منگوله

   

 

تا حالا شده تو شهر پرسه بزنی در حالی که بغض گلوتو فشار میده و اشکات هر لحظه ممکنه به پهنای صورتت جاری بشه؟

تا حالا شده وقتی تو خیابون پرسه میزنی و داری میمیری برای یه هق هق درست و حسابی، هر از گاهی به یکی از قطره های اشکت اجازه بدی جاری بشه تا بلکه بتونی از چشم عابرا قایمش کنی؟

من امشب این حسو داشتم ... حالم بهم میخوره از محافظه کاری خودم ! چرا اجازه ندادم اشکام راحت جاری بشه؟ گور بابای هرکی که با چشمای گرد شده بهم زل میزنه ... چرا برای پیدا کردن یه جای دنج واسه اشک ریختن باید پول داد وقتی خونه جایی برای تو نداره؟ پس کوچه خیابون با این همه وسعت به چه دردی میخوره؟ که فقط توش راه بری و شیلنگ تخته بندازی ؟ نه بابا والا یه وقتایی باید لگدمالش کنی، باید توش فریاد بزنی ... امشب واقعا شکستم ... بیشتر از همیشه تنهام ... بیشتر از همیشه .... به مرز جنون رسیدم، هیچی برام نمونده ...

فردا باید برم پیش مشاورم ... ناراحتم ... گیجم ... گم ام ... حتما میخواد رد پایی از تجاوز رو توی زندگی من سرچ کنه! باید جفت پا برم تو حلقش ....  


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ , یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠

 

از آخرین مطلبی که گذاشتم بنا به روایات حدوداً ٢ سالی میگذره ... اِ .. اِ ... اِ عمر ماست ها! چه زود میگذره ... اصلا فکر نمیکردم پسوردش یادم باشه همینطور الله بختکی یه چیزکی زدم و درست از آب در اومد...

خب به سلامتی همگی هم که فوق قبول شدیم و از مهر میریم میشینیم سر کلاس ... دیگه حالا نمیخوام با گفتن اینکه رتبه ی 5 شدم و چقدر تو دانشکده واسم کف و هورا کشیدن و چه تبریکایی که به سمتم سرازیر شد دل کسی رو خدایی نکرده بسوزونم ... دیگه قسمته دیگه ... این مملکتم بالاخره به طراح و مهندس و محیط زیست و این حرفا نیاز داره همچی الکی پلکی هم که نیست ...

اینم از ما ... بعضی وقتا دچار یاس فلسفی عمیقی میشم دلم میخواد زمان ثابت بمونه ... چشم رو هم بذارم یه 10 سال دیگه هم میگذره و میبینم تلپی افتادم وسطای دهه ی چهارم زندگیم هیچی به هیچی ... بیخود و بیجهت! 

این مدتم که اتفاقای زیادی افتاده ... حوصله ی ثبت کردنشون رو نداشتم و ندارم اما فکر کنم که خواهم داشت ... چند وقت پیشا بلاگم رو میخوندم، دیدم چقدر خوبه آدم از روزهای گذشته اش یادداشتکی داشته باشه و هر از گاهی با خوندنش موجبات انبساط خاطر خودش رو حداقل فراهم کنه ... اینجا نوشتنشم البته دلیل داره، میخوام بلکم درس عبرتی باشه برای آنان که می اندیشند ...

پ.ن: این پایین نوشته ارسال به جشنواره دفاع مقدس! ... فککککک کنن؟؟! چرااین ریختی شده این پرشین بلاگ؟ این خر مقدس بازیا چیه در آورده؟ فقط دلم میخواد این بغل صفحه رو ببینید: جشنواره مجازی ارتش و راه به روایت و لابد پس فردا هم عملیات والفجر 0 تا 20 و .... ای بابا غلط نکنم اینجا هم به تصرف برادران بسیجی در اومده!

پی پ.ن: اِ ... چه جالب هنوزم پی نوشت میذارم :)


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ , جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۸

 

امروز آخرین روز تو خونه موندن ماست ... دارم اینا رو مینویسم با یه دنیا دلتنگی .. هوای مهر که بهم میخوره کرخت میشم ... دلم ... دلم اگه گفتی چی میخواد؟

فردا به عنوان اولین روز درسی من در سال و ترم جدید محسوب میشه ... این یه هفته همش به اینور و اونور و زندون و حبس و اینا گذشت ... وای! گفتم!! چیکار کنم خب نمیتونم جلو زبونمو بگیرم که ...

عرضم به حضورتون (اگر حضوری باقی مونده البته) امسالم طبق روال گذشته رفته واسه خودم دفتر و یه عالم خودکار رنگی گرفتم چون مثل ترم های قبل تصمیم دارم قشنگترین و کاملترین جزوه رو من بنویسم ... هرچند این تصمیم هیچ سالی عملی نشده .. تا امسال ببینیم چطور میشه ..

البته یکم در این زمینه پیشرفت کردم و بزرگ شدم مثلا دیگه هزارتا دفتر رنگ و وارنگ نخریدم یه پاپکوی طوسی سنگین و رنگین خریدم که در خور یک خانم متشخصی باشه که تصمیم داره تحصیلات عالیه داشته باشه!

خانوووم متشخص و تحصیل کرده! خب من تا حالا فکر نمیکردم صاحب یک چهره ی باشخصیت هستم ... نه اینکه رو حساب حرف اون پلیسا جوگیر شده باشم ها :))) قبلا هم دوستام بهم میگفتن قیافت شیک و محترمه و اینا ... من باور نمیکردم فکر میکردم چون دوستامن میخوان الکی هندونه بزنن زیر بغلم :)  حالا که دیگران از روی ظاهرم احساس میکنن آدم متشخصی هستم تصمیم گرفتم ایده ها و روالم رو هم با ظاهرم هماهنگ کنم چون هرکاری بکنم نمیتونم انعطاف خاصی تو ظاهرم ایجاد کنم و اونو تغییر بدم... بابا من تو اوج لحظه های دونفره مون هم حس میکنم مقادیری عصا هنوز تو گلوم وجود داره!

اینه که از امروز دیگه سبک سری و بچه بازی در آوردن ممنوعه! ... فقط این یکی رو هم بگم : دیشب بابام بهم میگفت علی کنکوری!!! آخه بحث سر این بود که خواهرم چقدر داره واسه کنکوری که امسال داره، خودکشی میکنه و بعد وقتی مادربزرگم ازم خواست که توی شیوه ی تست زدن کمکش کنم تا انقدر نتیجه ی بد توی آزموناش  نگیره بقیه خیلی ناجوانمردانه تمام علم و آگاهی من رو بردن زیر سوال و در نهایت پدر جان مرحمت فرمودن و بنده رو علی کنکوری معرفی کردن! البته منم کوتاه نیومدم و تا تونستم در مورد اون مسئله ی جعبه انگوراییی که عمو جان واسه نمره گرفتن میبرد در خونه معلم بابام شفاف سازی کردم ولی خب خیلی هم بغضم گرفته بود ... واقعا بغضم گرفته بود! اصلا دلم نمیخواد بابام اینجوری به قضیه نگاه کنه ... همین حرفو اگه مامانم میزد اصلا عین خیالمم نبود حالا بماند که طفلک مامان چقد سعی کرد این حرف بابا رو ماسمالی کنه ولی من کلا در مورد عناصر مذکری که دوستشون دارم خیلی حساس و شکننده ترم ... و برعکس در مورد کسانی که خارج از این دایره علاقه قرار میگیرن کاملا بی اعتنا و تا حدودی هم بی رحم هستم. ( این تیکه آخر رو محض اطلاع شما عرض کردم که بدونی چه موجود استثنایی و دست نیافتنیی رو به چنگ آوردی!  )

و کلا بنا به این دلایل و یکسری دلایل بیشمار دیگه تصمیم جدی گرفتم که بشینم از حالا بخونم برای فوق!

خدای من ... این یکی رو هم گفتم بالاخره! اصلا نخود تو دهن من خیس نمیخوره! خیلی دلم میخواد عین این آدم مرموزا باشم که وقتی دارن یه کاری رو انجام میدن هیچی راجع بهش نمیگن و بعد یهو همه رو غافلگیر میکنن! متاسفانه نه تنها اینجوری نیستم بلکه کاری رو هم که میخوام انجام بدم هزار برابر بزرگترش رو قبلا انقد تو بوق و کرنا میزنم که خودمم ذلّه میشم ...

خب حالا که تا اینجا گفتم بقیه اش رو هم میگم ... به احتمال زیاد تو اولین فرصت خفت یکی از استادا رو میگیرم و ازش میخوام راهنماییم کنه که چه منابعی و چه گرایش هایی توی رشته ی من وجود داره و شرایطشون چیه... و احتمالا تو دومین فرصت کلاس زبان هم ثبت نام میکنم ...

دو سه هفته پیش رفته بودیم مسافرت ... نمک آبرود!

میدونی گاهی اوقات فکر میکنم چقدر وحشتناک میشه یکی از آدمایی که باهاشون آشنا میشم یا میبینمشون و باهاشون در ارتباطم وبلاگم رو خونده باشن  و اونوقت از خفایای ذهنم هم خبر دارن! جفنگیاتی که گاه و بیگاه از مغزم تراوش میکنه ... وای! قطعا به ژست خانومانه ی من میخندن :( ... من حتی آدرس اینجا رو به صمیمی ترین دوستم هم ندادم ... ای کسانی که منو میشناسین لطفا اینجا رو نخونین من اصلا با شما احساس راحتی نمیکنم ...

خب اینم یه توهم نارسیسمی ... خیلی خوبه که آدم با خودش فکر کنه خواننده هایی داره که مخفی هستن و چیزی نمیگن و فقط میخونن! 

واقعا که! من اینو خیلی دلم میخواد و با واکنش منفی دارم به خوردتون میدم :( حالا البته واقعا دلم نمیخواد آشناها دستشون به اینجا برسه اما بین شما غریبه ها هم یعنی حتی یک نفرتون داستان زندگی و روزمره های من براتون جذاب نبود که خواننده ی پروپا قرص وبلاگم بشین؟ باورم نمیشه من هیچ وقت هیچ ایمیلی نداشتم از طرفدارام :(

حتما آدم باید توی وبلاگش از روابط خاص حرف بزنه تا جذاب بشه؟ باید حتما داستان های انچنانی بگه تا توجه بقیه جلب بشه باید کاره ایی باشه باید سمت و مقام و منصبی داشته باشه باید نویسنده و خبرنگار و مخالف دولت باشه باید با دوست پسرش بگیرنش؟! آره؟ خب یکی مثل من هیچ کدوم اینا رو نداره قلم خوبی هم نداره ولی باطنا خیلی آدم جالبیه .....

خب ... قصدم غر زدن سر کسی نبود فقط از یکنواختی زندگیم به ستوه اومدم و از دلتنگی :( ... ولی مطمئن باشید اون روزی که من یه آدم مهمی شدم و چپ و راست توی رسانه های خارجی عکس و تصویرم رو دیدید و هیاهویی که به خاطر تحول عظیمی که توی زندگی بشر ایجاد کردم گوشتون رو کر کرد دیگه از تحویل محویل خبری نیست ... اتفاقا عدل تو همون رسانه ها هم اعلام میکنم که من صاحب وبلاگ منگوله بودم ....

این روزای پاییزی منو دیوونه میکنه ... از سرمایی که دور تنم میپیچه چندشم میشه .... نه هوا اونقدر سرده که لباسای نازک و پِرپِریتو در بیاری نه اونقدر گرمه که وقتی با دست و پای لخت اینور اونور میچرخی تنت اون مور مور چندشانه رو تجربه نکنه .... دلم میخواد شوفاژم رو روشن کنم اما چه کنم که باید تابع جمع باشم ... گاهی میرم جلوی یخچال و به باد گرمی که از زیرش میزنه و پاهامو نوازش میکنه قناعت میکنم ...

اتاق من طبق معمول سردترین اتاق خونه ست ... و تاریکترین ... با اینکه خیلی تزئینش کردم و یه عالمه عکس مناظر زیبای طبیعت از پارک های امریکا گرفته تا غروبای جنوب رو به درو دیوارش چسبوندم اما بازم به گرما و روشنی اتاق خواهرم حسودیم میشه :( ....

کتابخونه ام خیلی فقیرانه است! یکی از آرزوهام اینه که سه تا از دیوارای اتاقم بدون چک و چونه کتابخونه های عظیم سرتاسری باشه ... قول میدم اگه یه روزی پا تو کتابخونه ی هاروارد گذاشتم خیلی شیک و محترمانه نقش بر زمین بشم از سرگیجه ...

