ها ميگفتن بايد از پشت گره بزنی وگرنه قبول نيست... آره؟ ميشه جز شوهر واسه چيزای ديگه هم سبزه گره زد؟ ... نکنه سبزه گره زدن فقط واسه شوهر کردن باشه هااا
... وگرنه من مجبورم واسه خاطر اينکه سبزه ها ناراحت نشن هم شده تا سال آينده شوهر کنم 
بعد اومديم مادربزرگمو رسونديم ... بعدش من ديدم آبشون از اين فشارياس خوشم اومد.. آخه با اين آب فشاری ها ميشه ماری رو مثلا از فاصله ی بيست متری هم خيس کرد... ديگه لازم نيست دنبالش بدويی...خلاصه ديدم آب فشاريه هوس کردم ماشينو بشورم
برادرم ميگفت مثه اين پسر بچه ها که تو کارواش کار ميکنن شدی! اونجا هم کلی خودمونو خيس و کف مالی کرديم ...
من نميفهمم چرا مردم انقدر از چيزای ساده و پيش پا افتاده متعجب ميشن؟ اصلا هميشه در حال تعجبن ... همه رو عصا قورت داده مجسم ميکنن و اگر يکم انعطاف ببينن شگفت زده ميشن، مثلا منگوله رو يه دختری میپندارن مانتو به تن روسری به سر که يه کيف رو کولشه و سيخ سيخکی تو خيابون راه ميره و مراقبه خاکی نشهه .. بعد اگه يه روز ببينن که دستاش تا آرنج کفيه و موهاش مثه ننه پيرزنا از چارقدش زده بيرون و مثه موش آبکشيدس که نيشش هم تا بناگوش بازه و صداش مثه جوجه فکليا دورگه شده و هی تا کمر فرو ميره تو سطل اونوقت چشاشون گرد ميشه و حتما هم يواشکی فک ميکنن اين هنوز خل و چله! 
خب برم.. برم که اگه امروز فيزيک پيش يک رو تموم نکنم کارم زاره