فعلا تنها چیزی که بهش مینازم اطلسمه! ... به نظرم داشتن اطلس توی کتابخونه خیلی باکلاس و با اهمیته ... یه ذره بین هم از بابا گرفتم که بتونم از رو نقشه ها علامت های اختصاری مربوط به محیط زیست روی قسمت های مختلف رو خوب تشخیص بدم ... البته کتاب های نفیس دیگه ایی هم دارما... فکر نکنین منم و یه کتابخونه و یه اطلس ! ...

این سیاوش قمیشی چه حال و هوایی به روزای من میده ... هیچ خواننده ایی رو جز سیاوش قبول ندارم ... میگه کور شوم جز تو اگر زمزمه ایی دگر کنم ...


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ , شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦

 

بالاخره من اومدم :) اصلا کسی منو یادش هست؟ اصلا چیزی به اسم کسی هست؟ و خلاصه همون حرفای همیشگی تو مایه های هیشکی منو دوست نداره و اینا ...

ای بابا استخون درد گرفتم از بس ننوشتم ... چند بار اومدم آپ کنم هر دفه هم تا نصفه رفتم اما نشد که تمومش کنم... یه مدتی هم هست که من تصمیم جدی گرفتم برای آپدیت کردن حالا این پرشین بلاگ فیلم در آورده ...

بگذریم از این حرفا ... تو این مدت که نبودم انقدر اتفاق واسم افتاده که اگه بخوام بشینم مو به مو بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ  ... مممممم بذار از اونجایی شروع کنم که رفتیم داماش ... آره این انگار دورترین خاطره ست ...

آقا ما رفتیم داماش! ... خب؟ همین دیگه .... رفتیم داماش و جای شما خالی خیلی خوش گذشت ... یه جای دور افتاده و فوق العاده با صفایی بود، توصیه میکنم اگر گذرتون افتاد حتمااا برید ... مکان جغرافیایی دقیقش رو نمیدونم فقط شما رو همین بس که در قسمت شمالی کشور واقع شده بود! ... بعد از گذروندن یه گردنه ی بسیار خشک و بی آب و علف و تپه ماهوری به یه سری دشت های فوق العاده سرسبز و رویایی رسیدیم که من همیشه تو خواب و فیلم و عکسا میدیدم ... شدیدا هوس ببعی شدن کردم ... اتفاقا سوغات اونجا هم گوشت بره ی معرکه ش بود ... راه به راه گوسفندا رو به این چنگکا آویزون کرده بودن و داشتن پوست می کندن ...

قشنکترین قسمت سفرمون اونجایی بود که همه ریختیم پشت یه کامیون و یه مقداری از مسیر رو با اون طی کردیم ... آخه اتوبوس ما ولو بود و این ولو ها هم که میدونیند جاده خاکی رو نمیرن ... واسه همین یه مسافت حدودا ۸-۷ کیلومتری رو مجبور بودیم پیاده بریم و عزممون رو هم جزم کرده بودیم که بریم ... کوله ها بر پشت سوار و شیشه های آب و لیمونادها دستمون، نقاب ها روی سر و آماده ی یک پیاده روی چندین کیلومتری اونم از نوع سربالایی بودیم که یکی از این کامیون های کارخونه ی آب معدنی داماش ما رو تو این وضعیت دید و دلش به حالمون سوخت و سوارمون کرد ... آخخخخ زیر اون آفتاب داااغ با حرکت کامیون یه باددد خنک و شیرینی تو سرو کلمون میزد که حسابییی حالمون رو جا میاورد... این دفعه من برعکس دفعه ی پیش که رفتیم تور یه لباس گشاد قرمز تنم کرده بودم که باد از این آستینش میومد تو از اون یکی میرفت بیرون:) همین باعث میشد دمای عمومی بدنم زیاد بالا نره و بیشتر لذت ببرم از سفرم ...

داماش یه روستای دور افتاده و فوق العاده خوش آب و هواییه که حدود سال های ۴۲ اینا :) یه خارجی  ( فکر کنم یه آقای هلندی ) اونجا یک گیاهی رو پیدا میکنه که این گیاه فقط توی همین نقطه از جهان رویش داره به اضافه ی  یه قسمت کوچیکی از سنکران آذربایجان ... اسمش سوسن چلچراغه که اثر ملی طبیعیمون هم محسوب میشه .... سیستم اب و هوایی این منطقه فوق العاده خاصه ... یعنی طوریه که واقعا حس میکنی توی بهشتی :) ... یه مه رقیق با یه خنکی مطبوع جزء لاینفک صبح های تابستونی این منطقه ست  و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست!...

کارخونه ی آب معدنی داماش هم نرسیده به همون روستا توی مسیر قرار گرفته بود ...

اتفاق خاص بعدی اومدن ماری بود ... ماری الان حدود یک ماهه که ایرانه و علت اومدنش حتی خاص تر از خود اومدنش هم هست؛ برای عروسی برادرم اومد!! ... ۵ شنبه ی گذشته مراسم ازدواج برادرم بود ... جای شما خالی انقدر رقصیدیم که همه پا درد گرفتیم ... تا دلت بخواد مصدوم و مجروح و مفقود و اینا داشت این عروسی ... ماری که با اجازتون از بس ورجه وورجه کرد همون شب بهش امپول تقویتی زدن که از پا نیوفته ... خانوم عموم روز بعد از عروسی دوبار کارش به دکتر و بیمارستان کشید ... دختر دایی مامانم از پا درد مجبور شده بود ساعت ۷ صبح بعد از عروسی به صورت اورژانسی به بیمارستان بره و آمپول بزنه ... خود من پاهام انقدر ورم داشت که موقع راه رفتن مثل پیرزنا فریاد میزدم ... دلم میخواست یه جفت دمپایی از پر قو پام میکردم فقط ... ماری مثل شخ اسماعیل خدا بیامرز راه میرفت! :)) این شخ اسماعیل یه پیر مرد صد و اندیی ساله بود تو کوچه ی مامان بزرگم اینا که موقع راه رفتن قدمای خیلی کوتاه بر میداشت و پاهاش رو روی زمین میکشید این در حالی بود که پاهاش بیشتر از عرض شونه هاش از هم فاصله داشت! ... دیگه تصور کنید مدل راه رفتن این بنده خدا رو .... ماری دقیقا همون جوری راه میرفت!! ... آخه فکر کنید ادم ۴-۵ ساعت یه کله با کفشای پاشنه ده سانتی بخواد قررر بده و انواع و اقسام رقصا رو اون وسط اجرا کنه از عربیییی بگییییییر تا لامبادا و تانگو و کوفت و زهر مار همین میشه دیگه آخرش! از رو هم نمیرفتیم که ... از هر رقصی یه چشمه میومدیم بعد میزدیم تو فاز مسخره بازی و اینا .... چقدر خودمو خفه کردم قبل از مراسم این برادره برم یه رقصی چیزی یاد بگیرم نشد که ... البته همون بیتر که نرفتم چون میخواستم اسپنیش یاد بگیرم به دردم هم نمیخورد اولا یه همپای رقص میخواد که خیلی راحت نمیشه کسی رو که مثلا اسپنیش اونم با اهنگ دسپرادو بلد باشه پیدا کرد، چون خیلی باب نیست این رقص و آهنگ. ثانیا از اونش گذشته من کلاْ یه مدلیم؛ یه چیزی که بلت باشم باید به هر زور چپونی شده یه جا به مرحله اجرا درش بیارم اونوقت یهو میدیدی اون وسط با آهنگ بابا کرم اسپنیش میرفتم!!! فک کنننن؟؟ آهنگ بابا کرم با اون انعطافش و رقص اسپنیش با اون حرکات شق و رقش!!! والا دیگه ...

حالا این بین یک عالمه ماجرای دیگه هم داشتیم که مجال توصیفشون نیست ... از انتخاب و سفارش دوخت لباسسسس بگییییییر تا ارایش و غیره و ذالک .... روز بعد از پرو لباس منو خواهرم اومدیم خونه یه دل سییییر خندیدیم و گریه کردیم ... آخه لباسامون خیلی بد شده بود ... ماری هم تا دلت بخواد مسخرمون کرد و با مامانی به ریشمون خندیدن ...  اخه خودش لامصب از اونور لباس آورده بود واسه خودش ما شده بودیم مسخره چی با اون لباسای دوخته ندوخته و نصفه نیمه مون... اما بعد از این که لباسامونو گرفتیم پوشیدیم بابا میگفت عین سیندرلا شدین! :) .... آخ آخ توی آرایشگاه نمیدونی چه بساطی داشتیم ... یادته گفتم بابا یه مو مصنوعی داشت که همیشه تا از چمدونش درش میاورد ماری فرار میکرد تو اتاق درم قفل میکرد؟ ... حالا نبودی ببینی توی آرایشگاه یه مو مصنوعی به چه درازی رو سرش کار کرده بودن! :))) اونم از این چل گیساااا تازه ! :))))

یکی دیگه از اتفاقات جالبی که داشتیم رفتن به قلعه ی الموت بود ... این جریان مال قبل از مراسم ازدواج برادرم بود ... با یه تور دیگه که دختر عموم معرفی کرده بود رفتیم ... قلعه ی الموت برای کسایی که چیزی از حسن صباح نمیدونستن به قول خودشون فقط یه مشت سنگ بود اما برای منی که یک هفته از روزای عمرم رو با حال و هوای الموت و باغ هاش و حسن صباح گذرونده بودم یه چیز دیگه بود ... وقتی بعد از یه پیاده روی کشنده تو یه سر بالاییی فوق العاده پر شیب به بالای اون صخره رسیدم و داخل در ورودی قلعه قرار گرفتم انگار دنیاااا واسم یه رنگ دیگه بود ... در وردوی یه حالت غار مانندی  داشت که وقتی داخلش قرار میگرفتی یه باد فوق العاده خنک با درجه حرارت درست ۵ یا ۶ درجه پایین تر نسبت به سایر قسمت ها، حسابی حالت رو جا می اورد ...از اون بالا تموم دشت ها و خونه ها و صخره ها با شکل های خاص و تقریبا منظم زیر پات بودن! قشنگ ترین و خواستنی ترین منظره ایی بود که توی تمام عمرم دیده بودم، یه حس صمیمیت و دلبستگیی نسبت به اون جا داشتم که واسه خودمم تازگی داشت. اولین جایی بود که با وجود طبیعت تقریبا خشکش اونقدر مجذوبم کرده بود! و البته تنها جایی که حاضرم با خونه م عوضش کنم! ....از قسمت های دیگه ی قلعه چیز زیادی جز چندتا دیوار خراب باقی نمونده بود ... البته بیشتر اون چیزی که مونده بود مربوط میشد به قسمت های زیرین بنا که انگار داخل صخره حفر شده بود و اجازه ی ورود به عموم داده نمیشد ... بیشتر قسمت ها هنوز به طور کامل شناسایی نشده بود و در دست بررسی بود .... ۳۵ سال زندگی کردن توی این قلعه بدون ترک اون حتی برای یک روز! خیلیه هاااا! مثل این جلوه های ویژه انگار با قدم گذاشتنم رو صخره همه چیز پا گرفت و اون بنا دوباره برای من شکل گرفت و رفتم به اون روزها ... جز سر و صدای بچه ها صدای دیگه ایی نبود ... چه سکوت خواستنیی میشد که داشته باشی اونجا ... احساس میکردم منم مثل صباح توله جن*!! از همون لحظه ی ورودم حاضرم بقیه ی عمرم رو بدون ترک کردن اون مکان همون جا بگذرونم .... دارم با خودم فکر میکنم اگر وارد اهرام ثلاثه بشم چه حال و هوایی پیدا میکنم احتمالا همون جا خودم رو دفن میکنم با اجازت! :)

حالا هم که هر شب مهمونی دعوتیم! ای بابااااا شدم خیلی کار داره خیلی کار داررر به خدا!!!!  این یه هفته ی باقی مونده از اقامت ماری هم که شده قوز بالا قوز فقط باید اینور اونور بدوئه و چیزایی که میخواد رو آماده کنه که دیگه کم کم بارو بندیلشو ببنده و بره :( ....

دیروز رفتم کتاب خونه ثبت نام کنم که متاسفانه از وقت اداریشون گذشته بود! ثبت نامم نکردن فقط یه نگاهیی به قفسه های کتابش انداختم ... ای بدک نبود... یه مشت کتاب جغرافیا و زمین شناسی و فیزیک و شیمی رو نشون کردم که برم بگیرم این یک ماهه باقی مونده تا کلاسا حسابی خودم رو گرم کنم واسه درس و مرس! ... راستی معدلم شده ۱۸ و خورده ایی!!! فککک کننننننننننننننن؟!!! :)

* عجب جونوری بوده این حسن!

پ.ن: تازگیا من یه چیزی رو کشف کردم؛ ... عاشق درسم!!! عاشق دونستن!!! والا!  


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ , دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦

 

ای مرده شور این چشمای شور منو ببرن! همین چند وقت پیشا بود داشتم تو جمع دوستان قپی میومدم که یکی از ویژگی های قابل توجه و تحسین برانگیز یک خانوم اینه که میتونه در آنه واحد ذهنش رو درگیر چندتا مسئله بکنه و همه رو هم با موفقیت به نتیجه برسونه! حالا چند هفته نیست که متوجه شدم تحت هیچ شرایطی نمیتونم چندتا کار رو با هم انجام بدم ... حالا چندتا کار که توی سرم بخوره من تو یکیشم موندم!!! به جان خودم ... مثلا وقتی دارم حرف میزنم فقط کافیه یه صحنه ی جالب توجه م رو جلب کنه اصلاپاک  یاااااااااااادم میره چی چی بلغور میکردم ... تو این شرایط یا باید استپ کنم و بعد از مخاطبم بپرسم کجا بودیم یا اینکه یهو میزنم اون کانال شروع میکنم به پس و پیش گفتن جمله ها و واژه ها ... آی دونگ میبافم آی دونگ میبافم نگفتنی....

حالا نه اینکه زیاد بخوام حساس باشم رو این مسائل ... نه بابا من کلا از هفت دولت آزادم ... تا خونه خراب نکنه منو یه مسئله ایی بهش بها نمیدم! مثل همین جریان عدم تمرکز که چند وقت قبل رسما سرم رو به باد داد... اومدم واسه دوست پسرم اس ام اس بدم که هنوز خونه خالی نشده که من بزنگم بهت بعد این اس ام اس رو با کلی مخلفات عاشقانه فرستادم واسه بابام!!!!!! :))) چرا چون داشتم با ماری حرف میزدم نفهمیدم چیکار کردم! آقا یک سناریویی نوشتم واسه ماسمالی کردن قضیه که انصافا رو دست نداشت! الانم اینجا نمینویسمش که مبادا مزدوران فرصت طلب به نوم خودشون ثبتش کنن :) .... نه ولی واقعیت اینه که حسش نیست! ...

حالا این بلا یک طرفه نیست که فقط در مورد حرف زدن خودم تمرکز نداشته باشم رو واژه ها، اصولا خیلی خیلی سخت میتونم رو صحبت های بقیه تمرکز کنم ... مخصوصا اگه تو مودش نباشم و یه جورایی واسه خودم و تو حال و هوای خودم باشم ... مثلا ۵ شنبه آخر کلاس مراتع تصمیم گرفتم برم از استاد بپرسم این سازمان مرتع داری کشور کجاست که واسه تحقیقم برم یه سری اطلاعات اماری از اونجا جمع کنم ... بعد همین که این سوال رو ازش پرسیدم یهو متوجه سیبیلاش شدم! :( چشمتون روز بد نبینه دیگه تا اخر قضیه من داشتم دو دوتا چارتا میکردم که چطو میشه این سیبیلا از فاصله ی یه متری انقد غلط اندازه؟ یه سیبیل کج و کوله ایی داره که آدم همینجوری نگاش میکنه فک میکنه صاحاب سیبیل موقع اصلاح دستش میلرزه که اینجوری اطراف سیبیلو به باد فنا میده اما دیروز از نزدیک که نگا میکردم دیدم نه بابا مثکه سیبیلاش مادرزادی نسیه در میان ... از اون بد سیبیلا هم هستااا فک نکنی کوسه ست!....

ای بابا ... خلاصه که دلم لک زده واسه اون روزا یه وقتایی میترسم که نکنه دچار آلزایمر زود رس شدم! اخه قربونش برم حافظه ی کوتاه مدت و شایدم بلند مدتم دچار اختلال شده شدیدا .... یه زمونی بود حافظم مثل ساعت کار میکرد امکان نداشت چیزی رو به من بگن یا چیزی رو بخونم و بعد با جزییات کامل یادم نمونه! یعنی طوری بود سیستمم که مسائل فوق العاده جزئی مثل حتی حرف و بحثی چیزی اگه پیش میومد بعد از یه مدت خود به خود از حافظه کوتاه مدتم کوچ میکرد و واسه همیشه تو بلند مدته جا خوش میکرد ... اما حالا هرچی از روش های نوین هم استفاده میکنم واسه حفظ کردن چار کلوم علم بخدا!!! - نه خاله زنک بازی- اما اصلا انگار نه انگار :(

منتظرم دوباره بشم همون آدم ... همون که هوشیاریش اگه معرکه نبود در یه حد قابل قبولی بود حداقل! حال و حوصله ی درست و درمونی داشت ... اگه نشم چی؟! دلم لک زده واسه یه سرخوشی و بی خیالی انچنانی ... قهقه زدن از ته دل! دلم میخواد باز برم درس فارسی عمومی رو با اون استاده که زل میزد به دهن آدم بردارم و یه گوشه کز کنم تو اون کلاسای فله ایش و از حرف زدنش شونه هام بلرزه از خنده! من چمه؟ ... باید تمرکزم رو ببرم بالا! یه رفرش مغزی میخوام  ... دیروز ظهر داشتم برای دوستم حرف میزدم .. بیخیال و بیتوجه.... یه چیزایی توی ذهنم بود همونا رو به تصویر میکشیدم داشتم  شرایط رو شفاف سازی میکردم به خیال خودم همینجوری که تو حال خودم بودم یهو دیدم میگه اخییییییییی  ... دلم میخواست کنارت مینشستم و بهت چای و قهوه میدادم و تو همینطور به حرف زدنت ادامه میدادی، بهم امید میدادی .... خندم گرفته میگم فکر نمیکنم با اون همه چای و قهوه ایی که بهم میتپاندی خیلی هم میتونستم به حرف زدنم ادامه بدم! مگر اینکه واعظ عظمی باشم :) یاد حرف اون نونواهه می افتم؛ ببینم؟ این واعظ عظمی شاش نداشت؟!! ....  جریان این واعظ عظمی رو هم که لابد میدونی؟ از صب که میرفته رو منبر تا غروب یک نفس حرف میزده ... و لابد میدونی این مثال توسط کی و برای چی اورده میشده؟ :) خدایش رحمت کناد ....

حالا ... غرض اینه که بگم بعد از قطع کردن با دوستم یهو حس کردم تمام غم دنیااا تو دلم نشسته .... خیلی چرته که آدم لالایی بلد باشه اما خوابش نبره ... اینکه تو هی شب و روز بشینی با دیگران هم فکری کنی باهاشون شرایط رو حلاجی کنی به نتیجه برسونی بعد تو آنالیز حال و هوای خودت بمونی .... البته اینم بگم یه وقتایی شدیدا مدیون ذهن عزیزم میشم ... واقعا یه جاهایی به دادم میرسهه! وقتی که به بن بست میرسم اگر متقاعدم نکنه خدا میدونه به کجاها می رسم! ...

باز من گوشت تلخ شدماااا :(( شما همه این غر زدن ها رو بذارین به حساب بهونه گیری های بعد از جدا شدن :(  ... چه یک هفته ی خوبی بود :( کاش هیچ وقت تموم نمیشدددد ....

اهان راستی عکس های میانکاله رو گذاشتم تو ۳۶۰ ، عکسا مربوط به طبیعته، یه عکس دسته جمعی هم از خودمون گذاشتم؛ اون کوچولویی که سمت چپ تصویر دست به سینه واساده و ابروهاشم گره کرده منم! :) جمعه ی پیش با برو بچه های دانشکده رفتیم میانکاله ... جای قشنگی بود ... برای دیدن پرنده ها رفتیم! هرچند این وقت سال جز چار پنج تا فلامینگوی زپرتی چیزی اونجا نیست ... ولی کلا تجربه ی داشتن یک سفر محیط زیستی که از ۴-۵ صبح شروع میشه و تا ۱۲ شب طول میکشه تجربه ی بدی نمیتونه باشه! بابا میگه اینطوری که خیلی بهتون فشار میاد یه روزه میرید و برمیگردید ... میگم آره دیگه! ما محیط زیستی ها عااااشق اینیم که بابای خودمونو در بیاریم اصولا ... آدم زندگی این برو بچه های مهندسی صنایع و مهندسی کامپیوتر و این حرفا رو میبینه دلش مییییییپوسههه! آخه این چه زندگی بی  هیجانیه که اینا دارن!! آدم باید بره دست کنه تو سوراخ مار و زیر آبی بره پای تمساح رو بگیره و هزار و یک کار دیگه ... از همه مهمتر پوستش یکی دو درجه تیره بشه!! چه کلاسییییی داره به قراااااان   


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ , شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

بابا من خیلی بامزه هستم، الان همینجوری داشتم نوشته قبلیامو میخوندم دیدم چه قشنگ می نوشتم ... چرا این مدت که ننوشتم کسی پاشنه ی در وبلاگمو از جا در نیاورد و هی نیومد اصرار کنه که تورو خدا بنویس ما معتاد نوشته هاتیم و این حرفا ... نه واقعا چرا؟ آدم یه جوریش میشه ... والا به قران ...

بازم معرفت این ماری که با همه ی کله شقیش! هی پا پی من میشد و بی تابی میکرد که بیام دو کلوم بنویسم! هی میگفتم ماری جان ... مینویسم خواهرم ... انقدر هولم نکن ... باید  نوشتنم بیاد ... باید این انگشت ها رو اون حس خاص روی کیبورد به رقص در بیاره تا اون کلمات شیرین و جمله های قشنگ که خاص سبک منه کنار هم چیده بشن و تو و امثال تورو سر ذوق بیارن! .... اما کو گوش شنوا ... دیگه وقتی آدم به معرفت چیزی پی ببره نمیتونه خیلی خوددار باشه در موردش!...

لواشکام تموم شد! همین الان هم مشمعش رو باد کردم و ترکوندم و شروع کردم به نوشتن شرح حال! آخه واقعا نمیدونم چی بنویسم ... یعنی میدونی آدم وقتی برای خودش مخاطب خاص میتراشه اینجوری میشه ها! اونم مخاطبی که مثلا از ریز ریز کارهات باخبره و تلفنی در جریان همه چیز هست، چیزایی که ازش بیخبری ایناس؛ گریزیلا رفته یه عطر خریده بوی تنه ی درخت میده، حق و حقوق ما طی مصوبه ایی که به تایید هیئت دولت مامان! رسید از این ماه افزایش یافت ... من کلی پول گرفتم که برم برای بله برون دادشی جونت که هفته ی دیگس لباس بخرم ... اما نمیدونم چی بخرم ... اصلا میدونی چیه فکر میکنم همونایی که دارم جواب میده ... هان؟ چطوره؟ اون پوله رو هم میذارم تو جیفم ... آخ عاشق اینم که پول روی پول بذارم ... 

کلاس رقاصی هم نرفتیم هنوز... تو فکر کلاس رقص و موسیقیم بعد خواب خوانندگی میبینم ... فکر نمیکنی صدام خیلی مخملی و گوش نوازه و بدرد آواز میخوره؟ بقیه که اینطور فکر نمیکنن! البته من میدونم وقتی باز ناز و آروم حرف میزنم خیلی صدام تاثیر گذاره اما موقع اواز خوندن رو زیاد مطمئن نیستم ....

چند شب پیشا خواب میدیدم تو یه کارناوالی همراه هنرمندان و علی الخصوص خواننده های معروف و صاحب نام در عرصه ی آواز و ساز و موسیقی شرکت کردم برای اجرای برنامه ...  جزو اونایی بودم که باید میرفتم برنامه اجرا میکردم و از شانس گندم اجرای اولم بود واسه همین اون برنامه  بیشتر برام جنبه ی معرفی داشت، اونم با یه مشت خبره! اوج نامردی بود! بدتر از همه این ملت حاضر در صحنه بودن ... چه خودکشی هایی که نمیکردن واسه اینا! گور باباشون نون اسم و رسم الکی و تبلیغاتشون رو میخوردن، چه تحویلی میگرفتن همو! چه شلوغ پلوغ الکی راه انداخته بودن اون وسط، اوجش وقتی بود که تکه کاغذای بنفش براق روی سرشون باریدن گرفت! چه ژستایی که نگرفتن چه عکسایی که ازشون ننداختن، یه صحنه پشت سر هم ردیف شدن و روی کمر روبرویی هاشون واسه هم امضا فرمودن! من کجا بودم؟ یه گوشه واساده بودم داشتم ناخنم رو میجویدم و از استرس میمردم، اصلا مگه منو راه میدادن تو خودشون دلت خوشه!

وقتی هم که نوبتم شد عین بید میلرزیدم از بس هول کرده بودم! نفسم بالا نمیومد، دهنم شده بود خشک عین چوب کبریت و تلخ عین دم مار!! هیچ کس منو نمیشناخت! وقتی رفتم روی صحنه هیچ کس برام هورا نکشید که حداقل دلم قرص بشه :( خیلی دلم شکست! حس میکردم تموم چیزایی که تمرین کردم یادم رفته. حالا همه اینا به کنار فکر اینکه با شلوغ بازیی که اینا در آورده بودن برنامه ی من در حد آب دهن مرده هم جلوه نمیکرد بیشتر سیم های اعصابم رو مرتعش میکرد! با اولین آهنگ به نظرم رفتار و قیافه ی تک تک افراد جمعیت عین پنک هایی بودن که توی سرم فرود میومدن! هیچ کس حواسش به من نبود ... هرکی با بغل دستیش حرف میزد! نه تنها جدیم نمیگرفتن که احیانا تو ذهنشون به عنوان یه اختتامیه ی لوس هم ثبت میشدم! یک آن تصمیم گرفتم بیخیال برنامه م بشم و اون وسط براشون یه دست لزگی توووووپ برقصم یلکه روح  از دست رفته رو دوباره احیا کنم! تنها هنرنمایی بود که به نظرم رسید بلدم! تصورشو بکن! لزگی اونم توی اون جمع با اون قیافه های سانتی مانتال شیت و کیا بیای هنرمندا! ... بیخیال شدم ترجیح دادم به عنوان یه برنامه ی لوس تو خاطره ها ثبت بشم تا یه دلقک سبکسر ...

حالا اینها قسمت های خوب ماجرا بودن، بدبختی و سرخوردگیم وقتی اوج گرفت که برای اجرای آخرم  که به اصطلاح گل برنامه م بود نوازندگان اعلام عدم آمادگی کردن! یادمه اجرای آخرم « ترانه ی من»  بود! دیدی یه آهنگی از بچگی تو ذهن آدم میمونه و بهترین خاطره ها رو میسازه؛ اجرای آخر من همین بود! دلم میخواست یه تف  با خلط فراوون و کلیه ی مخلفات نثار دم و دستگاه نوازنده ها کنم! انگار درو دیوار بهم دهن کجی میکردن؛ همین موقع ها بود که صورت گردالو رو دیدم انگار، با اون قیافه ی  اعصاب خوردکنش! و اتفاقا اولین فکری که زیر خاکستر خاطراتم با دیدنش جرقه زد این بود که از مردای صورت گردالو خوشم نمیاد...

صورت گردالو یه افسری بود که از قبلترها میشناختم، تو یه پادگانی که نزدیک خونمون بود خدمت میکرد، خاطره ایی که ازش داشتم این بود که همیشه وقتی محموله ی جدید برای پادگان ها میرسید یه جوری حواس من و دارو دسته م رو پرت میکرد که بهشون ناخنک نزنیم! آخه من و چندتای دیگه عادت کرده بودیم اونورا آتیش بسوزونیم و باج بگیریم! تو خوابم گنده لات بودم :) دیگه وقتی تو واقعیت این سر کوچه مونو با چوب و چماق می بستم که حق پسر همسایمون رو بذارم کف دستش دیدن همچین خوابایی همچین دور از انتظار هم نیست! خلاصه که آخرین بار سر شکلات هایی بود که تازه از سویس رسیده بودن! اونم واسه پادگان! اسمش رو گذاشته بودم صورت گردالوی خندون، همیشه با خنده و شوخی به خیال خودش  منو دست به سر میکرد، بعد من بهش میگفتم که فهمیدم گولم زده، بیشتر میخندید! .. اوج روزایی بود که دیگه کم کم داشتم شکل میگرفتم ... خجالت میکشیدم با اون لنگ و پاچه بشینم پشت اون دوچرخه آبیه... دیگه رمق کل کل و بازیگوشی نبود، خااااانووووم شده بودم:)  یادمه اون زمونا ترانه ی من رو زیاد برای افسره خونده بودم که حواسش رو پرت کنم و بچه ها رو بفرستم واسه غارتش! حالا اون اینجا بود با اون جعبه ی سنتور لکنتیش! نمیدونستم سنتور هم میزنه ولی بهر حال تو اون وضعیت برای من حکم لنگه کفش رو داشت وسط بیابون ... وقتی کنارم قرار گرفت با اشاره ی چشم پاشنه ی کفشم رو نشونش دادم و بهش فهموندم اگر گند بزنه انگشتای پاشو همین بالا خرد میکنم! ... خجالت میکشم از خودم! چطور انقدر بی ادبانه رفتار کردم؟ تو این مدتی که ندیده بودمش پیرمردی شده بود واسه خودش. به نظرت بلت نیستم حد و حدود و حرمت رو نگه دارم؟ :(

شروع کردیم .. خوب میزد، حتی بعضی جاها با آهنگش بهتر از من به «ترانه ی من» روح میداد ... خیالم کم کم راحت میشد ... هرچند گل برنامه هام هم اونجور که باید نتونست موفقیت کسب کنه و مورد استقبال قرار بگیره، گفتم که؛ ماییم و یه دنیای تبلیغاتی! (چه خودم رو از تگ و تاز (فک کنم اصطلاح درستش اینه ) هم نمیندازم!) دیگه با اون شرایط مطرح شدن یا نشدن برام اهمیتی نداشت، تنها موضوع مهم این بود که آبرومندانه تمومش کنم؛ چمیدونم... شاید وقتی دیگر.... بالاخره حتما یه زمانی من هم کشف میشدم! :)   

فک کنم دیگه همینجاها بودم که با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم :) ... معمولا خوابایی که میبینیم بازتاب افکاری هستن که در طول روز داریم، البته معمولا و نه همیشه! مثل حالای من که زیادی درگیر رقص و ساز و آواز و اینام، مثلا سنتور سازیه که انتخاب کرده بودم و البته اون مزخرفی هم که به عنوان ترانه ی من تو خواب بلغور کردم بازتاب همون شعرای بچگیم بود؛ اون موقع ها که خیلی بچه بودم یه شعر شیرینی رو از بر بودم که الان ازش فقط یک کلمش یادم مونده؛ صندوق! یادمه پسر عموم ضعف میکرد برای این شعره ... هر وقت منو میدید بغلم میکرد و با اصرار ازم میخواست واسش شعرمو بخونم ... همون موقع ها که خیلی بچه بودم پسر عموم تو یه تصادف فوت کرد ... فکر کنم بعد از اون جریان هیچ کس ابدا ازم تقاضا نکرد دوباره اون شعر رو بخونم و شاید برای همینه که انقدررر فراموشم شده ...

 پ.ن: خوابم بیشتر شبیه سناریو فیلما شد با اون فلش بک قلمبه یی که وسطش چپوندم! ....

پ.ن بعدی: جالبه... عشق به کفش پاشنه بلند یا به قول بچگیام کفش تق تقی حتی تو خوابم خودشو نشون میده! توی واقعیت که قسمت نشده جز اسپرت کفش دیگه ایی بخرم و پام کنم بلکه تو خواب ببینم که پامه :) ...

پ.ن بعدتری: دیشب که رفته بودیم خرید به دونه شو پسندیدم و پام کردم ... مشکی مخملی بود با یه پاپیون  گندهههه روش ... اما وقتی پام کردم دلمو زد!

پ.ن بعدترتری!: لطفا کسی با خودش فکر نکنه که این دیگه چه مدل خوابیه!!! سی شب طول میکشه و اینا... نخیرم! اصولا خوابای من همینطورین و زمانش هم به همون اندازه ی روخونی کردن این متن شاید طول کشیده! تازشم اگه خوابی که دیشب دیدم رو تعریف کنم چی میگی پس؟ خواب میدیدم تو یه اتوبوسی سرخوش داریم میریم و اینا ... بعد دیدم یه اتوبوس دیگه که عین اوتوبوس ما بود وسط جاده است و انگار که صاعقه خورده باشه بهش همه سرنشیناش خاکستر شده بودن ... بعد یه حس غریبی بهم میگفت این یه حادثه نبوده و  اتوبوس بعدی اتوبوس ماست ... تو اولین توقف همه رو مطلع کردم اما کسی بهم گوش نداد منم تنهایی پیاده شدم و بعد دیدم ...... ( ادامه دارد! اگر کسی مشتاق شد تو آپدیت بعدی مفصلا تعریفش میکنم، اصلا هم از اون فیلمه تاثیر نگرفتم! گفته باشم ... )


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ , جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦

 

       عطر نرگس، رقص باد

  نغمهء شوق پرستو های شاد

 خلــوت گرم کبوترهای مســــت

   نرم نرمک میرسد اینک بهار

       خوش به حال روزگـار

 خیلی کلیشه ایی شد؟ دلم خواست، این تقریبا بهترین چند خطی هست برای خوش آمد گویی بهار که تا حالا دیدم. و در ضمن تنها اس ام اسیه از اس ام اس های تبریک پارسال که نگه داشتم ... و چقدر تاثیر گذار بود برای من، کاملا حس و حال اون روزها رو همین چند خط به معنای واقعی کلمه توی رگ هام به جریان میندازه... اون قبل تر ها که بچه بودم همیشه نزدیک بهار که میشد میرفتم توی باغمون و با لذذذتت اون بوی مخصوص بهار رو می بلعیدم ... هر سر شاخه ایی که جونه زده بود رو می بوسیدم! بخدا! ... البته همه ی این کارها در خلوتم صورت می گرفت ... از همون بچگی من خل بودم ... الان دیگه باغی وجود نداره ... شده یک منطقه ی مسکونی صنعتی ... در هم و قاطی پاتی ..  و تا دلت بخواد شلووووغ !... چند روز پیشا که رفته بودم فقط علف های جلوی در باغ اجازه ی رشد پیدا کرده بودن، اون قدیما باغ ما پر بود از درختای جور واجور ... حتی درخت بلوط هم داشتیم! با چوب سرخ :) بزرگترین درحت گردوی ما ته باغ بود، با درخت های گوجه سبز... اصلا ته باغ یه صفای دیگه داشت ... عین این جنگل های حاره ایی شلوغ و پر شاخ و برگ بود، درخت تبریزی با اون تنه ی سفیدش لابه لای یه مشت درخت دیگه که شبیه نخل بودن اما با طراوت تر و البته نازکتر  :) ... پشتش منظره ی کو ههایی با قله های برفی بود ... 

سمت راست باغ بیشتر درختچه بود، انار و سماق و غیره ... یه آلونک هم بیخ دیوار بود که کنارش یه درخت گردوی نسبتا بزرگ دیگه بود ... تو این قسمت من بیشتر منطقه ی سماق ها رو دوست داشتم :) درختای سماق اونطرف سر شاخه هاشون طوری بهم گره خورده بود که وقتی میرفتی توش حس میکردی وارد یه غار گیاهی شدی :) ... اونجا همیشه بهترین مکان بود واسم چون توی خاله بازی ها به عنوان خونه ی من انتخاب میشد :)) ... خیلی بامزه بود وقتی واردش میشدی فضاهای خالی حفره مانندش این امکان رو بهت میداد که خونه ی خیالیت رو به قسمت های مختلف نشیمن و پذیرایی و غذا خوری و از همه مهمتر چندین اتاق خواب تقسیم کنی ... عین این موشا :) خط تقسیم هر قسمت هم  میشد شاخه های آزاد سماق که به زور گیر میدادمشون به یه جایی از درخت روبرویی!! ... میگفتم مثلا در این قسمت بسته ست!! :)) 

قسمت انتهایی سمت چپ باغ که اتفاقا استخر هم اونجا واقع شده بود بیشتر توش قارچ و این حرفا میشد  پیدا کرد با یه سری گیاه دیگه به اسم شنگه! و قازیاقی (؟)  :))، گیاهای چوبی کم بودن، پشت استخر یه درخت انجیر بزرگ بود که من همیشه واسش اون آهنگ فرامرز اصلانی رو میخوندم که توش درخت انجیر داشت! :) اصلا یادم نیست چی بود .... درست کنار استخر هم یه درخت گردوی دیگه بود که از وقتی یادم میاد اون درخت خشک بوده، الان دیگه اثری از آثار هیچ کدوم نیست ... قسمت جلویی باغ بیشتر درختای خشک و بریده شده قرار داشتن .. یه درختی اون قسمت بود که خیلی دوستش داشتم، تو اونم میشد خونه سازی کرد :)) ... همون موقع ها اونجا یه بنایی ساخته شد و کلا تفریحات اون سمت باغ تعطیل ....

و دیگه میون باغ هم که تا دلت بخواد درخت گلابی عین مور و ملخ ریخته بود! ... درخت سیب گلاب و گیلاس هم گاهی بینشون دیده میشد ... یه درخت گردو ی بچه سال! هم اون وسطا بود که برادرم تصاحبش کرده بود!! یه دفه هم دختر عموم از بالای اون افتاد و جفت دستاش شکست!! :))

باغ ما یکبار سوخت! ... بعد از اون فقط قسمت های انتهایی اونم نصفه و نیمه باقی موند ... من تا همین چند سال پیش به شدددت از آتیش می ترسیدم :(

ای بابا چه نوستالوژیی منو گرفت :) .... امسال که هنوز بهار از راه نرسیده اینجا! مخصوصا با اون بارش شدید برفی که این یکی دو روز اتفاق افتاد .. البته جوندار نبود ولی خیلی داشت خودکشی میکرد .. به قول مادربزرگ مادرم زمین دیگه نفس زده ننه سرما ... جمع کن بند و بساطت رو :)  

به هر حال که سال نو مبارک ... امیدوارم سال خوبی باشه، پربارتر از پارسال ...

سالی که گذشت نه میتونم بگم بد بود و نه خوب ... هرچند اگر بخوام تجربه های تلخم رو بشمارم قطعا باید نتیجه بگیرم که یه سال گند و مزخرف رو گذروندم ... اما به هر حال زندگی هر لحظه پیچ و خم داره ... شادی داره غصه داره غم داره! :) .... و تجربیات! آدم وقتی به اونها نگاه میکنه می فهمه که ... میفهمه که باید بفهمه! :)

سال پیش که اولش با یه مریضی کوفتی شروع شد ... بعد خواهرم رفت ... شناسنامه ام المثنی شد ... مادربزرگم فوت کرد ... تو رفتی ... دعوای دانشگاه ...  بعدشم دیگه روزمرگی ها ... بذار ببینم اتفاق خاص دیگه ایی نیوفتاد؟ ... نه دیگه، اتفاق  جالب و تاثیر گذاری هم نیوفتاده که بخوام بگم ... نگین چرا همش بدبختیا رو شمردی ... اگه اتفاق خوبی سراغ دارین بگین؟ ... آهان گواهی نامه م رو یه ضرب گرفتم! ... آخی :)

دیشب شمع روشن کردم که به سبک گذشته گان این آخر سالی افکار منفی رو در شعله ی آتش شمع بسوزونم و دود کنم بره هوا! حالا فکر نکنین الان با یه کله ی کز کرده رو آتیش طرفین ... وقتی شمع رو روشن کردم و چراغ رو خاموش کردم یه حس خوبی بهم دست داد ... چه آتیش مظلومی بود شعله ی شمع ... عوض اینکه چیزی رو بسوزونه تاریکی ذهنم رو مثل تاریکی اتاق رویایی میکرد :) ... منم اصلا وحشت نمیکردم از مواجه شدن باهاش ... حس میکردم اون بیشتر از من میترسه! خلاصه که یه قدم من ... یه قدم اون ... یه دل از من یه دل از اون، اومد جلو و کلی با هم اختلاط کردیم :) ... دیدم عوض اینکه بسوزونمش بهتره بهش اجازه ی ابراز وجود بدم چون متوجه شدم همچین پربیراه هم حرف نمیزنه بنده خدا ... افکار منفی من هم زاده ی شرایط و محیطند! بی هیچ تقصیر و گناهی... و البته خجالت زده از موجودیتشون! در حالی که خودشون به خودی خود هیچ دخالتی درش ندارن! رابطه ی علت و معلولی رو میگم... واسه همین بود که دیدم به جای اینکه بسوزونمشون بهتره نوازششون کنم و بپذیرمشون و سعی کنم یه مسیر ویژه هم بهشون اختصاص بدم که اولا هوس سرکشی به سرشون نزنه و دوم هم اینکه یاد بگیریم هر کنشی واکنشی در پی خواهد داشت ... بهر حال مرسی شیوه ی دلپذیری بود و البته خیلی تاثیر گذار ... 

 خلاصه که سال نویی احساس میکنم سال خوبی خواهد بود مخصوصا اینکه با یک تولد دوباره همراه شد :) ... تورو به اون موتون قسم بیاین سال نویی جاری باشین ... انقد روی فرقه ها و افکارتون دکمه ی استپ رو نزنین ... بالا والا به خدا اگه آدم زرنگ باشه باید از هر کدوم یک توشه ی راهی برگیرد و بزند به چاک جعده! :) ...


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ , سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

 

بی فایدست ... من امروز درس بخون نیستم! خیر سرم میخواستم  بشینم درسی که فردا قراره سر کلاس به صورت کنفرانسی و سوال و جوابی برگزار بشه رو یه نگاهی بندازم ... نه اینکه از اون دقیقه نودی ها باشما ! دیدم امروز که کلاس ندارم بهترین فرصته واسه جویدن جزوه، اما امان از دوست ناباب ....

زنگ زده میگه پاشو راه بیوفت بریم که زرتشتیا نمایشگاه زدن ... من که خودم اهل این جنگولک بازیا نیستم اما دیدم بد هم نیست واسم، هم با فرهنگ ایران باستان آشنا میشم هم یه وقت دیدی یه حرفی اون وسط مسطا زدن بدرد ما هم خورد ... هم فاله هم تماشا ... خلاصه صبح پاشدم شال و کلاه کردم با یه من ریمل به مژه هام! ( این بعد قضیه خیلی به چشم میومد) راه افتادم که برم ....

خوب بود، یعنی بعضی وقتا مسیری که طی میکنی بیشتر از خود مقصد برات مفید و لذت بخشه ... و مسیر ما هم مزین شده بود با همراهانی که اجازه میدادن محکشون بزنی و البته پا به پات میومدن و محکت میزدن ....

یکی از همراهامون خیلی قربون صدقه ی این زرتشت خدا بیامرز میرفت ... گویا تمایل و علاقه ی شدیدی هم به این آیین داشت ... برام خیلی جالب بود با یه دقت و حوصله یی در مورد رسوماتشون میپرسید و گاهی وقتا شفافتر از خود مسولا توضیح و تفسیر میداد که آدم انگشت به دهن میموند، کم کم وقتی بیشتر توضیح داد متوجه شدم مثل خیلی های دیگه دچار این توهم شده که مرغ همسایه غازه! ... یا میگن اواز دهل از دور خوش است و اینا ... سوار ماشین که شدیم رو به جمع گفتم آیین جالب و سرگرم کننده ایی دارند و بهترین بعد قضیه ش اینه که خوشبختانه یا به قدرت نرسیدن یا اگر رسیدن موندگار نشدن که مسموم بشن! ...

کاملا نکته ی نهفته در عمق مطلب رو گرفت و دنبالش رو هم گرفت اتفاقا .... واسم توضیح داد همین آیین اهورایی هم کم سر مردم بلا نیاورد ... اطلاعاتش خیلی کامل بود اما بهر حال چیزی که آدم تجربه نکرده باشه همیشه یه جذابیت فریبنده یی داره که حتی اگر با تمام زوایای سیاهش هم آشنا باشی اما چون تجربش نکردی و از یه طرف عوامل نامساعد محیطی بهش بیشتر جلوه دادن و از طرف دیگه فرصت بروزش هیچ وقت مهیا نشده عین یک گنجینه ی دست نخورده و محفوظ، خیالش سر به سرت میذاره ... خیال اینکه اگر این نبود و آن بود چه ها که نمیشد! ...

بهش گفتم خدا رو شکر کن آیین مقدست در لفافه موند و تقدسش رو حفظ کرد، اما امان از روزی که بر مسند قدرت بشینه اونوقت ببین همین آیین به ظاهر پاک و آسمانی چی به روزگار آدم میاره ...

حرف زیاد زدیم، میگفتیم از تعصبات بیزاریم و گهگداری یک گریزی به تفکرات و تعصبات تحمیلیمون برای همیدیگه میزدیم :) نهایتا وقت ناهار به معرفی کتاب گذشت و قرار شد یکی دوتا کتابی که به نظرش محشر بودن رو برام بیاره تا بخونم و شاید از نظر اون رستگار بشم. بین خودمون بمونه اما این مراحل برای من طی شدست، دوست ندارم دوباره برگردم سر پله ی اول، ولی مطمئنا کتابایی که ایشون معرفی کردن ارزش خوندن و لذت بردن رو دارن  ...

چند روز پیشا سر کلاس جامعه استاد از فرهنگ های مختلف حرف میزد و میخواست یه جورایی گلوبالیزیشن رو به خورد ما بده، پرسید در مقابل فرهنگ هایی متفاوت و تفکرات دیگران چطور باید رفتار کرد؟ آیا به صرف اینکه برای ما غیر قابل هضم هستن باید روشون خط بطلان کشید؟ خب سوال خیلی پیش پا افتاده ایی بود... من گفتم نه استاد! پرسید خب پس چیکار باید کرد؟ گفتم درک!! یهو کلاس منفجر شد از خنده! منم البته خندیدم، خیلی بیشتر از بقیه خندیدم ولی نه به اون دلیلی که اونها میخندیدن! خنده ی من بیشتر به خاطر این بود که تو اون شرایط همکلاسیهام دقیقا حالت دهاتی هایی رو داشتن که به چیز عجیبی برخوردن و ساده ترین راه رو انتخاب کردن در مقابل: کلنگ به دست واسادن و شکم رو جلو دادن با دهن باز هاهاهااا میخندن به چیزی که نمیدونن چیه ... نمیدونم این تصویر چرا اومد تو ذهنم!!!

استاد هم بیکار ننشست، یه خورده عرض کلاس رو قدم زد و لبخند به لب پرسید چرا؟ گفتم برای احترام گذاشتن! دوباره پرسید فی البداهه گفتی یا فکر کرده بودی روش؟!! ... گفتم شاید زیادی کلی جواب دادم استاد، گفت منم همینجوری درس بدم؟! گفتم کار ما راحت تر میشه :) ... بحثو عوض کرد ...

ولی از شما چه پنهون وقتی داشت در مورد فرق توسعه ورشد حرف میزد یک شیرین کاریی کردم که خودم حظیدم! نمودار توسعه رو کشید و پرسید نمودار چیه اون وسط من هوار کشیدم توسعه! گفت پاشو بیا رشد رو بکش! آقا رفتم کشیدم یه جاهاییش رو هویجوری کشیدم یه جاهایش رو هم میدونستم چی به چیه! زد و اون جاهایی که علی اللهی! کشیده بودم هم درست از آب در اومد استاد سه دفه سفت و سخت فرمود: مرسیییی!  یک ذوقیییی کردم که کم مونده بود بپرم در آغوش بگیرمش و زار زار اشک شوق بریزم!! ...

مرد نازنینیه، یه جورایی منو یاد پدر بزرگ خدا بیامرزم میندازه؛ ادا اطواراش، راه رفتنش، قالب صورتش ... اما امان از نمره هایی که میده! دااااغ میکنه آدمو! ....

آخخخخ جیگرممم میسوزه هنوز از یاد آوریش! دوسه روز پیش تا اعماق ته وجودم کنف شدم طوری که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه اما انقدرررر ضایع نشم! بابا من چمیدونستم اتوبوسی که دم خونه ی ما هست هم قیمتش شده صد تومن! چند روز پیش با دوستام رفتیم هفت تیر رو یه دوری بزنیم ببینیم چه خبره یادمه با اتوبوس رفتیم و بلیط هم دادیم ... حالا ... آقا بعد عهد چوقی اومدم با اتوبوس برم دانشگاه سوار که شدم دیدم کسی نیومد بلیط ها رو جمع کنه .... گفتم لابد مناسبتی چیزیه و دولت یه امروز اتوبوس رو مجانی کرده! بعد موقع پیاده شدن برای اولین بار در طول دوران رفت و امد اتوبوسیم تصمیم گرفتم بلیط رو ندم و با خودم فکر کردم: به جهندم حالا که اون فکرش نیست من چرا گریبان پاره کنم واسه یه بلیط، نمیدم اصلا! به مرگ خودم اولین باری بود که یه همچین فکری به سرم زد قبلا حتی اگر بلیط رو هم بنا به دلایلی یادم میرفت بدم پاره میکردم میریختم دور، بخدا راست میگم اینجوری نیگام نکنین من خیلی مثبت تشریف دارم تو برخی امور .... خلاصه پدید آمدن این فکر پلید همانا و ضایع شدن به طرز کشنده هم همان .... از عرض خیابون که رد شدم متوجه شدم یارو راننده اتوبوسیه هی بوق میزنه! محل ندادم گفتم لابد دوستشو دیده دارن با هم سلام علیک میکنن! دیدم نخیییر ول کن نیست! سرش رو از پنجره اورد بیرون هواااار کشید که خانووووووم کجا میری بیا کرایتو حساب کن! منم مات و مبهوت از این همه کنسی یک راننده ی دولتی رفتم جلو بلیطم رو در آوردم دادم دستش، پسم داد گفت این چیه خانوم میشه صد تومن اگه بلیط بود که صدات نمیکردم!!!! داشتم میمردم از خجالت! آخه چرا منننننن؟ من که انقدر مقید بودم حالا به خاطر یه شیطنت کوچولو باید اینجور ضایع میشدم جلو آبی و خاکی؟ میدونم دیگه ... حالا همه اونایی که تو اتوبوس بودن به اضافه تموم افرادی که از اونجا رد میشدن چه پیاده و چه سواره با خودشون گفتن این دختره از اون دله دزدای مفت خوره دودره بازههههههههه! :(((  خدایاااااااااااا خیلی نامردی بوددددددددددددددد :((( بخدا من هیچ وقت بدون بلیط سوار اتوبوس نمیشمممم شما که باور میکنید؟ :(

بابا من خیلی ولخرج شدم .... بی ضابطه دارم خرج میکنم و هیچ به فکر تمرین قناعت و این حرفا نیستم! گور بابای قناعت، به قول گیسکی آدم باید خرج کنه چون بازم میتونه در بیاره! حالا منم که چقدر منبع در آمد دارم جز جیب پاپی ! ... ( الان که اینا رو نوشتم انگشت سبابه م (؟) به انگشت شصتم چسبید و بقیه انگشت ها هم با حفظ فاصله ی مناسب روی هوا موند ... ای بابا دردسرتون ندم؛ تریپ افه!)

حالا .... جونم براتون بگه که منو دوستم تصمیم به رستوران گردی گرفتیم .... یعنی روزایی که ناهار رو باید توی دانشگاه  سر کنیم عین این مامورای تعزیرات ( آره؟) راه می افتیم هر دفه میریم یه رستوران جدید برای کشف طعم ها و مزه های مختلفی که بکار برده میشه و سوکمندانه! انگار همشون رو از روی هم کپی کردن، حالا با کمی تفاوت در کیفیت ... موقع رفتن میز ما و صورت حسابمون خیلی دیدنیه! یعنی درییییغ از یه دونه یه قرونی که به عنوان دستخوش واسه این گارسونا بذاریم ... میبینی صدتومنی و بیست و پنج تومنی و اصلا پنج تومنیه که روی صورت حساب گذاشتیم برای اینکه مبادا یه قروون از اونی که توی صورت حساب اومده بیشتر باشه! فلسفه مون هم برای این عمل شنیعععع اینه؛ ما که دیگه اینجا نمیایم!! ....

اما تو همه رستوران ها و اغذیه فروشی! ها و اینایی که رفتیم بیشتر از همه از سارا شاکیم!  اونجا پاتوق بچه های دانشگاه ماست، یعنی موقع ناهار که بری شاید تک و توک میزای متفرقه ببینی ... یه بار ما تصمیم گرفتیم به جمع هم دانشگاهییون بپیوندیم ببینیم چطو میشه ... سه نفر بودیم، دو نفرمون سفارش پیتزای مخصوص داد یک نفر هم سالاد بار ... ازمون پرسیدن سر میز چند نفریم گفتم سه نفر، گفت پس سالاد بار بهتون نمیدم! گفتم وا! برای چی؟ گفت چون سه نفر هستین پول یه نفر رو میدین و سالاد بارمون رو اندازه سه نفر میخورین! داشتم شاخ در میاوردم گفتم آخه مگه ترکیدیم؟ ما دوتا هم پیتزا مخصوص سفارش دادیمااا! گفت الا و بلا که نمیدم!  گفتم چرا نمیمیرین شما با این سالاد بارتون؟....

وای من عاشق تست کردن و جور کردن مزه های جدیدم، واسه همینه انقد از این دختره یانگوم خوشم میاد:) ... فکر کنم اگه یه شوووَورِ شکمو گیرم بیاد خوب بتونم رگ خوابش رو تو دست بگیرم :)

پ.ن: وااااای دعا کنید این برنامه کیش ما با دوستان ردیفففف بشههههههه، همین الان دوستم زنگ زد خبرشو داد، خیلی خوف میشه اگه بشه .... 

پ.ن: میخواستم از دکوراسیون جدید خونه و اینکه مامان چه بلایی سر خونه آورده هم بنویسم اما دیگه وقت نمیشه میخوام درس بخونم آخهههه ... تازشم تا همینجاشم خیلی طولانی شد ....

پ.ن: من توی رستوران مثل همیشه انقد جلومو کثیف کردم که بیا و ببین ....


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ , سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥

 

این کفترایی که مامان براشون دونه میریخت شدن سرگرمی من این روزا .... اولش از اینکه میدیدم با چه ولعی دونه ها رو میخورن لذت میبردم ... کم کم تعدادشون زیاد شد ...پرنده هایی که توی نوبت های مختلف میان همونایی نیستن که قبلا اومده بودن، گروه های مختلفی از این خوان نعمتی که براشون چیدیم مستفیض میشن :) ... گاهی میشه مثلا از وقتی که میان تا وقتی که آخریشون بپره من دستمو زدم زیر چونه مو ودارم نگاشون میکنم ... بامزه ان ... بعضی وقتا با هم دعوا میکنن ... البته مامان برنج و دونه ایی که براشون میریزه اونقدر زیاد هست که به همشون برسه و گاهی هم نخورده باقی میمونه ... منتها بعضی وقتا بعضیاشون رگ قلدریشون ورم میکنه و میخوان سربه سر هم بذارن ... مثلا اونروز یکیشون با قلدری تموم کوچه ی خوان نعمت رو به روی بقیه بسته بود و با نوک زدن از خاطی ها پذیرایی میکرد :) یه کارای بامزه ایی میکرد آدم دلش میخواست بگیره تو دستش بچلونتش پدرسوخته رو ... مثلا با اینکه غذاشو خورده بود و سیر شده بود اما اجازه نمیداد بقیه بیان جلو ... هر از  گاهی تفننی دونه ها رو با نوکش پخش و پلا میکرد و میریخت پایین و خلاصه حیف و میل میکرد به هر شکلی ... فرم قلچماقی هم راه میرفت در ضمن؛ یعنی اینجوری که بالاشو دور از بدن نگه میداشت و یه فر کوچولو هم تو گردنش داده بود که سرش رو بیشتر به جلو متمایل میکرد :) ... اصولا انگار ضعیف کشی یا خیلی از خصلت های دیگه که مشاهده میکنیم با تار وپود هستی چفت شده ... چی میگفت این مکتب اقتصاد نو؟ جهان چهارم؛ جهانی که تولید و توزیع توش به توازن رسیده باشن! واقعا یه همچین جهان آرمانیی در صورت تحقق میتونه به داد بشر برسه؟ ... آخه این فرضیه بر این  اساس استواره که انسان در اصل و ماهیت خودش یه موجود هماهنگ، نوع دوست و صلح دوسته، اختلافاتش عارضیه! ناشی از کمبود مواد اقتصادی برای ادامه ست ... یک فرضیه ی اقتصادیه و بطبع همه چیز رو در اقتصاد خلاصه میکنه دیگه .... اما گذشته از اون یه ایراد عمده ایی که داره اینه که خیلی ناشیانه انسان رو از طبیعتی که زاده ی اونه جدا میکنه و یه حالت تقدس افراطی بهش میده که عموما با این جمله تکمیل میشه:«انسان اشرف مخلوقات است» ... من به این جمله فکر کردم و هیچ وقت نتونستم بفهمم از اشرف مخلوقات بودن چطور میشه این تفاوت فاحش رو در اصل و ماهیت نتیجه گرفت ... همه اینها حرفه ... به نظر من تنها فرق آدمیزاد با حیوونها در پیچیدگی رفتارهاشه .... و عقل ...  چیزی که به عنوان عقل ازش یاد میکنند هم از این قاعده مستثنی نیست ...همین عقل در در یک هرم تکاملی از پایین به بالا در راس بیشترین پیچیدگی رو داره که مربوط به انسانه ... ولی حتی اون هم در ماهیت خودش اصیل و بی نقص نیست که اگر بود اتفاقی به اسم خطا رخ نمیداد ...

نمیدونم ... حس میکنم خیلی چیزها توی ذهنم عوض شده ... خیلی از تفکراتم پوسته ی قدیمی که یه روزی به نظرم براشون بهترین و برازنده ترین بود رو دیگه تحمل نمیکنند، چندروز پیشا توی کتابفروشی دنبال اون کتابی که آفساید معرفی کرده بود میگشتم. چی بود اسمش هرچی فکر کردم یادم نیومد! به فروشنده گفتم دنبال یه کتابی میگردم که اسمش شامل این لغات باشه؛ بزرگ، فکر؟ ذهن یا شایدم مغز؟ مغز بزرگ، دارین؟ گفت ذهن برتر؟ گفتم نه! گفت جادوی فکر بزرگ! گفتم آره فکر میکنم، دوتا قفسه رو نشون داد گفت اگه باشه باید تو اینا پیداش کرد ولی هرچی گشتم نبود :(... یه جایی خوندم دومین تغییر شگرف اگر در انسان رخ بده تو سن 40 سالگیه و نتیجه گرفتم لابد اولیش هم توی سن 20 سالگیه! و من الان 21 سالمه :) پس قاعدتا اگر تغییری قرار بود اتفاق بیوفته افتاده :) ... و واقعا افتاده! هیچ زمانی رو به خاطر ندارم که انقدرررمتفاوت بوده باشم! شاید توی رفتارم مشهود نباشه اما بینشم مطمئنا 180 درجه تغییر کرده با گذشته .. یه حس خوب سبکبالی ... زیبایی ... آرامش از نوع خاص که سابقا حس نمیکردم رو برام به ارمغان آورده ... ولی متاسفانه تمام اینها فقط در حد تفییر زاویه ی دید در یک ایده ئولوژی، ملموسه! مثلا ... رهایی نسبی ذهنم از قید و بندهایی که تنیده ی جهلند و دیدن پدیده ها همونطور که هستند. نمیدونم شاید دوره ی دوم انقلاب ذهنیم این باشه که مثلا یاد بگیرم که دایره ی این دید برتر رو به رفتارم هم بکشونم! نه ... خوشم نیومد از این دورنما! دلم میخواد مثل این دفه زندگی برام یه سورپرایز جالب داشته باشه، چیزی که خودم حدسش بزنم دیگه جذابیت نداره مثل کادویی که میدونی توش چیه! دنیا متاسفانه یا خوشبختانه جمع اضداده و حتی تک تک ما هم همینطور ... یه زمانی فکر میکردم اگر کسی تونست بر تضادهای درونش فائق آید! یعنی یک پله از بقیه جلوتره! و حالا میبینم برتری تو پذیرفتن اوج و حضیض هاست ... برابری .... برابری ... برابری ... چه چیز مزخرفیه این برابری وقتی درک کنی پایین کشیدن پدیده ها از اوج و بالا کشیدن از قعر و همسطح کردن اونها هیچ وقت اجازه نمیده تا کیفیت اورجینالشون رو لمس کنی و قطعا زیبایی ها و زشتی هاشون رو هم به صورت واقعی و عریان کشف نمیکنی.... و چه اهمیتی داره توی غبار گم کردن ماهیت ها؟! ودلخوش کردن به یه ماهیت باسمه ایی! مثل کبکی که سرش رو کرده زیر برف ها ... به نظر میاد دارم عقبگرد میزنم! ... دنیا زور میزنه پرچم جهان چهارم رو برافراشته کنه ... مردم روانکاوی میکنند تا با ضربه زدن بر پیکر راسیونالیسم  به جنگ اضداد  برند و من اینجا نشستم دستمو زدم زیر چونم دارم مهمل میبافم!

دیروز وقتی روی کوه ایستاده بودم به نظرم اومد شهر رو هیچ وقت به این قشنگی ندیده بودم ... اصلا فکر نمیکردم تهران هم ممکنه انقدر جالب به نظر بیاد ... چون توی کوچه پس کوچه هاش گم شده بودم ... درو دیوار، جوبها، درختای کچل، آسفالت خراب جاده ها، نمای نه چندان جالب بعضی خونه ها، کهنگی و ... ذهنم رو پر کرده بود، همیشه وقتی از پنجره ی اتاقم به کوه نگاه میکردم عظمتش من رو میگرفت ... و دیروز از روی کوه عظمت شهر من رو گرفته بود ... قبلا فکر میکردم ترس از سقوط شاید تنها دلیلی باشه که باعث بشه روی کوه زندگی نکنم چون وقتی  با امنیت پایین مقایسه ش میکردم به وضوح چیرگی بزدلی رو توی وجودم حس میکردم اما کماکان برتری کوه رو تحسین میکردم :) و امروز به این نتیجه رسیدم که اجتناب از پستی ها و نگاه آرمانگرایانه به بلندی ها و از طرفی ترس از سقوط چقدر میتونه آدم ها رو از واقعیت ها دور نگه داره ...

دیروز توچال بودم ... خوش گذشت بد نبود، یعنی وقتی با یه اکیپ ماجراجوی خل و چل آدم همراه باشه مگه میشه خوش نگذره ... رفتنه مثل آدم رفتیم بالا اما امان از برگشتن ... مگه مثل بقیه راست شکممون رو گرفتیم اومدیم پایین؟! نخیر، گفتیم از دره بریم! ....حالا  پدرمون که در اومد هیچ راه رو هم گم کردیم ... یعنی به یه جاهایی رسیدیم که دیگه نشونی از تمدن نبود و حتی جیغ و ویغ این کوهنوردا هم به گوشمون نمیرسید ....  اولین جای مسطحی که گیر آوردیم زیراندازمون رو پهن کردیم نشستیم ناهار خوردیم دوباره راه افتادیم ... توی راه یه غارهم پیدا کردیم!! مثل این جواتا رفتیم چپیدیم توش هی عکس انداختیم از خودمون ... هر کس میرفت عکس بندازه هی سفارش میکردیم طوری دوربین رو بگیره که غاره به نظر عمیق و ژرف و تاریک و مخوف به نظر بیاد! حالا غاره چی بود؟ یه سوراخ به ارتفاع یک و نیم متر با طول و عرض تقریبا یک متر! ... دیگه اینکه کلی اسم و رسم درختا و گیاهای کوهی رو با اون یکی دوستم به رخ بقیه کشیدیم و کفرشون رو در آوردیم ... البته واسشون بد هم نشدا ... یه جا بردیمشون نزدیک یکی از همون درختایی که تو یکی از بازدیدها اون مهندسه بهم معرفی کرده بود و میگفت میوه ش برای معده خوبه و همگی برای لحظاتی مثل این خرسا که به غذا میرسن نفسمون بند اومد و مشغول خوردن شدیم اونم با چه اشتهایی!... بعدش دوباره راه افتادیم، هی رفتیم هی رفتیم ولی مگه میرسیدیم ... دیگه کارمون به جایی رسیده بود که هر جا یه راه مال رو گیر میاوردیم کورسویی از امید در دلهامون درخشیدن میگرفت و با خوشحالی میوفتادیم تو همون مسیر! ... ترسیده بودیما! یکی میگفت دوستام تو کوه گم شده بودن تا ساعت 12 شب گیر بودن یکی دیگه  مارو از راهزن های کوهی میترسوند! یکی دیگه اعلام میکرد هیچ خوراکیی جز دوتا شیرینی برامون باقی نمونده و احیانا اگر شیر و پلنگ نفلمون نکنند از گرسنگی تلف خواهیم شد! خلاصه بساطی داشتیم ما ...  آخر سر روی سقف یه زمین ورزش سر در آوردیم ... بعد از کنار اون رد شدیم و رفتیم تا به یه جای روستا مانندی رسیدیم ... یکی رو فرستادیم بره ببینه زبونشون رو میفهمه! و اگر میفهمه بپرسه که الان دقیقا موقعیت جغرافیایی ما چیه؟ و کاشف به عمل اومد که ما سر از روستای اسد آباد در آوردیم! :) همونو ادامه دادیم از جلوی کاخ سعد آباد گذشتیم و در نهایت به تجریش رسیدیم!

این یه هفته ایی که گذشت یه سر خشک و خالی هم به دانشگاه نزدیم! همش اینور اونور بودیم ... یا دنبال خرید بودیم یا کارای دیگمون .... حسابی ولخرجی کردیم... خود من دوتا مانتو خریدم نزدیک صد تومن :) یه روز یه شلوار خریدم بعد پولش رو هم کمپلت حساب کردم و شلوارو گذاشتم تو مغازه یارو که کوتاهش کنه تا نیم ساعته دیگه برم بگیرم ... حالا بعد نیم ساعت رفتیم میبینم یارو مغازه رو بسته رفته! داشتم سکته میکردم! میخواستم برم بنزین بیارم بریزم پاشنه در مغازش رو به اتیش بکشم که دیگه هوس نکنه پول منو بالا بکشه! خلاصه مثل شیر زخمی!! هی جلوی مغازش قدم رو کردم دیدم نیومد که نیومد به مغازه های اطراف سپردم به یارو بگن با چه ماده شیری طرفه تا حساب کار بیاد دستش، خلاصه رفتیم و دو سه ساعت دیگه برگشتیم دیدم بازم بسته است مغازش! دیگه خون خونم رو میخورد، تا اینکه یکی از مغازه دارا اومد گفت طرف خیلی منتظرتون شد نیومدین رفت ولی شلوار شما و بوتی که خوشتون اومده بود و انگار میخواستین بخرین رو داده به فلان مغازه برین بگیرین!! و البته ما بوت رو برنداشتیم... یه دونه از این کیفا هم که خیلی خفنه وقتی میری تو مغازه گذاشتنشون تو این قاب ها هم خریدم به چه شیکیییی :) ... یه روزم رفتیم تندیس ناهار بخوریم پدر این خانوم گارسون رو در آوردیم! آخه دوستم سفارش پاستای ایتالیایی داده بود بعد خانوم توضیح داد که پاستای ما مثل بیرون نیست و فلان است و بیسار است، بیارم؟ دوستم گفت نمیدونم شما چی پیشنهاد میکنید بعد خانومه یه چیز دیگه رو گفت، پرسیدم یعنی پاستای شما با هر ذائقه ایی جور در نمیاد؟ گفت نهههه! اتفاقا خیلی از مشتری های ما به خاطر پاستامون میان اینجا ... اصلا میخواین براتون یکم بیارم تست کنین اگه خوشتون اومد بیارم .. ما هم خوشحال از اینکه بدون دادن پول میتونستیم مزه های جدید رو تست کنیم خیلی محترمانه در حالی که چنگال به دست نشسته بودیم و نیشمون تا بناگوش باز بود گفتیم: بعـــــــله!

خلاصه واسمون آورد و ما با سلاح های چنگالیمون افتادیم به جون پاستای کذایی اینها! خیلی محترمانه یکی یه تیکه ی کوچیک برداشتیم گذاشتیم دهنمون و در حالی که با تردید میجویدیم و سرمون رو به علامت تایید تکون میدادیم که یعنی داریم موشکافانه مزه رو تست  و احیانا مقایسه میکنیم خانومه هم توضیح میداد که سسش یکم زیاد شده! منم تو دلم دعا میکردم فقط برای یه لحظه صداش کنند که مثل چماق بالا سر ما واینسته تا من بتونم چنگالم رو مثل اژدها دوباره فرو کنم تو کاسه هه و اون تیکه بزرگه رو بردارم بچپونم گوشه ی دهنم و بعد هم کاسه رو بردارم و سس زیادش رو سر بکشم  و تندی هم دور دهنم رو پاک کنم که کسی و مخصوصا اون خانومه متوجه نشه ... آخه من هیچ وقت با یه تیکه ی کوچیک نمیتونم مزه رو تشخیص بدم.... ولی هیچ هم دلم نمیخواست ژست باکلاس بازی و محترمانه ایی که به خودم گرفته بودم خدشه دار بشه!

پ.ن: شما رو دوست دارم ... دیگه فرقی نمیکنه این شما یک نفره یا ده نفر و یا اصلا هیچ کس ... مهم اینه که همراه من هستید ... توی فرو ریختن هام، ایستادن هام، خنده هام، گریه هام، شکستم، پیروزیم، تجربه هام و همه چیزم ... شاید هنوز خیلی با من واقعی فاصله دارید اما دست کم از بقیه نزدیکترید، و البته بهاش رو هم باید بپردازید؛ شما تنها موجودات دوست داشتنیی دنیای من هستید که هیچ وقت دلم نمیخواد ببینمتون! ...


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ , شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥

 

۱) هنوز بقایای سرماخوردگی تو وجودمه ... سرفه های تک و توک ... کیپ شدن گاه و بیگاه بینیم ... سوختن گلو موقع قورت دادن آب دهن ...سر دردهای آنچنانی، هنوز خوب نشدم انگار ....

این روزا بیشتر به خودم میرسم سعی میکنم خودم رو بهتر دریابم ... بیچاره من! چی کشیدم این چند وقته؛ چقدر نسبت به خودم بی تفارت شده بودم؛ موهامو هفته ایی یه بار هم شونه نمیزدم ... هرچی دستم میرسید بی ضابطه میخوردم برای پر کردن شکم! بی هیچ تحرکی میپریدم سوار ماشین میشدم میرفتم دانشگاه برمیگشتم توی خونه هم که ورزش نمیکردم تعطیلات میان ترم هم که همش خزیده بودم لای پتو به هوای بهبودی! ... تصمیم گرفته بودم بعد امتحانام برم سراغ ورزش؛ وقتی میدیدم تو خونه همه انقدر ورزش دوستند والبته خونه ما به انواع و اقسام وسایل ورزشی مزینه!... اما من واقعا حوصله شو نداشتم ... این سرماخوردگی لعنتی هم شده بود قوز بالا قوز این روزا ... صبح ها که از خواب بیدار میشدم جلوی آینه یه لندوکی رو میدیدم با ابروهای پاچه بزی شده و چشمای گود رفته با سرو شکل نامرتب تویه دست لباس نامرتب تر شامل یه بلوز آستین بلند یاسی با یه شلوارک لی پاچه ریش ریشی که ناموزونیم رو عمیقتر جلوه میداد! این من بودم .... بی هیچ اشتیاقی ... انگیزه ایی ....

دیدم دارم از دست میرم .... یه روز صبح پا شدم برای خودم شیر داغ کردم ... شب به توصیه ی برادرم دور چشمام ویتامین دی زدم .... همون شب اتفاقا مامان شیر عسل درست کرد و یه قرص جادویی توش حل کرد و گذاشت رو اوپن پیغوم داد برم بخورم ... به خودم نمیگه آخه الان یکی دو ماهی هست که با هم قهریم!! یکی دو ماه!! اصلا سابقه نداشته!! قهرای ما خیلی طول بکشه یکی دو روزه ست! اما بعد از اون ماجراها این دومین قهر بلند مدتیه که تجربه کردم ... اولیش با بابا بود .... این مدت رو من در کنتاک کامل بسر میبردم خلاصه... نصفیش با این نصف دیگش با اون....

طفلک مامان...یه روز انقدر سرش داد و بیداد کردم که تا چند روز گلوی خودم میسوخت! فرداش از در آشتی در اومدم و رفتم بهش سلام کردم اما جوابم رو نداد، فکر کنم خیلی ازم ناراحت بود... حالاهم که دیگه برام اهمیتی نداره ... یعنی واقعا برام فرقی نمیکنه چون چیزی برای از دست دادن یا بدست آوردن ندارم. شاید یه جورایی عادت کردم به این وضعیت و اگر پا پیش نمیذارم نه از روی قد بازی و تلافی که همش به خاطر بی حوصلگیه ... فکر میکنم حال و هوای  لباسایی که بعد از یک ساعت چرخیدن از توی ماشین لباس شوییمون در میان رو درک  میکنم! انقدر اون تو به در و دیوار کوبیده شدن و چلونده شدن که دیگه رمقی واسشون نمونده برای برهم زدن ثبات ...  یا یه چیزایی تو همین مایه ها ... با این حال بعضی وقتا دلم میگیره ... مخصوصا وقتی به انگشتای پام نگاه میکنم! مسخرست! :) آخه همیشه ناخنای پامو میگیره نمیذاره بلند بشن ... میگه توی گوشت پا فرومیرن و بعدشم چرک میکنن و دردسر میشن برای آدم ... نمیدونم این تجربه رو از کجا اورده ...به هر حال الان ناخنام حکم بیل رو دارن منم حوصله ی کوتاه کردنشون رو ندارم با اینکه اذیت میشم، مخصوصا وقتایی که میرم دانشگاه و پام  تمام مدت توی کتونیه ....

۲) بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتم اتاقم رو مرتب کنم ... دیگه توش نمیشد قدم برداشت ... یعنی برای اینکه پیش بری باید با پا وسایل سر راهت رو جابجا میکردی تا یه راهی برات باز بشه مثلا از تخت تا در ... یا از در تا کامپیوتر ... پنجره ... کوهها! .... چه جدال بیهوده ایی... چقدر پنجره رو باز کردی به گل و کوه و درخت و آدم لبخند زدی ... چقدر اجازه دادی بوی نم بارون بیاد توی اتاقت و تو بیخود احساس آرامش کردی ... اونروزی که همه جا از مه سفید شده بود رو بگو... تا آخر پنجره رو باز کرده بودی که اتاق تو هم از مه سفید بشه ... بعدشم خودت مثل ملا نصرالدین رفته بودی زیر پتو و از اون زیر دنیا رو نگاه میکردی ... چقدر کتابا رو ورق زدی و جمله ها و داستان های آرامش بخشش رو نشخوار کردی ... نت برداشتی! حالا همه رو مچاله میکنی میندازی دور! همه رو باید ریخت دور ... به هر حال وقتی درگیر جنگ میشی حتی اگر فکر کنی روزمرگی ها میتونه نجاتت بده سخت در اشتباهی ... جنگ جنگه تا به خودت بیای تورو هم فروبلعیده... آنچنان دچار آنارشیسم جنگ میشی که حتی یاسای چنگیزی هم نمیتونه سرو سامونت بده!( اوه اوه بابا تاریخ خوان!) اصلا نمیفهمی کی به کیه؟! تو با دنیا دست و پنجه نرم میکنی و دنیا با خرافاتش و خلاصه این تسلسل ادامه داره؛ تو دیگران رو میکشی ، دیگران یکی دیگه رو و یکی دیگه تورو! به هر حال جنگه ... سربازای کار کشته ی شپشو میخواد نه یه احمق خوش خیال غرق در اوهام!

دیگران از تو انتظارات دیگه ایی دارند؛ تو یا باید همون مهره ی نیم سوخته باقی میموندی با کیفیت مخدوش و زیر آماس ذهن کبره بسته شون له میشدی تا بالاخره یه روزی به میل خودشون  تورو دور بندازند و یا همه پل ها رو خراب میکردی و راه برگشتی برای خودت نمیذاشتی! و بالاخره این تویی که چوب دو سر باختی، باید یا خودت خودت رو نابود میکردی یا اجازه میدادی اونا نابودت کنند و چون هیچ کدوم اینها با مزاج تو سازگار نیست پس برات شمشیر از رو میبندند، کنترلت میکنند، بدبینند .... معجونی اند از اسکیزوفرن و پارانویا...

همه مثل همند ... این میون منم که پفیوزم!

۳) به بابا میگم میخوام برم دنبال کار ... میگه چی کم داری بابا جان؟ میگم استقلالم رو ! میگه همه چیز روبراهه! .... نمیذاره تا وقتی درسم تموم نشده برم سر کار ... فکر میکنه داره بهم لطف میکنه! اما ای کاش میدونست با هر پشت گوش انداختن چقدر منو از دنیا عقب میندازه ...

  ... واحدام رو کردم بیست تا... با این اوصاف احیانا سه ترم دیگه بیشتر مهمون دانشگاه نیستم... میخوام ببینم بعد از درس چه بهونه ایی رو علم میکنند؟ آخه چرا حتی نزدیکترین کسانت هم میخوان استثمارت کنند؟ به چه قیمتی؟

۴) این روزا دوتا کفتر چاهی ناز میان پشت پنجره ی آشپزخونه دونه ها و برنج هایی که مامان واسشون میریزه رو میخورن ... یکیشون خیلی خپله :) دلم میخواد پنجره رو باز کنم بگیرمش توی دستم پرهای خوشرنگ طوسی مایل به سورمه ایش رو ناز کنم اما فقط کافیه از یه حدی بیشتر نزدیک پنجره بشی ... زودی میپرند تازه گنجشک ها که از اونا هم بدترند یعنی به محض اینکه وارد آشپزخونه بشی تیز و فرز پریدند و شدند خال آسمون ... بعضی وقتا واسه این گنجشکای ترسو دونه ها رو میریزم روی بالکن ... اونجا شاید به نظرشون امن تر باشه و با خیال راحت مشغول خوردن بشن ...

۵) این چند وقته انقدر اتفاقات خوب و بد افتاده که اگه بخوام بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ ... اما ارزششو نداره ... یعنی ارزش به خاطر سپردن! حالا بگو مگه اونچیزایی که تا حالا مینوشتی ارزشش رو داشتند؟ بیخیال ... دوستم بالاخره موفق شد یکی رو تور کنه ... همون که از همه دم دست تر بود ... هم رشته اییمون رو میگم ... پسر خوبیه اما یه ایرادی که داره اینه که زیادی تو دخترا میلوله! یعنی رفیق فابریکاش دوتا دختره از گروه خودمون هستند، دوستم اول کاری یارو رو تخم آورده که اعتراف کنه با اون دوتا هیچ سر وسری نداره! بهش میگم آخه به تو چه دختر؟ا قرار نیست با هر کی سلام علیک کردی خرشو بگیری تا واست اعتراف نامه بنویسه که! چه ارزشی داره یکی رو با زور بخوای بدست بیاری؟ مطمئن باش وقتی ذهن آدم آمادگی لازم برای یک شروع مجدد رو داشته باشه لاجرم گذشته رو میکُشه بنابراین دیگه نیازی به تلاش تو نیست البته اگر طرف حسابت آدم طماعی نباشه و نخواد با یه دست چندتا هندونه رو برداره که اگر اینطور باشه اصولا ارزش وقت تلف کردن نداره، به هر حال چند روز پیشا که باهم رفته بودن بیرون به دوستم سفارش کرده که قضیه ی ارتباطشون مخفی بمونه و کسی ازش مطلع نشه! بعد هم تا میتونسته به قول دوستم و شاید برای خوشایند دوستم از اون دوتای دیگه بد گفته و پته شون رو ریخته رو آب ... منم یه بار به دوستم هشدار دادم که حواستو جمع کن! از قدیم گفتن کسی که حرف دیگران رو برای تو بیاره بی شک حرف تورو هم برای اونها میبره مادر.... از شروعش خوشم نیومد، البته به من هیچ ربطی نداره؛ اگر اون یارو بذاره و هی به دوستم نگه دوستت هم میاد؟  دسته جمعی میریم؟ شماها! در مورد من چی فکر میکنین و از این چرت و پرتا، من کاری به کارشون ندارم لابد هر دو این تیپیند دیگه... تو دانشگاه هم که هستیم سعی میکنم زیاد قاطیشون نشم ... معمولا یا خودم رو سرگرم خوندن نوشته های روی تابلوها میکنم یا با بچه های دیگه گرم میگیرم ... گاهی وقتا از این فاصله ایی که بین منو بقیه وجود داره احساس وحشت میکنم! می ترسم این فاصله باعث بشه همیشه تنها بمونم ... یعنی واقعا کسی پیدا میشه که بتونه این فاصله رو پر کنه یا اصولا همچین آدمی وجود نداره و باید به رذالت های بقیه سر سپرد و نمیگم که دل سپرد ... خودمون رو که نمیتونیم گول بزنم هرچقدر هم به یکی نزدیک بشیم وقتی ببینیم سنخیتی باهاش نداریم چطور میتونیم بهش دل ببندیم؟  کم کم دارم به مرز ایده آلیست بودن نزدیک میشم ... شاهزاده ایی سوار بر اسب و این مزخرفات و شایدم برعکس؛ اولین جعلّقی که وارد زندگیم شد! ...   

۶) از بین درسا شیمی رو از همه کمتر شدم، بهم داده یازده! نمیدونم این نمره رو از کجاش در آورده بی پدر ... ورقه ی منو هرجوری حساب کنی از 13 کمتر نمیشدم ... به بعضی سوالا نصفه و نیمه جواب دادم بعضی دیگه رو هم که عیییین جزوه نوشتم اصلا گیریم که از سوالای مشکوک هیچ نمره ایی هم نگرفته باشم سر جمع 7 نمره غلط داشتم، از اون طرف آزم رو شدم 75/14 ... با اونم که جمع بزنی همین دورو بر 13 - 14 میشم حالا پیدا کنید پرتقال فروش را! بهم کم داده علنا ... به گمونم فکر کرده اونی که زنگ زده حراست و زیرآبش رو زده من بودم ... یکی نیست بگه خب مرتیکه میخواستی انقدر هرزه بازی در نیاری ... حالا در آوردی چرا خرخره ی بقیه رو میجوی؟ من یکی  اصلا اهل این برنامه ها نیستم که اگر از رفتار کسی خوشم نیومد  برم واسش بزنم، اگه عرضه داشتم جلوش وامیستم و اگر نه میسپارمش دست خدا :) ... و اگر بخوای از دیدگاه سوم شخص به این قضایا نگاه کنی  که هوای خوش خدمتی زده به سرش و میخواد دنیا رو آباد کنه باید بگم  کلا آدمی نیستم که بخوام اینجوری به داد همنوعام برسم وبه خیال خودم از منجلاب نجاتشون بدم!! بذار فرو برن تو لجن ... قطعا انقدر شعور دارن که به عاقبت کارشون هم فکر کنن و اگر نکردن چوبش رو میخورن .... به این میگن یه هوموکرات ناب :) ... یعنی کسی که انقدر به ذات انسانی دیگران ایمان داره و احترام میذاره که حتی به خطا رفتن  رو حق مسلمشون میدونه!... نگاهش به سرچشمه ست ومیدونه رودی که جاری میشه میتونه به هزار دلیل آلوده بشه بنابراین خودش رو محق نمیدونه که توش تف بندازه! همه میتونند راه صحیح رو پیدا کنند تنها اهمال میکنند ... هیچ وقت نمیشه یک حقیقت مطلق رو تعریف کرد و تعمیمش داد به همه مگر  اینکه بخوای حقیقت خودت رو به خوردشون بدی!

توصیه: تورو به اون دنگ دنگ آخرتتون از این محصولات تراریخته استفاده نکنین! بابا به والله اثرات بهداشتی این محصولات در دراز مدت هنوز روشن نشده، ممکنه خطرناک باشه، باید توی ذهنتون نهادینه بشه که همیشه  وایلدها به موتان ها ارجحیت دارند ... هرجا دیدید یه میوه از حالت طبیعیش خارج شده مثلا دونه های انگور شده قد کلتون ازشون استفاده نکنید ... معمولا از روی ظاهر میشه تشخیص داد .... توی کشورهای پیشرفته وایلد ها رو از گرین رولوشن ها ( محصولات انقلاب سبز- دستکاری شده ی ژنتیکی) جدا میکنند و با برچسب مشخص میکنند تا استفاده کننده آگاهانه انتخاب کنه و عواقبش هم پای خودش باشه اما تو این خراب شده نه تنها ملت رو آگاه نمیکنند تازه با گرون تر فروختن این آشغالا سر مردم منت هم میذارند ....


نوشته شده توسط منگوله در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ , جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